۶ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

15- من همیشه میمونم ... همیشه

 

با سر پایین افتاده به طرف اتاق همیشگی میرفت.

ساعت سه و نیم بود. لبهاش رو تر کرد و وارد اتاق سی و هشت شد.

رئیس لی به خواست تهیونگ هیچ وقت اتاق سی و هشت رو به کسی نداد.

در رو به ارومی باز کرد اما... نور تیز خورشید چشمهاش رو زد.

- لعنتی کی پرده رو کشیده؟

با چهره ی درهم جلو رفت اما...

+ نیم ساعت دیر کردی.

با ابروهای بالا رفته به پشت برگشت و... فقط نگاه کرد.

شلوار جین مشکی رنگ و پیرهن سفید رنگی که چند دکمه ی اولش باز بود...

با همون چشمها...

با همون لبخند...

چقدر اشنا بود.

+ امروز سرت خیلی شلوغ بود که نیم ساعت دیر کردی؟

- تو... کی هستی؟

 جونگ کوک قدمی به جلو برداشت و با صدای آروم حرف زد:

هر چقدر که توی افکار و اون صفحه ی سفید غرق شدم چیزی پیدا نکردم و هر چقدر که سعی کردم دست اون بچه رو بگیرم نتونستم...

و میدونم اون بچه هنوز منتظرمه ولی...

یه چیزی درست اینجا...

با انگشتش به قلبش اشاره کرد و ادامه داد:

بهم میگفت رها کنم...

رها کنم و ازش دست بکشم...

چون عالوه بر پسر ده ساله ی منتظر ، یه مو قرمز هم...

بین حرفش پرید.

- چرا نزاشتی شب اخر... ببوسمت؟

جونگ به چشم های اشکی و لرزون ته خیره شد.

- من تمام این یک سال رو همینجا منتظرت بودم...

کوک جلوتر رفت.

دستهاش رو بلند کرد و دستهای تهیونگ رو گرفت.

انگشتهاش رو بین انگشتهای تهیونگ قفل کرد.

تهیونگ با همین یه حرکت شل شد.

پیشونیش رو روی شونه ی کوک گذاشت و بغضش ترکید.

+ تو شعر های "ناشناس تا به ابد" رو خوندی؟ انگار یه دلیل تازه پیدا کرده بود... یه دلیل قرمز...

تهیونگ با گریه بیشتر کوک رو به خودش فشار داد و گفت: اگر تنهام بزاری میکشمت.

کوک با دست ازادش تهیونگ رو بغل کرد و گفت: اون کاناپه ی سبز رنگت رو هنوز داری؟

تهیونگ از کوک جدا شد.

با دستهاش صورت کوک رو قاب گرفت و گفت: دارم...

+ تخت یک نفره ت میتونه وزن دو نفر رو تحمل کنه؟

تهیونگ هق کوچیکی زد:

میتونه.

+ اشپزخونه ت چی؟؟

- میشه دو نفر توش بچرخه.

+ گل چی؟؟

- یه عالمه گل خریدم.

+ اگر بخوام اونجا رو ببینم چی؟

- تو هر چی که بخوای میتونی داشته باشی.

+ برام از اون سبزا میخری؟

- همیشه کوک همیشه.

+ میشه بهم بگی کوک؟ همیشه؟

- اره کوک همیشه.

کوک لبخند زد و بوسه ی کوچیکی به لبهاش زد:

دیروز اون دختر از توی مغزم فرار کرد... دیگه جیغ نمیکشه.

تهیونگ لبخند کوچیکی زد و باز هم جونگکوک رو بغل کرد.

+ قول میدی اگر همه چیز یادم رفت تو باشی که یادم بیاری؟؟

- من همیشه میمونم... همیشه.

 

#پیدا-شده-از-لا-به-لای-کاغذها

#نویسنده-که-نامت-رو-نمیدونم-حلالم-کن

 

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۸ آذر ۰۰

    14-*day4*

     

     

     کدوم یکی از آدمای معروف برات الهام بخشه؟ چرا؟ 

     

    از نظرم ویدیو به اندازه کافی گویا هست t~t ...

    من یه اوتی سون کلونم ... ولی داریم در مورد  یک  فرد تاثیر گذار تو زندگی مون صحبت میکنیم ... 

     پس بذارید کیم نامجون رو بهتون معرفی کنم ؛ این مرد جذاب عوضی با پسراش کاری رو توی زندگی من کرد که هیچکس دیگه ای انجامش نداد. 

    حرف های زیادی بود که باید می شنیدم 

    چیزهای زیادی بود که باید می دیدم 

    و مسائل خیلی زیادی بود که باید درک میکردم...

    و بی تی اس همشون رو بهم داد ...

    لابه لای اهنگ های این مرد ، درس های زیادی هست و من هنوز بعد از یک سال و خورده ای ارمی بودن  از نظرم یک دهم شون رو هم درک نکردم :"

    اگه هیچوقت مون چایلد رو نمی خوند ، با سخنرانی هاش ارومم نمی کرد ،پلی لیست مونو رو لابه لای پلی لیست هام جا نمیکرد ، بهم یاد نمیداد چطور خودم رو دوست داشته باشم و امید نمیداد که زندگی رو در هر شرایطی میشه ادامه داد و ازش لذت برد ... من همون ادم شکسته و افسرده قبل می موندم ...

    یه میم بود زیر یه عکس اکلیلی 

    خیلی از ما، از مدت ها قبل بی تی اس رو میشناختیم ؛ ولی اون موقعی ارمی شدیم که نیاز بود به یک طناب محکم چنگ بزنیم و از مشکلات مون عبور کنیم . بی تی اس شد ناجی ما و زندگی هامون ؛ و حالا همه توی این نقطه ایستادیم . 

    و همانا این حق ترین جمله ممکن است :"

    البته که نمیخوام بگم ما ارمی ها زندگی های بهشتی داریم ، ولی حداقل هزاران دلیل داریم که بازم ادامه بدیم :"

     

    و خب ... 

    چیزهای زیادی توی زندگی من هستن و خواهند بود که خیلی هاش رو مدیون لیدرنیم و رفیق هاشم :"

    و بخاطر همشون ازش ممنونم :"

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    13-*day3*

     

    یه لیست از چیز هایی که میخوای توی زندگیت بهشون برسی بنویس.

     

    اوه خب فکر نکنم چیزهای زیادی باشه ؛ ولی اینا مهم ترین هاشونن *-* :

    1- مستقل بودن

    این لعنتی واقعا بد چیزیه :" ... می دونید این که تو یه خونه از خودت داشته باشی ؛ بتونی رو پاهای خودت وایستی و از پس کارها و مشکلاتت بر بیای خیلی خفنه . به کسی نیاز نداشته باشی و وابسته چیزی نباشی ؛ و حتی شاید تو بتونی به یه نفر دیگه کمک کنی *-* 

    2- از این تنهایی های اکلیلی :"

    تنهایی در نود درصد مواقع چیز مفیدی نیست ؛ وای ولی من خیلی دوسش دارم .ادم جامعه گریزی هم نیستم و همیشه هم دورم شلوغ نبوده  ولی به میزان زیادی درون گرام و ترجیح میرم تنها باشم و تو لاک خودم زندگی کنم *-* 

    و هیچوقت یادم نمیاد توی زندگیم تونسته باشم با یه ادمی که کنارش تایم میگذرونم کنار بیام "-" ... 

    خودت باشی و دفترات ، کتاب ها و ماگ های قهوه که از سر و کول هم بالا میرن ، یه خونه کوچولو که همه چیش بابا میل خودت چیده شده و توش کارهایی رو میکنی که دوست داری.

     در کل اون لایف استایلی رو داری که خودت می پسندی ؛ بدون اینکه کسی مزاحم یا مانعت باشه ؛ یا تو مزاحم و مانع کسی باشی.

    3- موفقیت 

    خب این قطعا یکی از چیزهایی که همه میخوان ؛ و منم استثناء نیستم.

    منظورم از موفقیت صرفا مدال طلای المپیاد یا بردن توی یه مسابقه نیست ... 

    موفق بودن توی شغل ، روابط و رفتارم با دیگران ، درس و تحصیل ، انتخاب ها و تصمیم هام و زندگی ای که دارم خیلی مهمن :"  

    دلم میخواد هر موقع که به گذشته نگاه میکنم ببینم که توی هر موقعیتی همه تلاشم رو کردم و بهترینم رو انجام دادم 

    اینی که سی سالم باشه ولی هنوز حسرت اشتباه یا کم کاری که تو هفده سالگی کردم رو بخورم خیلی وحشناکه "-" 

    4- حس رضایت و خوشبختی  

    شاید این یک نتیجه مختصر و مفید از همه موردهایی باشه که قبلا گفتم ... ولی باتوجه به اینکه در حقیقت ادم کمالگرا و سخت گیری هستم از صمیم قلبم ارزو میکنم بتونم چنین احساسی رو توی تک تک لحظه های زندگیم داشته باشم *-*

    5- کنسرت بی تی اس :"] 

    هیچوقت قرار نیست بهش برسم و خب میدونم :" 

    ولی اینکه یه لحظه هم بتونم یه ستاره بنفش توی اون اقیانوس قشنگ باشم اکلیلی ترین ارزومه T-T

    ان قدر لایت استیک و تکون بدم که دستام فلج بشه ، یجوری فن چنت رو جیغ بزنم که صدام در نیاد و همه کولی بازی هایی که یک خانم متشخص تو کنسرت انجام نمی ده رو انجام بدم :"

    (* محو شدن در افق به دلیل میزان زیادی عر و پاچیدن اکلیل به در و دیوار t~t )

    * منبع این چالش گوگولی ^^

     

    اره دیگه ... این هم روز سوم 

    راستی حالتون چطوره *-* ؟ 

    چه خبرا ؟ 

    چرا همه تو سکوت کامل رادیویی به سر میبرن "-" ؟

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    12- *day2*

     

    چه زمانی توی زندگیت از ته دلت احساس خوشحالی کردی؟

     

    یکم ... امممم خب خیلی ناراحت کنندس ... ولی واقعا فکر نمی کنم لحظه ای بوده باشه که از اعماق قلبم احساس شادی کرده باشم ..

    البته که یه ادمم و لحظه هایی داشتم که توش ناراحت نبودم یا خندیدم ...

    ولی این که خیلی کمال گرام توی همه چیز و طرز فکر خیلی خیلی  متفاوتی با اطرافیانم دارم هم واقعا  موثره :"

     

    با این حال لحظه هایی بود که از نظرم خیلی شادن ، مثل موقعی که 

    - رتبه یازده فیزیک رو تو پایه گرفتم 

    - با معدل 19/93 جزو بهترین های پایه شدم :"

    - روزی که نوشته هام توی فضاهای مختلف منتشر شد ( مثل وانشاتم تو سایت ددی ، دلنوشتم تو واتساپ دست به دست شد یا روزی که متن ادبیم رو توی روزنامه اطلاعات دیدم ) 

    - موقعی که تو لایو نامجون خیلی از  مکالمه های انگلیسی و کره ایش رو متوجه شدم 

    - روزی که تونستم بعد از یه هفته ، همه نوشته هام رو بخونم و هرچی تو ذهنم بود رو توی دفترام خالی کنم :" 

    - روزی که فهمیدم مامان و بابا یه هفته کامل میرن سفر و من قرار نیست باهاشون برم :"] 

    - اون موقعی که اون شماره از مجله دانستنیها که در مورد کیپاپ و بی تی اس چیز گذاشته بود رو خریدم T-T

     

    * من نمیخوام گریه کنم ... ولی اخه چرا انقدر پست هام واسه این چالش گوگولی مگولی انقدر داغونه t~t 

    چرا نمیتونم اکلیلی بنویسم اخه ... این چه وضع زندگیه t~t 

    * دعا برای نوشتن پست های بهتر :"

     

     

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    11- *day1*

     

     

    درباره ده سال بعدت بنویس. چه کسایی توی زندگیتن؟ چه شغلی داری؟ چه عاداتی خواهی داشت؟ توی اوقات فراغتت چیکار میکنی؟ کجا زندگی میکنی؟

     

    ده سال دیگه من بیست و پنج سالمه و رگ میزنم اگه مستقل نشده باشم یا ازدواج کرده باشم :] 

    ادم های توی زندگیم ... انتظار کسی رو ندارم ؛ خودم و اون تنهایی های شیرین . ممکنه تایم کمی رو هم با دوستام یا خانوادم بگذرونم 

    شغل ... نمیدونم . باید دید کنکور و دانشگاه چی برام رقم میزنه . ولی مطمئنا تا قبل از یه شغل ثابت کارهای پاره وقت یا تو خونه ای کوچولوی زیادی رو امتحان می کنم . مثلا زبان درس بدم ، کارهای کامپیوتری انجام بدم یا توی یه دفتر روزنامه نویسندگی کنم 

    عادت هام ... از اون ادم هایی هم که مدام چیزهای مختلف رو امتحان میکنم . یا شایدم دور خونم رو با ماگ های نشسته قهوه و کارهای نصفه نیمه پر کنم . هر روز با مامانم تلفنی صحبت میکنم و یه پیاده روی توی پارک انجام میدم . ورزش و نقاشی و تا پنج صبح پای لبتاب نشستن هم که بخش های جدا نشدنی از من خواهند بود :"

    توی اوقات فراغت ... باید من رو از کف جاهایی با وایب کلاسیک جمع کرد XD ... کتابخونه ، سالن تئاتر و کافی شاپ ها .

    عکاسی هم میکنم ؛ و قطعا توی خلوت خودم یه لیست بلند بالا برای انجام دادن دارم

    محل زندگیم ... 

    یه عالمه رویا و ایده برای خونه مجردی خودم دارم . از مدل کاغذ دیواری اتاق ها گرفته یا جوری که وسایل توش رو میچینم 

    دیوارهایی با یه عالمه تابلو و نقاشی و عکس ، یه اشپزخونه شلوغ که توش جای سوزن انداختن نیست و تخت خوابی که وسط پذیرایی خونس. 

    اما مکانش ، مثل خیلی های دیگه همه سعیم رو میکنم که جایی غیر از ایران زندگی کنم ولی از اون جایی که احتمال رفتن خیلی کمه ...پس یه جای دنج تو تهران انتخاب بعدیمه 

     

    اصولا اینده چیزیه که من خیلی بهش فکر میکنم . با اینکه خیلی جاهاش نامشخص و پر از ابهامه ... اما واقعا نمیتونم جلوی خودم برای تصور نکردن یه اینده اکلیلی قشنگ بگیرم . جایی که همه چیزش رو تو ساختی و اونجوریه که میخوای 

     

    راستی عکس پست امروز هم خیلی خفنه ، قدرش رو بدونید *-* 

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰

    10- دنیای ادم بزرگ ها :"

     

    به دنیای بی رحم ادم بزرگ ها خوش اومدی جین کوچولو ... 

    اینجا هر چقدر درد بیشتر باشه ، تو کمتر گریه میکنی 

    هر چقدر ناراحت باشی ، بیشتر میخندی 

    اینجا ادم ها بغض هاشون رو با یک پلک 

    مشکلات شون رو با یک نفس عمیق 

    و عشق و محبت شون به دیگران رو با یک کلمه ؛ از بین می برن .

    ولی تو مجبور نیستی مثل اون ها باشی ... 

    بهم قول بده که برای چیزهای از دست رفتت سوگواری میکنی 

    برای دردهات اشک میریزی و بغض هات رو با خنده پنهان نمیکنی 

    کاش هیچوقت بزرگ نمی شدی عزیزم ... 

    این دنیای تاریک واسه جین کوچولوی من زیادی تلخه ... 

     

    kim un-soo  , an unwritten fanfic 

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN