52-اندراحوالات@22

بله، فاینالی کیم اونسو از هیر TT

از اخرین اندراحوالاتی که اینجا نوشته بودم بیشتر از دو ماه میگذره؛ و خدایا دلم خیلی برای اینجا نوشتن تنگ شده بود TT

ولی دیگه نگران کننده نیست، دو ماه از تابستون مونده و کلی چیز هست که دلم میخواد اینجا بنویسم "^"

 

- حالا که این پست رو تایپ میکنم به‌نوعی رو به موت هستم... یک جنازه، توی هوایی که شتر از گرما تشنج میکنه به‌سختی سرماخورده و بخاطر سوزش گلوش دو روزی میشه که چیز درست حسابی نخورده. شما سر درد و سوزش شدید چشم رو در نظر نگیرید

ولی خب... نسبت به دیشب بهترم TT 

* این موضوع هیچ ربطی به شانس زیبای من نداره؛ من قرار نبود امروز برم خونه‌ی سولمیتم خوشگذرونی و این بار دومی نیست که برنامه کنسل میشه ^^ یس، ایم سو هپی ^^

 

-بالاخره امتحان ها رو دادم و از دست مدرسه خلاص شدم، وقتی روحیه‌ات بخاطر جو مدرسه و امتحان ها به‌معنای واقعی کلمه به ف*اک نمیره تازه متوجه میشی وای خدا، چقدر زندگی قشنگه.

به هر حال از همون اوایل مهر به همه میگفتم فقط نیاز دارم سال نهم تموم شه؛ که خدارو شکر تموم شد و من ازاد شدم :"]

*مود: ازاد شدم خوشحالم ننه D:

 

-اولین پنجشنبه تعطیلات؛ با اکیپ سه نفره دوست های دبستانم رفتیم پارک بانوان. اصلا فکر نمیکردم بعد از چهارسال اون سه‌قلوهای‌ افسانه‌ای که کل دبستان رو باهم گذروندن کنارهم جمع شن... ولی خب با همه تغیراتی که کرده بودیم انگار کنارهم هنوز همون دختربچه‌های کوچولو بودیم که باهم خوش‌میگذروندن :]

انقدر ات‌واشغال خوردیم که واسه ناهار یه پیتزا کوچیک با هشت‌تا تیکه به دو وعده غذایی تقسیم شد؛ و موقع برگشت هم من و یکی دیگه گرما زده شدیم TT ولی با اینحال خیلی خوش گذشت... دیوونه بازی، از هر دری حرف زدن و عکاسی های بی دلیل :">

 

-تولد یکی دیگه از دوستام هم دعوت شدم... و خیلی عجیب بود؛ من تا قبل از اون متوجه نشده بودم که بخشی از یه اکیپ چهار نفره پر سر و صدا محسوب میشم :> با اون سه نفرهم یه خاطره اکلیلی ساختم TT هرچند هنوز نمیدونم میشه بهشون اعتماد کرد یا نه ">

 

-دقیقا بعد از امتحان‌ها گوشی و لبتاپ شخصی گرفتم... و باورنکردنی ترین حس دنیا بود TT *هرچند هر دو مدل فوق‌قدیمی دارن و تا بعد از کنکور چیز جدیدی بهم داده نمیشه؛ ولی همین دوتا هم خیلی باب میل و دوست داشتنی هستن برام TT

 

-یسری چیز برای بولت‌ژورنال خریدم و با اینکه هنوز استیکر ها و فتوکارات هام مونده؛ خیلی براش هیجان زدم :"} شماهایی که توانایی ساخت ژورنال‌های اکلیلی رو دارین یکی از زیبایی های دنیا محسوب میشید "^"

 

-هیچ چیزی خفن تر از داشتن یک دوست کی-فن نیست؛ مخصوصا اونجایی که خودتون رو واسه شوهر های مردم شرحه‌شرحه میکنید D:

قدیمی‌ترین دوست دوران طفولیت رو یه اصرار مادر دعوت کردم و حقیقتا یکی از پر عر ترین روزهای زندگیم بود :> 

* شما با مادری که برای روابط اجتماعی فوق ضعیف‌تون، اجبار به گشتن با رفیق‌هاتون میکنه جی کار میکنید "-" ؟

 

-یه مشهد رویایی رفتیم، هرچند با کاروان بودیم و این یعنی تجمع شکنجه‌امیز انسان‌های ناشناس... ولی ارزش سختی‌هاش رو داشت TT

 

در اخر نمیدونم چقدر گذشته، کجام یا چی کار میکنم... ولی هرجقدر هم سخت دارم ادامه میدم، و همه اینا برای شروع خوبه :>

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۴ تیر ۰۱

    51- حالا

     

    * سپرى شدن اخرین دقایق بهار :)

    بهتر از این باش لعنتى، دنیا دیگه به روزهاى تلخ بیشتر نیاز نداره... 

     

    این وبلاگ و صاحب این وبلاگ به زودى تغیراتى داشته و پرقدرت باز خواهند گشت؛ منتظر باشید ^^

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۳۱ خرداد ۰۱

    50- اندراحوالات@21

     

    همون شب ها~

    همون شب هایی که تا صبح بین موسیقی و افکارت دست و پا میزنی و اخر سر با چشم های اشکی توی یه نقطه نامعلوم غرق میشی.

    البته مهم نیست، بالاخره فردا صبح بازهم بلند میشی و از اول شروع می کنی...

    اما برای الان، یا هر موقع که شما این پست رو می بینید؛ میتونم چندتا اهنگ و نوشته ازتون یادگاری داشته باشم؟

    واسه شب هایی که بهشون نیاز دارم :)

     

     

    +پ.ن: من کلا کامنت ها رو بسته بودم TT مدیونید فکر کنید واسه اینکه هیشکى کامنت نذاشته بود افسرده نشده بودم :]

    بیاید، بیاید کامنت هاى اکلیلى بذارید که همه زیبایى این پست به حرف هاى شماست :)

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۲ ارديبهشت ۰۱

    49-اندراحوالات @20

     

    این خیلی نامردیه که هربار پست میذارم نمیدونم چجوری باید شروع کنم.

    خیلی وقت میشه که اینجا نیمدم، نه؟ شایدم فقط خودم اینجوری حس میکنم~

    ولی به هر حال چیز خاصی نیست. فقط زیادی درگیر درس و زندگی ام... و حتی شاید خیلی درگیر خودم و افکارم ...

     

    مدرسه چطور میگذره؟ خب بد نیست... واقعا نسبت به چیزی که قبلا بود بد نیست-

    منم، با کلی دیوار بلند که دور خودم کشیدم و یکسری حس های در حال فوران که تحت کنترلن؛ و خب کسی هم نزدیک نمیشه و اذیتم نمیکنه، به هر حال اگه شماهم چندبار به طور جدی با اونسو وحشی عصبی مواجه میشدین، هیچوقت سمتش نمی اومدین :>

     

    برای یه دوره کوتاه-تا اخر خرداد- یه برنامه هایی ریختم. هنوز به اونجایی که دلم میخواست نرسیده و باید روش کار کنم... ولی خب تا اخر امروز تموم میشه و باعث دلگرمیه "}

     

    تیچر جدید زبانم برای اولین بار یه اقاعه؛ و به معنای واقعی کلمه بامزه ترین فردیه که توی زندگیم دیدم. همه رو با لقب حاج خانوم، دختر جذاب تهرانی و بانوی زیبای ایران صدا میکنه- وسط کلاس چرت و پرت میگه و مسخره بازی در میاره- و امکان نداره، واقعا امکان نداره یکی میکروفونش رو باز کنه و از صداش مشخص نباشه که تا قبل از این داشته از خنده میمرده.

    یکی از حس های خوب این روزهاست،و اره... خیلی وقت بود انقدر کلاس های زبانم رو دوست نداشتم.

    اگه بتونم حتما ترم های بعد هم با همین استاد گلستانی باحال برمیدارم :}

     

    فکر نمیکنم قبلا گفته باشم-

    ولی دارم برای یه چنل نویسندگی میکنم... و تا اینجا دوتا وانشات نصف نیمه دارم، واقعا خیلی خوشحالم میکنه *-*

    دیدن اسمم توی گپ ادمین ها، هشتگ مخصوصم و علامت توی گپ نظرات... گاد زیادی خوبن TT

     

    بابا و داداشم پنجشنبه و جمعه یه سفر مردونه به دماوند دارن، و هر چند متنفرم که بگم؛ اما مامانم برای من و خودش یه عالمه برنامه ریخته که همشون شامل بیرون رفتن از خونه میشن و خب... من خیلی هم ناراضی نیستم.

     

    با چند نفر توی مدرسه حرف میزنم، و توی مرز باریک اینکه با همشون کات کنم یا دوست شم موندم... خیلی پیچیده است-

    به هر حال میدونم که در نهایت فقط قرار اسیب ببینم، ولی انگار پیشگیری ناپذیره 

     

    هی چومیا... اون اونسو دعوایی که یه روزی تایپ شخصیتیش مشاجره گر یا یه همچین چیزی بود یجورایی خودش رو نشون داد؛ و احتمالا بخاطرش یه تشکر به تو ممنونم.

    البته طرف زیادی رو مخه. یعنی همه زیادی رو اعصاب هستن ولی خب این شخص عزیز ... باید منتظر بیشتر از این باشه

    یکی از همکلاسی هام، و اره زیاد چرت میگه... خیلی زیاد

    اگه یه روز جرش دادم میام و هم خاطره این چندوقت و هم خود اون روز رو میگم D:

     

    توی تلگرام برای خودم چندتا چنل پرایوت زدم  و گاد فوق العاده ترین چیزین که تا حالا داشتم. کلی چیز رو دارم به طور منظم و مرتب ثبت میکنم و جوری کمکم میکنه که انگار همه زندگیم بهشون نیاز داشتم~

     

    این چندتا ریلیز جدید بنگتن :">>>> 

     *دعکهرففغقثطصضحزبیظاههغریخمحخخخودهدغغفزثی

    میدونید... گوشام خون افتاد از بس بهشون گوش کردم :]

     

    بالاخره تونستم سریال وینچنزو رو تموم کنم "}

    و هر چند حالا توی دوره افسردگی بعد از سریالم... ولی دیدن سیزده ریزن وای یاری کننده است ">

     

    به طور رسمی فن هالزی شدم D:

    اگه دیدین یه روز اومدم و گفتم با یکی رابطه دارم فقط بدونید بخاطر این بود که خواستم با طرف کات کنم تا درک بهتری از اهنگ های این بانو داشته باشم :]

     

    داشتن کلوچه گردویی توی خونه بزرگترین نعمت و نبود شیر همراهش بدترین عذاب الهه تلقی میشه ">

     

    قرار یه دست به سر و روی اینجا بکشم... خیلی هم براش هیجان زدم :>

     

    و بازهم این خیلی نامردیه که هربار پست میذارم نمیدونم چجوری باید تمومش کنم.

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۱۴ ارديبهشت ۰۱

    48- شب قدر ")

     

    و در میان تمام این حاجات و خواسته های دنیوی ام 

    بیشتر از هر چیز، من تو و نظر تو را از خدا میخواهم -

    یا اباصالح المهدی 

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۵ ارديبهشت ۰۱

    47- اندراحوالات#19

     

    این چند روز، شاید کل این هفته؛ مثل همه مواقع توی زندگی من عجیب غریب بودن-

    و درک نمیکنم چرا نمیتونم مثل همه ادم های دیگه باهاشون برخورد کنم :>

    توی دو سه تا پست قبلی ... حال بد روحیم مشخص بود نه؟ 

    تک تک لحظه هام فریاد میزدن که چقدر مثل همیشه بعد از تحمل یه روز دشوار یا قبل از مواجه شدن با یه دوره سخت، تنها چیزی که از من باقی میمونه دیوار های خراب شده از یه ادم ضعیف و اسیب پذیره ")

    و میدونید... برای من، برای کسی که هیچوقت با حقایق واضح زندگیش کنار نمیاد، موقعیتی که توش هست رو رو نمی پذیره و به دردهاش عادت نمیکنه؛ برای کسی که توی تاریک ترین شب هاش، اون موقعی که منتظره قلبش بخاطر درد بایسته و همه رو راحت کنه، بازم ادامه میده... همه این ها سختن. 

    ( حس های زیادی وجود دارن-

    مثل نفرتی که از خودم دارم، برای اینکه هیچوقت نا امید نمیشم در حالی که نا امیدی تنها چیزیه که وجود داره.

    مثل حس حماقت و حقارتی که نسبت به خودم دارم توی اون موقع هایی که دلیلی حتی برای زنده بودن و نفس کشیدن نیست ولی هنوز دارم انجامش میدم.

    احتمالا این ها وابسته به همون سوالی باشن که خیلی وقت ها از خودم میپرسم ولی به جواب نمیرسم...

    چرا توی اون روزها تمومش نکردم؟... 

    و البته که ترس و امید بخش عمده ایش بود،اما جواب اصلی هنوز ناواضحه... و نمیتونم صددرصد بگم خوشحالم که انجامش ندادم و الان روزهام کلی اکلیلن، چون نیستن. 

    هنوز هم یه شب هایی از خودم میپرسم این همه درد ارزش زنده نگه داشتن خودم رو داشت ؟ و هرچند جواب یه نه خیلی بزرگه ولی فردا صبحش این جمله که قراره جوری زندگی کنم که ارزش این همه درد رو داشته باشه؛ بیشتر شبیه چیزیه که میخوام بشنوم.

    این کارم یه جورایی دقیقا شبیه کامنت همون یارویی می مونه که زیر یه غذا نوشته بود " خیلی خوشمزه بود، ولی سه بار سفارش دادم و هربارهم بعدش مسموم شدم '' D:  )

     

    اینکه مجبور شی قبول کنی همه ساخته هات دارن از هم میپاشن و ببینی که مشکلاتت دوباره دارن جوونه میزنن، بهت فشار میارن و روحت رو میشکافن و بعد بیرون میریزن خیلی سخته - 

    من تلاش کردم نه برای از بین بردن مشکل هام فقط برای اینکه ازشون دور بشم و کمتر اسیب ببینم -

    این حتی مثل پاک کردن صورت مسئله هم نیست؛ این بالا بردن حد تحمل تو برای ندید گرفتن شونه.

    و از یه جایی به بعد دیگه انقدر غیرقابل تحمل و بزرگ میشن که حتی نمیتونی ندیدشون  بگیری ... و اونجاست که از هم میپاشی

    مواجه شدن با همه همه همه شون ... 

     

    دوباره دارم میرم پیش یه مشاور جدید توی مدرسه؛ و فقط کاش یکی شون نتیجه میداد:)

    ازم پرسید مشکل چیه-

    و نبود ... من داشتم میمردم ولی دلیل واضح و قابل بیانی براش نبود.

    تو چنگ میزنی به هزارتا دلیل کوچیک که نمک های روی زخمت شدن و گاهی حتی این کار نبش قبر کردن گذشته هاس ( چون اون مال مدت ها قبل بوده و تو هنوز حل نشده باقی گذاشتیش :" )

    اون اوایل مشکلات مثل یه گلوله برفی بودن، چندتا چیز ریز و کوچیک که من حتی برای درک اینکه اینا بعدا دردسر میشن و بار منفی دارن زیادی خام و بچه بودم-

    و زمان گذشت، همه گلوله ها یکجا جمع شدن، بزرگ و بزرگ تر شدن ...  هزاران دلیل و مشکل که مثل یه کوه روی هم تلنبار شدن و تو حتی اون چیز اولیه رو یادت نمیاد-

    فقط به هرچیزی که نگاه میکنی یه عالمه حس بد و درد و مسئله حل نشده میریزن روت و تو رو خفه میکنن... و درک میکنی چقدر ناتوانی توی از بین بردنشون ")

    و خب من ... شاید مثل خیلی های دیگه، گاهی فقط موقعی صدام در میاد که دیگه توان کنترل کردن چیزی رو ندارم و زیر اون بهمن که داره روی سرم خراب میشه؛ در حال دست و پا زدنم.

     

    بعد از اون جلسه نهایت بیست دقیقه ای مشاوره...  

    خدای من افتضاح بودم، به معنای واقعی کلمه افتضاح بودم.

    من از قبلش هم تحت فشار بودم و نمیتونستم موقع صحبت کردن خودم رو کنترل کنم. واقعا نمیشه پات رو روی پات بندازی، به صندلی تکیه بدی و به راحتی در مورد اون چیزهایی که در برابرشون جلوی خودت رو گرفتی تا بیشتر از این نابود نشی و از پا نیفتی حرف بزنی-

    و ما انجامش دادیم ... خیلی کوتاه در مورد یه بخش خیلی کوچکی ازشون حرف زدیم و همون هم برای اینکه سرم توی کل روز در حد مرگ درد بگیره کافی بود ...

    بهم گفتن تو در ها رو روی مشکلاتت بستی؛ و ما باز میکنیم و باهم حل شون میکنیم. خدایا همون ده دیقه صحبت درباره یک صدم اونها به اندازه کافی سخت و کشنده بود... بقیه حرف ها قراره چطور باشه "}

    اون روز بعد از مدرسه ... روز همچونان مزخرف من ادامه داشت :]

    دلم میخواست یه کم بخوابم، برم سراغ دفترهام و بعدش اینجا انقدر در مورد همه چیز حرف بزنم که دیگه باری رو روی دوشم حس نکنم. 

    اما نشد. اون همه چیزی بود که توی کل روز میخواستم ولی نشد ">

    یه بحث بیخود افتاد توی خونه و من از حرصم کل چیزی که با بدبختی و مصیبت اینجا نوشته بودم رو پاک کردم ")

     

    * این جزو قوانین خونه ماست-

    وقتی اونسو داره چیزی مینویسه یعنی خیلی تمرکز کرده و انرژی به خرج داده پس مودش رو به هم نزنین-

    و وقتی حالش بده و چیزی تایپ میکنه یعنی داره باهاشون مواجه میشه و خودش رو خالی میکنه؛ پس از همیشه بیشتر عصبیه و نباید رو نروش رفت-

     

    و چی میتونست از اون بدتر باشه ؟ 

    مهمونی :>>>>> 

    مهمونی با کلی دعوا سر اینکه من نمیخوام بیام بیرون. من همینجوریش هم بخاطر وضعیت روحیم توی اتاق حس نا امنی دارم پس نمیخوام پام رو توی هیچ جهنم دیگه ای بذارم ... ولی کسی اهمیت نمیده؛ درک نمیکنه که بخواد اهمیت بده :>

    من بهش به چشم یه فداکاری نگاه کردم.  اون روز بخاطر همه اتفاق ها و جر و بحث حالم بد بود و قرار نبود هیچ جوره خوب بشم. پس قبول کردم برم که حال بقیه رو هم بد نکنم؛ هر چند بعدش به این نتیجه رسیدم که جهنم اگه قراره حال بقیه بد بشه. من بهشون گفته بودم که میتونن برن ولی خودشون نخواستن من رو تنها بذارن :"}

    اونجا، سعی کردم چیزی بخورم ولی هیچی از گلوم پائین نرفت؛ سعی کردم بخوابم ولی توی چهل دیقه بیشتر از پونزده بار چراغ روشن شد و رفتن و اومدن؛ سرم داشت دوتا میشد، داشتم از هم میپاشیدم و تعداد دفعه هایی که چشمام اشکی شدن ولی جلوی خودم رو گرفتم از دستم در رفت... اگه یه مشت اهنگ راک و صدای هالزی نبود، شرط میبیندم از اون اتاق که خودم رو توش حبس کرده بودم بیرون میزدم و با داد و گریه به همشون میفهموندم که فقط میخوام برم خونه و هیچکس رو نبینم ">

    با مصیبت، واقعا با مصیبت از اونجا زدیم بیرون 

    توی ماشین یه کم گریه کردم... چون مامان و دایی ایم تلاش میکردن باهام حرف بزنن و بفهمن برای چی حالم انقدر بده-

    و خب تا حدودی هم به عمق فاجعه پی بردن :)

    برای همین دائیم برام بستنی خرید :" انگار تنها چیزی که توی این دختر از پنج سالگی تا حالا تغیر نکرده حس فوق العاده اش نسبت به این مرده ")

     

     شب وقتی رسیدم خونه ساعت دو بود.

    فردا صبحش امتحان دفاعی داشتم که هیچی براش نخونده بودم و کلی تکلیف ریاضی که باید انجامشون میدادم. 

    نمیخواستم برم، من واقعا نمیخواستم فردا صبحش برم مدرسه چون از توانم خارج بود. 

    مامانم توی اتاقم نشست، گفت حالم بده و میخواد پیشم باشه تا تنها نباشم:)

    * بهش گفتم؛ بخش گفتم میدونه حالم بده و میخواد برام کاری بکنه ولی نمیدونه چی کار. و بهش گفتم اگه واقعا به حرفم گوش بده کمک میکنه-

    ولی نکرد ... اجازه نداد که نرم مدرسه و به زور فرستادم  ... محیط و جو مدرسه، اخرین چیزی بود که دلم میخواست باهاش مواجه شم ...

    صبح موقع امتحان داغون بودم، سرم درد میکرد و مسکنی که خورده بودم هیچ چیزی رو بهتر نمیکرد-

    دست و پاهام ناجور میلرزید و نفهمیدم ... نفهمیدم چجوری دوره کردم درس رو، نفهمیدم چطور امتحان دادم، چطور زنگ خورد و معلم اومد سر کلاس-

    فقط برای فرار از نگاه نگران جلوئیم، تنها کسی که توی کلاس باهاش حرف میزنم سعی کردم خودم رو قاطی بحث بچه های کلاس و معاون پرورشی مون کنم.

    دستم رو بردم بالا تا حرف بزنم- فقط میخواستم نشون بدم حالم خوبه، نشون بدم حس خفگی نمیکنم، سرم سنگینی نمیکنه، دست هام نمیلرزه و پاهام میتونن وزنم رو نگه دارن؛ در حال که همه چیزحتی بدتر از اون بود- و اتفاق افتاد.

    همون حسی که هرموقع قراره حرف بزنم جلوی جمع اخرین سد دفاعیم رو هم شکست و بدون اینکه دهنم رو باز کنم رفتم دفتر ناظم مون.

    میدونستم اجازه نمیده زنگ بزنم خونه، سعی هم کرده بودم با گوشی هایی که بچه ها قایمکی اورده بودن به مامانم پیام بدم و بگم بیاد دنبالم ولی اون لحظه ... فقط میخواستم باهاش صحبت کنم.

    ولی خب البته که بهم اجازه نداد :} فقط گفت میتونم نرم سر کلاس و  همونجا جلوش بشینم. ولی نمیشد، من نیاز داشتم گریه کنم و توی دفتر اون فقط حالم بدتر میشد... پس فقط جلوی اشک هام گرفتم و گفتم خوبم :) و اون از همه خوب های زندگیم دروغ تر بود

    زنگ بعدش اوضاع حتی بدتر شد"} جاهای ثابت مون رو به کل عوض کردن و منی که همیشه به دوستام میگفتم تنها خوبیه مدرسه اینکه جاهامون مشخصه رو از تنها نقطه امن و گوشه ترین جای کلاس بردن جلوی جلو :")

    انگار فقط توی اون روز قرار بود ببینم همه چیز تا چه حد میتونه بد باشه -

    اون موقع ها که جاهامون ثابت نبود من زودتر میرفتم تا مجبور نباشم جلو بشینم و موقعی که تونستم گوشه ترین و عقب ترین صندلی رو برای خودم بکنم شاد ترین لحظه عمرم توی مدرسه بود ... اما خب ")...

    * احتمالا این رو به هیچ وجه درک نمیکنید. جدی میگم،ولی به هر حال بدترین اتفاقیه که توی این ده سال تحصیلی، توی مدرسه میرم برام افتاده-

     

    من روی اون صندلی لعنتی نشستم

    و در حد نهایتا دو تا سه دقیقه، برای اینکه خودم رو کنترل کنم انقدر گوشه لبم رو گاز گرفتم که خون اومد...

    ولی نشد :)

    این بخش نوشته توی پست قبلیم رو یادتونه :

    اگه ادامه میدادم؛ چند دقیقه بعد در حالی که صورتم خیس از اشک بود کلاس رو با بچه های بهت زده و طنین فریاد های خودم به سمت حیاط ترک میکردم ...

    خب اره ... همونجوری شد -

    نه با داد و بیداد ...

    ولی کیم اونسو فوران کرد ") ... دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی خودم رو بگیرم 

    فقط بدون توجه به بچه هاو معاون های توی کلاس صندلی رو ول کردم و تاجایی که میتونستم با سرعت رفتم توی حیاط 

    خودم رو توی یکی از اون دسشویی های مسخره حبس کردم ...

    و گریه کردم ... 

    یک ربع، بیست دقیقه ... نمیدونم... فقط به اندازه همه دردهای اون روز و همه اشک های روزقبل و همه فشارهای روزهای قبل ترش گریه کردم...

    #اونسو- دراما

    نمیدونم چجوری جرئت کردم با دروغ و بدون اینکه به کسی بگم شماره خونه رو بگیرم و با هق هق سر مامانم داد بزنم که فقط میخوام برگردم خونه

    نمیدونم چی شد سر از دفتر مدیر مون دراوردم و بهش چی گفتم ... چی شنیدم و چه اتفاقی افتاد

    از اون لحظه ها، هیچ درکی به جز صورت خیس و ذهنی که فقط میخواست از جهنم بزنه بیرون نداشتم-

    و بابام اومد... تونستم نفس بکشم در حالی که دلم میخواست خودم رو توی بغلش غرق کنم، بدون اینکه جوابی برای چشم های نگرانش داشته باشم

    یک ربع بعد من پشت موتور بودم و حرف های بابام در مورد قوی بودن رو میشنیدم ...

    ولی میدونیدچیه؟ اون لحظه حتی محکمتر بغلش کردم... چون اون فقط یه بابای نگران بود که میخواست کمکم کنه و در عین حال درک میکرد که با پرسیدن سوال چی شده فقط اوضاع بدتر میشه.

    رسیدم خونه... من و تخت و پتو و اهنگ - 

    و مامانی که سعی میکرد درست رفتار کنه :> ...

    از بقیه روز؛ واقعا چیزی یادم نمیاد. اونقدر درگیر ذهن و روح متلاشی شدم بودم که نفهمیدم چی کار کردم-

    فقط جهنم برزخ سی فرودین تموم شد و من حس کردم ... تازه تونستم چیزی رو حس کنم

     

    فردا صبحش... من نمیدونستم باید چی کار کنم، همه چیز از بین رفته بود و من فقط یه ادم پوچ بودم که همه داشته هاش رو باخته.

    و که ذهنم خسته تر از اونی بود که بتونه کمکی بهم بکنه ...

    روی تخت خوابیدم-سریال دیدم-کتاب خوندم-و موزیک گوش دادم. 

    مغزم برای نوشتن،گریه کردن یا درگیر هرچیز ساده ای شدن پیش از حد سر بود...

     

    و حالا دو روز میگذره ...

    بادور شدن از همه اون ها و با استراحت و ریلود کردن خودم-

    امادم که بلند شم و ببینم چی کار باید کرد.

    به هرحال این منم-کیم اونسو، دختری که هیچوقت نا امید نشد:) -

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۳ ارديبهشت ۰۱

    46-اندر احوالات#18 - مشکلات

     

    اولین یکشنبه که رفتیم مدرسه، چهاردهم فروردین-

    زنگ ورزش بود. منتظر بودم معلم بیاد سر کلاس؛ برای اینکه جدول های مزخرفش رو تکمیل نکردم سرم داد و بیداد کنه و بعد همونجوری که مثل خیلی های دیگه بهش فحش میدم ببردمون توی حیاط تا بدوئیم.

    ولی اینجوری نشد؛ اون روز نیمده بود مدرسه و به جاش مشاورمون رو فرستادن ... و من نمیدونم اومدن کدوم یکی بدتر بود -

    میشینه پشت میز، با اون لبخندش که انگار همتون یه مشت نوجوون خل وضع هستین و من دوای درد هاتون بهمون زل میزنه و سلام میکنه .

    از همه میخواد یه کاغذ بذاریم روی میز و به سوال های بی سر و تهش در مورد خودشناسی جواب بدیم ... 

    متوجه نمیشم بچه ها کی کلافه میشن و چجوری بحث رو به مشکل های رفتاری خودشون و خانواده هاشون میکشونن ،فقط موقعی به خودم میام که میبینم داره توی چشم هام زل میزنه و از همه میخواد که توی بحث شرکت کنن. 

    اسمم رو صدا نمیزنه چون قبلا بهش گفتم بدم میاد دیگران صدام کنن؛ و ادامه میده که صداهای خیلی هامون رو توی کلاس نشنیده ، چون خودم قبلا بهش گفتم دارم تلاش میکنم روزی برسه که ببینم هیچکس صدا و چهره ام  رو به یاد نداره -

    سعی میکنم گوش کنم ... یه جایی میرسه که راه حل هاش برای مسائل مون رو میگه ، و من خندم میگیره در حال که حس میکنم دارم خفه میشم.

    دیگران رو نمیدونم ... ولی در مورد من چی فکر کرده؟ یه بچه که حس میکنه مامان باباش بهش توجه نمیکنن یا دوستاش باهاش حرف میزنن؟من واقعا انقدر بچم؟

    حالم بهم میخوره، اگه اینا واقعا باید مشکل های یکی مثل من باشه پس چرا به اینجا رسیدم؟ چرا دنیای من انقدر متفاوته؟ 

    نظرات و راه حل هاش، بزرگترین توهین به من و همه دردهایی که از سر گذروندم و میگذرونم.

    پس برای اولین بار توی این دوسال دستم رو بالا میبرم و همونجا نگهش میدارم، قراره پیش یسری ادم داوطلبانه صحبت کنم و چیزی بیشتر از یه جمله فوق کوتاه بگم... طول میکشه تا نوبت بهم برسه و من بارها جمله هام رو توی سرم تکرار میکنم. این بار اجازه نمیدم بغل دستی هام حرف هام رو به معلم بزنن...

    چند دقیقه میگذره و بلند میشم تا صحبت کنم :

     

    - دیدگاه خیلی ساده ای نسبت به مشکلات یه نوجوون دارین ، ما بچه های دبستانی نیستیم. 

    - من نمیتونم خودم رو با صحبت کردن با یکی از دوست هام اروم کنم چون همه چیز خیلی پیچیده تر از اونی که به نظر میاد.

    - خیلی از مسائل توی زندگی ریشه کردن و هر چقدر تلاش کنم از بین ببرمشون ؛ حتی اگه موفق بشم اون بازم جوونه میزنه. 

    - وقتی کسی متوجه حرف هات نشه ، با خود افشاگری فقط اسیب بیشتری میبینی. 

    - وقتی من کسی نیستم که مشکلی رو به وجودم اوردم ، پس اونی هم که باید حلش کنه من نیستم.

    - .....

    - ... 

     

    زبون باز میکنم تا بگم ... ولی بغض خفم میکنه 

    هنوز کلمه ای نگفتم ولی اه لرزونی میکشم و اشک توی چشم هام حلقه میزنه 

    نمیفهمم چطور ولی بعد از مکث طولانی فقط خیلی اروم میگم - همه چیز اونقدری هم که فکر میکنین ساده نیست - و بعد روی صندلی میفتم.

    برای اولین بار خوشحال میشم که پر حرف کلاسمون اجازه ادامه دادن بهم نمیده و بحث رو به سمت خودش میکشونه  ...

    اگه ادامه میدادم؛ چند دقیقه بعد در حالی که صورتم خیس از اشک بود کلاس رو با بچه های بهت زده و طنین فریاد های خودم به سمت حیاط ترک میکردم ...

    اما الان به جاش دارم گوشه مانتوم رو توی مشت هام فشار میدم و همونطور که سعی میکنم عادی به نظر بیام؛ از نگاه بغل دستیم فرار میکنم.

     

    بر اساس یک داستان واقعی :)

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۶ فروردين ۰۱

    45- اندر احوالات#17 - مطمئنم

     

    مهم نیست چقدر تلاش کنم 

    مهم نیست چقدر خودم رو گول بزنم و چشم هام رو ببندم 

    دیگه هیچوقت خوب نمیشم .

    اجازه میدم تاریکی من رو توی خودش حل کنه چون دیگه توانایی جنگیدن رو ندارم .

    این بار زمین خوردم 

    و دیگه قرار نیست روی پاهام بلند شم 

    مطمئنم.

    فقط این بار 

    به خودم اجازه میدم اونطور که باید پیش بره؛

    دردناک.

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۳ فروردين ۰۱

    44- اندر احوالات #16 - خستم

     

    فقط دلم یه روزی رو میخواد که توش مجبور نباشم به چیزی فکر کنم ...

    کاری رو انجام بدم یا به چیزی اهمیت بدم .

    دلم میخواد دست خودم رو بگیرم ... برم یه جای دور و دیگه هیچوقت برنگردم .

    دلم خودم رو میخواد و خواسته هام و داشته هام 

    دلم واسه خودم تنگ شده .

    دلم واسه فقط اونسو بودن تنگ شده :)

    خستم 

    خودم رو لا به لای همه چیز گم کردم 

    و الان فقط خیلی خستم 

    کاش میشد راحت درستشون کرد ">

     

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۲ فروردين ۰۱

    43- seokjin "^"

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

    این مرد ، کیم سوکجین -

    به معنای واقعی کلمه ؛  همه وجودش ، صورت و چهره اش ، بدنش ، اخلاقش ، شخصیت و افکارش ، طرز صحبت کردنش ، رفتارهاش و صداش زیباترین و رویایی ترین چیز در تمام زندگیه منه. کاملا جدیم T^T 

    هر چیزی که مربوط به اون باشه برای من به طرز باور نکردنی ای دوست داشتنی و دلنشینه و باعث میشه حتی توی موقعیت های سخت زندگیمم با فکر به  این پسر  یه لبخند واقعی روی لبام بشینه ">

    پس سوکجینا ، ممنونم که با همه ویژگی های فوق العاده ات به دنیا اومدی ، پات رو توی زندگی من گذاشتی و شدی یکی از رنگارنگ ترین چیزهای دنیای من "^"

    واقعا دلم میخواست یه چنین پستی توی وبلاگم وجود داشته باشه *-* ولی خب باز هم نتونستم حسم رو به خوبی نشون بدم :" تازه ویدیو ها رو هم در حد مرگ دوست دارم "}

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۳ فروردين ۰۱
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN
    منوی وبلاگ