57- کلماتی که درونم وجود داشتند. -نوشته‌ی اول-

خسته شدم. خیلی خسته شدم. نمیتونم درس بخونم. دو روز از برنامه‌ی مطالعاتیم عقبم و هیچ راه جبرانی نداره؛ نمیدونم باید چی کارش کنم. از هیونگ خجالت میکشم، میدونم اونم از اینکه من دونسونگشم خجالت میکشه. دلم پاستا میخواد. نمیتونم درباره‌ی اپیفانی بنویسم؛ براش اماده نیستم و نمیدونم... هر بار بیشتر تلاش میکنم، ولی وقتی شروع میکنم میبینم که باز نمیدونم. وقت طولانی میخوام، ذهن باز و ارامش. ازشون متنفرم. چرا مجبوریم با کسایی زندگی کنیم که هربار حتی از خواب بیدار شدن کنارشون هم باعث میشه حس کنیم مردن خیلی بهتر بود؟ ازشون واقعا متنفرم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم پست‌های پیش نویس وبلاگم رو کامل کنم. دلم برای سوکجین تنگ شده، که خب مزخرفه؛ جوری نیست که انگار همیشه ور دل من نشسته بوده باشه و الان ازش خیلی دور شده باشم. از اخرین باری که یه کتاب رو تموم کردم شاید حتی سه سال میگذره... نمیتونم. یه روز ازشون رد میشم؛ مگه نه هیونگی؟ هیچکدوم از فولدرهای لپتاپم مرتب نیستن. دلم پیتزا میخواد با بی‌نهایت سیب‌زمینی سرخ کرده. حنانه نیست که بغلش کنم. کاش مامان بیشتر مامان بود، با اینکه همین الان هم فوق‌العاده و بی‌نهایت مهربونه. صانعی یه اسطوره‌ی واقعیه، فحش‌هایی که به اون برای جوری که برنامه‌ی امتحانی رو چیده دادم؛ حتی از فحش‌هایی که هر وقت اینترنت قطع میشه به وزرای مملکت میدم هم بدتر بود. به چومی قول دادم با مشاور حرف بزنم؛ ولی نتونستم، سه بار پیام دادم و هربار قبل از اینکه سین بخوره حذف‌شون کردم. مطمئنم کسایی که ریاضی‌شون خوبه احساس بدبختی نمیکنن. یعنی بابا تا حالا توی زندگیش دوستم داشته؟ نمیتونم اندازه‌ی قبل خوب بنویسم؛ شاید حتی عشقم به کلمات و نوشتن یه توهم بود. کافی نیستم. چرا به دنیا میایم وقتی برای دنیا کافی نیستیم؟ یعنی تا حالا بهم به چشم چیزی به جز یه اشتباه بزرگ نگاه کردن؟ دلم میخواد وجود نداشته باشم. کاش میشد غیب شد و دیگه هیچ چیزی توی دنیا وجود نداشته باشه. وقتی بچه بودم و با مامان دعوام میشد؛ همه‌ی وسیله‌هام رو توی کیف صورتیم میریختم و دور خودم میچرخیدم، دلم میخواست وقتی چشمم رو باز میکنم یه جای دیگه‌ای باشم... منم همینطور حانیه‌ی شیش ساله، منم همینطور. یعنی واقعا یه روز تموم میشه؟ دلم میخواد مجموعه‌هام رو تموم کنم‌، ولی هیچی پول ندارم. نمیشه با الیک بنجامین ازدواج کنم؟ به جینی که نخواهم رسید. شاید اگه میتونستم یه سریال رو شروع کنم الان حس بهتری داشتم. این بار موفق میشم، مگه نه؟ فکر نمیکنم تا حالا واقعا کسی ازم راضی بوده باشه و ازم خوشش اومده باشه. گفته بودم برای هیچی توی این دنیا کافی نیستم؛ اره؟ دلم میخواد خرید کنم؛ هودی و خودکار رنگی و چیپس. اگه بتونم تمومش کنم، این بار حتما اون سه‌شاتی پخش میشه. بلد نیستم نقاشی بکشم و عکس بگیرم. زندگی بدون پینترست و یوتیوب اشغاله. نمیدونم. دیگه ایران زندگی نمیکنه، بهش حسودیم میشه. تلگرام داره خفم میکنه. همه چیز داره خفم میکنه، اکسیژن باعث میشه خفه بشم. اگه یکشنبه هم نیاد بریم بیرون چی؟ صداش خیلی قشنگه. نمیتونم و نمیدونم. بهم قول بده که این بار موفق میشم هیونگ، التماست میکنم. دلم بغل و خوراکی میخواد.

من برای خودم مینویسم، متاسفم که خوب نیست؛ و حتی پست‌های اینجوری رو، مبهم تر و زیباتر مینویسن... ولی از پست 57 به بعد چنین چیزی رو بیشتر میذارم؛ کلمات زیادی توی وجودم هستند که به جایی تعلق ندارند.

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۷ دی ۰۱

    56- اندراحوالات @24

    بله کیم اونسو صحبت میکنه، و اینجام تا موارد زیادی از اتفاقاتی که توی این دو سه هفته افتاده رو یادداشت کنم...

    متاسفم اگه براتون عجیب‌غریب و بیخود به نظر میاد؛ ولی این تنها روشیه که باعث میشه خاطراتم رو توی چنین حالتی نگه دارم، و غیر از اون برای خودم خیلی مفید و دوست داشتنیه :>

    +واقعا جوراب‌های کیوت و خوشگل بخش خیلی مهمی از علایق من رو تشکیل میدن؛ این چیزیه که تا هفته پیش حتی روحمم زش خبر نداشت :">


    + بالاخره در تاریخ  -شنبه، سوم دی‌ماه-  برای اولین بار در طول شونزده سال زندگیم به صورت یک تنهای مطلق از مدرسه برگشتم خونه، قبل از اون همیشه همه جا کسی همراهم بوده TT
    با اینکه خیلی ترسیده بودم و از ایستگاه دروازه دولت تا هفده شهریور، هر کسی که توی مترو بود رو یه قاتل زنجیره‌ای میدیدم -و هنوزهم بعد از چندبار سوار شدن میبینم D": - ولی تجربه‌ی خیلی باحالی بود.
    خیلی موقع‌ها دلم میخواد همینجوری توی مترو بمونم و نرم خونه :>>>
    - ولی واقعا اون دالون‌های وحشتناک میدون محمدیه، دارک‌ترین چیزیه که توی زندگیم باهاش مواجه شدم... -

    + وای خیلی بامزه بود؛ محمدرضا یه شب اومد توی اتاقم، به تک‌تک وسیله‌هام اشاره کرد و گفت تو مثل بچه‌ها فقط چیزهای‌گوگولی دوست داری... و متاسفانه نمیتونستم حرفش رو قبول نکنم TT

    + SoundCloud برنامه‌ی موردعلاقه‌ی جدیدمه؛ وای خدایا، چجوری میتونه انقدر شگفت‌انگیزناک و رویایی باشهخعقهشئهخههغعرخحخهفلثقز

    + راستش خودمم هنوز باورم نشده، ولی الان پائین موهام بنفشه *عرهای نامتناهی...
    خیلی یهویی شد... دختر دایی داف مامانم برای شب یلدا اومد خونه‌ی مامان بزرگم که سر بزنه؛ و یهو دو ساعت بعدش موهام رنگ داشت *ایموجی درخشش

    + امسال نه تنها به اندازه پارسال خوب واسه امتحان‌هام درس نمیخونم، حتی اندازه اون سال سریال هم نمیبینم :"> انگار واقعا همه‌‌ی انگیزه‌ام رو از دست دادم...

    + قراره برای یکی از همکلاسی هام یه تولد سورپرازی توی مدرسه بگیریم، و وای حس میکنم وقتی داشتم از یکی از بچه‌ها درباره کادویی که قراره بگیریم می‌پرسیدم، متولدمون شنید D"""""""""""": استرس و عذاب وجدانش داره دیوونه‌ام میکنهثهعئزحهشعغاهزعشلهحختخهشا

    + متوجه شدم که به طرز خطرناکی به یسری از وسیله‌هام وابسته میشم و واقعا با از دست‌دادنشون اسیب می‌بینم :"} *با فکر کردن به انگشتر‌های ست خفنش که گم شده‌اند اه میکشد.

    + بعد از تلاش‌های بی‌نهایت، حالا بلدم نودلی که واقعا دوسش دارم رو درست کنم :>

    + انگار باید تا اخر دنیا حسرت اینکه نمیتونم نقاشی بکشم و با انیمه ها ارتباط بگیرم رو بخورم TT

    + عکس‌هام توی تولد مامانم رو دیدم، و مطمئن شدم قراره اخرین عکس‌هایی باشن که کسی غیر از خودم، از من بد عکس و زشت میگیره ^^

    + دیشب محمدرضا بغلم خواب بود، منم بدون هندزفیری با گوشیم کار میکردم؛ یهو یه ویدیو با صدای خیلی بلند پخش شد... بچه یه لحظه بیدار شد، خیلی بد نگام کرد -فحش‌هایی که توی نگاهش بود واقعا غیر قابل پخش هستنXD - بعد دوباره خوابید. کلا داداشم موقع خواب خیلی کیوت میشه TT

    + از نظر روحی خیلی عجیب غریب شدم... واقعا عجیب، و این خیلی بده... میدونید بارها وبلاگم رو باز میکنم که چیزی بنویسم، ولی کلماتم ناخوانا تر از هر وقت دیگه‌ای شدن... انگار دارم دنبال چیزی میگردم که خیلی مهم بوده، ولی فراموشش کردم :} برای همین گفتم این ماه قراره کلی پست‌های عجیب غریب داشته باشیم...

    + من واقعا بیان رو دوست دارم، و براش دلایل بیشماری هم وجود داره؛ حتی با اینکه هیچوقت پست‌های قشنگی نذاشتم یا ادم محبوبی نبودم... اینجا نوشتن برام خیلی دوست داشتنی و کمک کننده‌است :>
    و غیر از اون چون همیشه وقتی حالم خوب بوده اینجا وقت گذروندم، فقط بهم حس و حال خوب میده :">

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱۲ دی ۰۱

    55- لطفا زندگی کنید.

     

    همکلاسی‌های هم‌دوره‌‌ی من،

    برای استفاده از صداتون شجاعت کافی رو داشته باشید، شجاعت کافی برای گوش‌دادن به قلبتون رو داشته باشید؛ و بالاتر از هر چیزی، لطفا شجاعت این رو داشته باشید که زندگی‌ای رو که همیشه تصورش رو داشتید زندگی کنید.

    این زندگی شماست و مهم‌ترین چیز توش شادی شماست. پس ترسناک‌ترین کار رو انجام بدین، اون تصمیم سخته رو بگیرین، از نقطه‌امن‌تون بیرون بیاین و هر چیزی که داره عقب نگهتون میداره رو کنار بذارین. مطمئنا ترسناکه، میتونه اسیب‌زا باشه و اشکتون رو دربیاره؛ ولی اینا همشون موقتیه.

    اینده منتظر شماست. امروز اولین روز بقیه زندگیتونه، شروع تمام چیزهایی که میخواین، شروع هر چیزیه که بهش میل دارین، و حتی نباید یک ثانیه‌اش رو هم از دست بدین.

    و محض رضای خدا، کسی رو پیدا کنید که عاشقتون باشه و اصلا رهاش نکنید، نذارید برن.

     

    پیدا شده از لابه‌لای اسکرین‌شات‌های قدیمی گوشیم، توی موقعیتی که واقعا بهش نیاز داشتم...

     

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۸ دی ۰۱

    54- اندراحوالات@23

    الان که این متن رو مینویسم ساعت دوازده و بیست دقیقه شبه و متاسفانه هنوز باید منتظر باشم تا بقیه بخوابن (اتفاقی نیست که زیاد پیش بیاد، داشتن خانوادگی -و بدون حضور من- فیلم میدیدن ولی حتی تحمل این مدت کم هم بیش از حد ازار دهنده‌اس.‌)

    (نمیفهمم چرا همیشه این موضوع انقدر ناراحتم میکنه، ولی من واقعا مجبورم همه کارهام رو بذارم اخرشب و وقتی همه خوابن انجام بدم چون حس کردن اینکه فرد دیگه‌ای کنارم حضور داره و تنها نیستم اذیتم میکنه؛ حتی با اینکه کل روز توی اتاقم قایم -محبوس؟- شدم و در هم همیشه خدا بسته‌اس...)

    + اینجوری به نظر میاد که دارم به دلیل ناشناخته‌ای غمگین مینویسم و چصناله میکنم، ولی مشکل بزرگی نداره... فقط میتونم بگم اگه پست در ادامه خیلی داغون به نظر رسید درک کنید، من شروع به نوشتن کردم تا با حداقل خط زدن یه مورد از تو دو لیستم، مزخرف بودن امروز کاهش پیدا کنه.

    + دارم بعد از مدت‌ها اندراحوالات مینویسم، و با اینکه -حداقل هنوز- حس قبل رو بهم نمیده، ولی باعث میشه فکر کنم نسبت به قبل ادم بالغ‌تری شدم و رشد کردم؛ فکر کنم یجورایی این موضوع رو دوست دارم :>

    + چند روز پیش داشتم توی بیان می چرخیدم، و واقعا یه لحظه گریم گرفت...

     چجوری این همه ادم وبلاگ‌هاشون رو رها کردن و رفتن؟ بیان شبیه شهر مخروبه‌ای شده که همه ساکن‌هاش با غم ترکش کردن، چیزی که قبلا به هیچ‌وجه نبود...

    البته از اونجایی که خودمم برای یه مدت طولانی‌ نبودم، حق انتقاد از این موضوع رو ندارم... ولی وای خدای من، بینهایت ناراحت کننده‌اس ")

    (میتونیم به یه نحوی یسری از کسایی که رفتن رو برگردونیم و یا حداقل منتظرشون باشیم، مگه نه؟ اما من واقعا دلم میخواد ما زنده‌ها هم یه حرکتی بزنیم تا بیان از این سکوت خفه‌کننده در بیاد... فعلا فقط یکی از همون چالش‌های سی روزه توی ذهنم بالا و پائین میره...)

    + کسی میدونه اسم این مرض چیه و ناشی از چه شتیه؟ هربار که دارم چیزی مینویسم، و یه فردی وارد اتاق میشه؛ یه جور استرس شدید میگیرم، همه کلمات از بین میرن، دیگه نمیتونم ادامه بدم و مجبور میشم موزیک گوش بدم...

    + خب من تهران زندگی میکنم، و کل این هفته مدرسه‌هامون انلاین بود، که من واقعا دوسش داشتم. ممکنه بقیه خیلی ناراحت شده باشن و براشون سخت بوده باشه؛ ولی من دلم برای وایب روزهایی که اینجوری کلاس داشتیم تنگ شده بود :"}

    کل روز زیر پتو اهنگ گوش میدادم، فیکشن میخوندم و چت میکردم، جو کشنده و مزخرف مدرسه رو تحمل نمیکردم، موقع درس‌های عمومی میخوابیدم و خیلی وقت‌ها همینجا مینوشتم یا سریال میدیدم... احتمالا توی کل دنیا من تنها کسی بودم که خیلی چیزها رو توی قرنطینه به دست اورد و خوشحال بود -هرچند من هم چیزهای غیر قابل جبرانی رو از دست دادم و به هیچ‌وجه دلم نمیخواد برگردیم به اون دوره-

    + شروع کردم به صورت ادم وار کتاب بخونم، و این اتفاق از اول کرونا تا الان پیش نیمده بود پس بخاطرش خیلی خوشحالم :"""""} فعلا با کتاب ما تمامش میکنیم شروع کردم، شاید بعد از اون رفتم سراغ قصه‌های جزیره...

    + قراره باز به خونه‌ی خاله‌ی بزرگترم مهاجرت کنم و حس عجیبی داره. فکر نمیکنم هنوز برای مواجه شدن با اون بخش از روحم که سال پیش اونجا جا گذاشتم اماده باشم...

    + بالاخره تونستم چهارشنبه خودم رو خونه‌ی یکی از دوست‌های صمیمی پلاس کنم، و با اینکه همون کارهای همیشگی رو انجام دادیم -اشپزی کردن، خوردن هر چیزی که به دستمون میومد، حرف زدن درباره زندگی و کیپاپ و دوست‌هامون، غیبت کردن، خندیدن و گاهی گریه کردن- ولی مثل همیشه خیلی خوش گذشت و جوری بودکه دلم نخواد هیچوقت تموم بشه...

    + از نظر درسی توی وضعیت مزخرفی قرار دارم؛ و با اینکه خیلی دردناکه و میدونم بخاطر فشار بی‌نهایتی که از همه نظر روم بوده ایجاد شده، ولی جدیدا خیلی موقع‌ها فکر میکنم اگه انسانی اون چیزی که میخوام نباشه چی؟ - *نویسنده در اینجا به طور جدی گریه‌اش میگیرد. متنفرم ولی چیزی که همه‌ی وجودم بود و از ته قلبم دوسش داشتم رو بخاطر حرف‌های همه کسایی که دورم بودن و میگفتن بخاطر تنبلی چنین کاری کردی، عاقبت نداره و خیلی از تصمیمت پشیمون میشی باختم... میدونم که انسانی همه چیزی هست که میخوام و براش ساخته شدم، توی تک‌تک لحظه‌هاش خوشحال بودم و باعث میشدن بخوام بهتر باشم و زندگی کنم؛ ولی الان... خدای من... *کمی دیگر اشک میریزد ولی نوشتن را ادامه میدهد.

    + این جمعه فاینال زبان بود که اگه باعث میشد این ترم بیفتم بابام برای کشتنم برنامه‌ریزی دقیقی انجام میداد^^ من عاشق زبان انگلیسی بودم *کلا همه زبان‌ها و کلمات... رشته مورد علاقه این فرد مدت‌هاست زبان‌شناسی است*  ولی با مجازی شدن کلاس‌ها و تغییر سطحم از نوجوانان به بزرگسالان؛ یه پسرفت فوق چشمگیر داشتم، سه بار فیل شدم، همه انگیزه‌ام رو از دست دادم و بخاطر همون استرس و اضطراب کوفتی هیچ جوره نمیتونستم سر کلاس‌ها به درس گوش بدم. چقدر تکرار کردم که نمیخوام زبان رو ادامه بدم با اینکه شش سال رفتم و کمتر از دو سال مونده تا کاملا تموم بشه. چقدر بخاطرش گریه کردم و استرس کشیدم.

    اما به هر حال اتفاق بدی نیفتاد، faill نشدم و یه ترم مرخصی گرفتم. میتونم توی این مدت استراحت کنم، برم کلاس ورزش و چیزهایی که قبلا خوندم رو دوره کنم -چون تاپ استیودنت کلاس، نه تنها توی دو سال گذشته چیز زیادی یاد نگرفته، همه‌ی چیزی رو که بلد بود هم فراموش کرده^^ -

    * مسائل مربوط به این مورد فرد نویسنده را برای مدت زمان طولانی و به شکلی غیر قابل توصیف نابود کرده است...

    + دوباره توی همون جمعه کوفتی، ازمون گزینه‌دو داشتم و مدرسه مجبورمون کرد حضوری بریم امتحان بدیم -مامان و بابا هم کم کاری نکرده و پدرم رو در اوردن^^-  با اینکه رتبه ام بین 1974 نفر 151 شد که خیلی بد نیست؛ ولی وای، درصد هام افتضاح بودن... -من جغرافیا رو 33 درصد زدم، چون موقع وارد کردن جواب‌هام توی پاسخنامه برای سوالی که جواب نداده بودم جاخالی نذاشته بودم و تا اخر اشتباه نوشته شد، دوستان شما فشار میل ندارید؟^^- 

    + بخاطر افکار و اتفاقات و اضطراب‌ها من مزخرف ترین اخر هفته رو داشتم، ولی خوب تموم شد و همه‌ی اون مزخرفات رو هم با خودش تموم کرد... *زنده موندنم خیلی عجیبه، من هنوز با فکر کردن به اون دو روز استرس میگیرم.

    + بعد از تلاش‌های بسیار حالا یه پلی لیست دارم که ابی رنگه، تمام حرف‌های من رو بیان میکنه و خیلی دوست‌داشتنیه >>>> و غیر از اون انگار دارم فن دوتا دیگه از ارتیست‌های کیپاپ میشم :"]

    + من بعد از سه سال موفق شدم یه دوست جدید پیدا کنم، و با اینکه خیلی دختر سوئیت و خفنیه، حس میکنم خیلی از من بدش میاد. برای اولین بار توی زندگیم اینجوریم که دلم میخواد برم یقه‌ی یه نفر رو توی دنیای واقعی بگیرم و سرش داد بزنم و بگم که لعنتی، تو تنها کسی هستی که توی چهارسالی که توی این مدرسه جهنمی میگذرونم میخوام باهاش صمیمی بشم؛ ولی متاسفانه این داداشمون همیشه با رفتارهاش باعث میشه حس کنم توی ذهنش داره بهم میگه خیلی موجود مسخره و مزخرفی هستی، خفه شو و بذار راحت زندگیم رو بکنم... خیلی وضعیت دوست‌نداشتنی‌ایه.

    + و در اخر این پست طولانی -و چرند- با بار منفی زیاد، باید اضافه کنم که دوتا لینکی که گوشه‌ی وبلاگم نشستن؛ یکی‌شون دیلی من، و اون یکی نجواخونه‌ی نوشته‌های کوچولو موچولوی منه. خوشحال میشم شماهم اونجا باشین *-*

    اجازه بدین این پست رو با یکی از عکس‌های مورد علاقه و ارزشمندم از سوکجین به اتمام برسونم...

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۷ آذر ۰۱

    53- کسی صدای من رو میشنوه؟

    سلام به همه، کیم اونسو صحبت میکنه... و احتمالا این اخرین باره :")

    پست پنجاه و سه قرار بود با این جمله شروع بشه و وقت زیادی رو هم برای نوشتنش صرف کردم؛ اما هیچوقت نتونستم منتشرش کنم :)

    توی اون پست چیزهای زیادی نوشته شده بود، که خب... شاید یک روز تعریف کردم، من هنوز برای صحبت کردن درباره اون آماده نیستم و شاید هیچوقت هم اماده نشم؟!

     ولی برای الان فقط میتونم بگم که بعد از گذشتن از یک دوره طولانی و سخت، حرف‌های زیادی برای گفتن وجود داره و من اینجام تا حتی بهتر از قبل بنویسم :>

    واقعا متاسفم که بدون خبر رفتم و هیچ کامنتی رو هم جواب ندادم -با اینکه مهمترین دلیلم برای اینجا بودن، همه اون کامنت‌های دوست داشتنی که جای خاصی تو قلبم دارن هستن- حتی یک کلمه صحبت کردن درباره هر چیزی به خداحافظی ختم میشد و من اصلا این رو نمیخواستم...

    متاسفم، واقعا متاسفم که انقدر منتظر موندید. بخشیده خواهم شد؟

    *اشک‌های حاصل از دلتنگی فروانش را پاک میکند و دست‌هایش را سمت شما میگیرد، همه شما...

    بغل؟

     

    + این پست قرار بود یه روز دیگه منتشر بشه؛ ولی خودم بینهایت دلتنگ بودم، و راستش نمیخواستم یه پیام دیگه هم از میتسوری بی جواب بمونه "]

    + مثل اون اوایل که وارد بیان شده‌ بودم، ناشیانه رفتار میکنم...

    + پست‌های قبلی بر میگردن و به همه کامنت‌هاتون جواب میدم؛ یه کوچولو دیگه صبر کنید TT

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۰ آذر ۰۱

    51- حالا

     

    * سپرى شدن اخرین دقایق بهار :)

    بهتر از این باش لعنتى، دنیا دیگه به روزهاى تلخ بیشتر نیاز نداره... 

     

    این وبلاگ و صاحب این وبلاگ به زودى تغیراتى داشته و پرقدرت باز خواهند گشت؛ منتظر باشید ^^

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۳۱ خرداد ۰۱
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN

    𝔹𝕦𝕥 𝕥𝕠𝕟𝕚𝕘𝕙𝕥 𝕀’𝕝𝕝 𝕓𝕖 𝕥𝕙𝕖 𝕙𝕒𝕡𝕡𝕚𝕖𝕤𝕥 𝕘𝕚𝕣𝕝 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕨𝕠𝕣𝕝𝕕 𝕪𝕠𝕦 𝕤𝕖𝕖 𝕝𝕚𝕜𝕖 𝕚𝕥 𝕕𝕠𝕖𝕤𝕟’𝕥 𝕞𝕒𝕥𝕥𝕖𝕣

    𝑼𝒏𝑺𝒐𝒐 𝑹𝒐𝒐𝒎 𝒗𝒐𝒍.𝟤 ~

    اهسته نجوا میکنم حرف‌هایم را در گوش جهان، به‌ این امید که زیبا شنیده شود...

    غرق‌شده‌در میان واژه‌ها، لحظه‌ها و رویا‌ها ~