12- *day2*

 

چه زمانی توی زندگیت از ته دلت احساس خوشحالی کردی؟

 

یکم ... امممم خب خیلی ناراحت کنندس ... ولی واقعا فکر نمی کنم لحظه ای بوده باشه که از اعماق قلبم احساس شادی کرده باشم ..

البته که یه ادمم و لحظه هایی داشتم که توش ناراحت نبودم یا خندیدم ...

ولی این که خیلی کمال گرام توی همه چیز و طرز فکر خیلی خیلی  متفاوتی با اطرافیانم دارم هم واقعا  موثره :"

 

با این حال لحظه هایی بود که از نظرم خیلی شادن ، مثل موقعی که 

- رتبه یازده فیزیک رو تو پایه گرفتم 

- با معدل 19/93 جزو بهترین های پایه شدم :"

- روزی که نوشته هام توی فضاهای مختلف منتشر شد ( مثل وانشاتم تو سایت ددی ، دلنوشتم تو واتساپ دست به دست شد یا روزی که متن ادبیم رو توی روزنامه اطلاعات دیدم ) 

- موقعی که تو لایو نامجون خیلی از  مکالمه های انگلیسی و کره ایش رو متوجه شدم 

- روزی که تونستم بعد از یه هفته ، همه نوشته هام رو بخونم و هرچی تو ذهنم بود رو توی دفترام خالی کنم :" 

- روزی که فهمیدم مامان و بابا یه هفته کامل میرن سفر و من قرار نیست باهاشون برم :"] 

- اون موقعی که اون شماره از مجله دانستنیها که در مورد کیپاپ و بی تی اس چیز گذاشته بود رو خریدم T-T

 

* من نمیخوام گریه کنم ... ولی اخه چرا انقدر پست هام واسه این چالش گوگولی مگولی انقدر داغونه t~t 

چرا نمیتونم اکلیلی بنویسم اخه ... این چه وضع زندگیه t~t 

* دعا برای نوشتن پست های بهتر :"

 

 

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    11- *day1*

     

     

    درباره ده سال بعدت بنویس. چه کسایی توی زندگیتن؟ چه شغلی داری؟ چه عاداتی خواهی داشت؟ توی اوقات فراغتت چیکار میکنی؟ کجا زندگی میکنی؟

     

    ده سال دیگه من بیست و پنج سالمه و رگ میزنم اگه مستقل نشده باشم یا ازدواج کرده باشم :] 

    ادم های توی زندگیم ... انتظار کسی رو ندارم ؛ خودم و اون تنهایی های شیرین . ممکنه تایم کمی رو هم با دوستام یا خانوادم بگذرونم 

    شغل ... نمیدونم . باید دید کنکور و دانشگاه چی برام رقم میزنه . ولی مطمئنا تا قبل از یه شغل ثابت کارهای پاره وقت یا تو خونه ای کوچولوی زیادی رو امتحان می کنم . مثلا زبان درس بدم ، کارهای کامپیوتری انجام بدم یا توی یه دفتر روزنامه نویسندگی کنم 

    عادت هام ... از اون ادم هایی هم که مدام چیزهای مختلف رو امتحان میکنم . یا شایدم دور خونم رو با ماگ های نشسته قهوه و کارهای نصفه نیمه پر کنم . هر روز با مامانم تلفنی صحبت میکنم و یه پیاده روی توی پارک انجام میدم . ورزش و نقاشی و تا پنج صبح پای لبتاب نشستن هم که بخش های جدا نشدنی از من خواهند بود :"

    توی اوقات فراغت ... باید من رو از کف جاهایی با وایب کلاسیک جمع کرد XD ... کتابخونه ، سالن تئاتر و کافی شاپ ها .

    عکاسی هم میکنم ؛ و قطعا توی خلوت خودم یه لیست بلند بالا برای انجام دادن دارم

    محل زندگیم ... 

    یه عالمه رویا و ایده برای خونه مجردی خودم دارم . از مدل کاغذ دیواری اتاق ها گرفته یا جوری که وسایل توش رو میچینم 

    دیوارهایی با یه عالمه تابلو و نقاشی و عکس ، یه اشپزخونه شلوغ که توش جای سوزن انداختن نیست و تخت خوابی که وسط پذیرایی خونس. 

    اما مکانش ، مثل خیلی های دیگه همه سعیم رو میکنم که جایی غیر از ایران زندگی کنم ولی از اون جایی که احتمال رفتن خیلی کمه ...پس یه جای دنج تو تهران انتخاب بعدیمه 

     

    اصولا اینده چیزیه که من خیلی بهش فکر میکنم . با اینکه خیلی جاهاش نامشخص و پر از ابهامه ... اما واقعا نمیتونم جلوی خودم برای تصور نکردن یه اینده اکلیلی قشنگ بگیرم . جایی که همه چیزش رو تو ساختی و اونجوریه که میخوای 

     

    راستی عکس پست امروز هم خیلی خفنه ، قدرش رو بدونید *-* 

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰

    10- دنیای ادم بزرگ ها :"

     

    به دنیای بی رحم ادم بزرگ ها خوش اومدی جین کوچولو ... 

    اینجا هر چقدر درد بیشتر باشه ، تو کمتر گریه میکنی 

    هر چقدر ناراحت باشی ، بیشتر میخندی 

    اینجا ادم ها بغض هاشون رو با یک پلک 

    مشکلات شون رو با یک نفس عمیق 

    و عشق و محبت شون به دیگران رو با یک کلمه ؛ از بین می برن .

    ولی تو مجبور نیستی مثل اون ها باشی ... 

    بهم قول بده که برای چیزهای از دست رفتت سوگواری میکنی 

    برای دردهات اشک میریزی و بغض هات رو با خنده پنهان نمیکنی 

    کاش هیچوقت بزرگ نمی شدی عزیزم ... 

    این دنیای تاریک واسه جین کوچولوی من زیادی تلخه ... 

     

    kim un-soo  , an unwritten fanfic 

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰

    9-اندر احوالت#6 - کیم اون سو زنده است :] ...

    * پائیز فصل مورد علاقم نیست ؛ ولی این عکس زیادی خوب بود  *^*

    شماهم دوسش داشته باشین *^* 

     

    سلام به همه 

    حالتون چطوره *-* ؟ 

    چه خبرا ؟ از خودتون بگین دوستان ... 

    * تلاش برای شنونده ای خوب بودن

     

    منم زندم ... فقط به عنوان یک نهمی که تو سمپاد درس میخونه زیاد بدبختی و کار دارم T-T

    واسه همین کلا فقط در اتاقم ، لای پتو ، بین کوهی کتاب و کتاب کار و کاغذ 

     و یا  گاهی موارد پی وی سولمیتم مشاهده میشم ...

    به یاری خدا سعی خواهم کرد اینجاهم دیده بشم :] ...

     

    ولی یکی از عزیزان شرکت کننده تو چالش سی روزه سلین هیونگم که از اول اذر شروع میشه ... و قراره کلی اونجا براتون زر بزنم :"]

    همچنین دلم  میخواد هر روز قبل جواب دادن به سوال ، یه عکس اکلیلی هم براتون بذارم :"

     دیگه کلی زیاد شدین ، برام کامنت های گوگولی بذارین لطفا ^^

     

    * شدیدا نیازمند به یک ایده برای کادو ، به مناسبت تولد یک دوست صمیمی 

    * چجوری میتونم عکسی رو تو یواپلود بذارم و اینجا نشونش بدم ؟

    * کسی رو میشناسین قالب زدن بلد باشه و یاد بده :" ؟

    * ماگ ارزون خوشگل سراغ دارین :}

     

     

    @ این پست نیازی به تغیر ندارد ... همینجوری دوسش دارم :"

  • نظرات [ ۶ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۰۰

    8- اندر احوالت#5 - کیم اون سو دست به قلم میشود.

     

    * چرا عنوان هام شبیه سر فصل کتاب میشه *-* 

     

    خب من مینویسم ... از وقتی یادم میاد . 

    ده سالم که بود از نظرم اکلیلی ترین کار دنیا این بود که بتونم خاطراتم رو بنویسم ... و از همون موقع هم شروع شد. 

    پنج ساله که هرموقع جایی میرم ، اتفاق خاص یا حتی غیر خاصی برام میفته و هر چیزی که به ذهنم بیاد رو توی دفتر هام یادداشت میکنم. 

    و وای خدا ... خیلی هم دوست داشتنیه برام و یه دنیا حالم خوب میشه 

    ( برای همین الان تعداد دفترهای این جانب از کتاب های درسی ای که تا به حال داشته بیشتر است *-* ) 

     

     غیر از این همیشه خدا هم کلی سناریو داشتم که ته یه دفترچه نوشته میشدن و میشه گفت یکی از مهم ترین سرگرمی های من بودن. 

    فقط کافیه یه فیلم حتی بیخودکی ایرانی ببینم و بعد ذهن مسمومم شروع کنه با استفاده از اون شخصیت ها و محیط داستان واسه خودش قصه بسازه. نمیدونم اسم دیگه ای داره در اصل یا نه ولی من از همون اول بهش گفتم سناریو سازی . و گاد این یکی هم خیلی خوبه . 

    ( اما هیچوقت گشادیم بهم اجازه نداد یه دونه رو هم کامل بنویسم . همه قصه هام نصفه موندن :/  ) 

     

    تقریبا میدونم اگه هیچ چیزکوفتی ای نشم ، نه یه نویسنده معروف ولی یه روزنامه نگار که خودش با نوشته هاش حال میکنه ازم در میاد. 

     

    و خب هی ، کمتر از یه ماه از ارمی شدنم نگذشته بود که با پروژه رویایی فن فیکشن اشنا شدم و سایت ها و چنل ها شدن بهشت من. 

    ( بذارین صادق باشم . من با اسمات حال نمیکنم ؛ و همیشه هم درحال رد کردن اون ها و ایگنور کردن شون هستم *-* )

    فن فیک خوندن الان کاریه که یه روز اگه انجامش ندم حس میکنم مریضم ، درست مثل موزیک گوش دادن ( شاید فکر کنین زیادیه ؛ ولی خب مامانم اینجاست ... امممم اره  نیست ؛ ولی اگه ازش بپرسین میگه که چقدر از کتاب خوندن و فن فیک خوندن من  کفریه :] ... من از یازده سالگی که پاتر هد شدم ... دقیقا شروع کردم به عنوان یک بوک ورم زندگی کردن و اصلا هم  مثل مادرم پشیمون نیستم *-*  ) 

     

    اما من همه این زر ها رو زدم که بگم ... 

    بعد از قرنی تنبلی رو کنار گذاشته و یه وانشات رو به مرحله اپلود و انتشار  رسوندم *-* 

    وای خیلی مزه داد ... یکی غیر از خودم نوشته هام رو خوند ... و منم از کارم راضیم 

    حالا جهنم که یسریا خوششون نیمد ، یا از بین صد باری که فایلش دانلود شد کم تر از ده تا کامنت گرفت :| 

     

    ولی این جاست :

     

    https://uupload.ir/view/namkook_jvta_ibxp.pdf/

     

    اگه از توی سایت ددی نخوندین ، از تو سایت خودم بخونید *-* ... و نظرهم بدین لطفا . 

    ( فقط. یه فایل ورد ساده چند صفحه ایه . هنوز جایی رو پیدا نکردم که یاد بده چجوری میشه با ورد به فایل ریخت و قیافه داد :< ) 

    و پوسترش هم داغونه ؛ چون این شاتم ریده بود و باز نمی شد 💔💔 

    اینم شانس مایه :] 

     

    روز اول واقعا عجیب غریب بود . اولش هی فکر میکردم الان خیلی افتضاح شده و ددی اصلا برام نمیذاره توی سایتش.

    کل زنگ دوم مدرسه داشتم سایتش رو ریلود میکردم ببینم چی شده ...و بعد یهو زیر کامنتی که داده بودم و فایل رو توش گذاشته بودم ؛ چنین پیامی مشاهده شد :

     

    دهنت

    سرویس

    :>

    من خوبم...

    پیازه...

    اثرات پیازه و من گریه نمیکنم...

    اونسویااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نهههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    خیلییییییییییییییییییی درد داشششششششششتتتتتتتتتتتتتت!!!

    خیلییییییییییییییییییییییییی:">

    تلقنع4لنبعلن3عثنبع23لن4

    نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!

    توهمش رو زد:")

    تاعهقلبعه4لقبلع4مثصلعقمن

    اگه از این به بعد نوشتن رو ادامه ندی میام خونتون و...

     

     

    اصلا نیازی نیست بگم چقدر عر زدم و اکلیل ریختم نه ؟ چون شما نمی تونید مقدارش رو تصور کنید . 

    باورم نمیشه یکی بهم گفت دهنت سرویس و من انقدر خوشحال شدم :] 

    سو این پیام اولین و تا الان بهترین کامنتی بود که گرفتم در مورد این وانشاتم T-T 

     

    سولمیت هم کلی بهم فحش داد و عر زد :] 

    ( هرچند اون همیشه در حال عر زدن و فحش دادنه :] ) 

    اونم خوشش اومده بود :] 

     

    بعدش تا اخر روز هی تعداد دانلود ها رو چک میکردم ... و فرداش کامنت ها رو ... 

    همینجوری هی داشتم همه جا رو چک میکردم ... 

    * وقتی از شدت هیجان رد میدی :] 

     

    اما خب الان زیاد برام مهم  نیست ری اکشن های اونایی که خوندن  ؛ خودم دوسش دارم و از نظرم چیز کاملیه 

    اینجوری نیست که بگم وای کاش  این جاش رو عوض میکردم یا جور دیگه ای مینوشم 

    به روم نیارید چقدر خود شیفتم *-* 

     

     

    پ.ن 1 : سلام ^^ 

    حالتون چطوره ؟ 

    واسه جمعه چه کارهایی رو تلنبار کردید :] ؟ 

     

    پ.ن 2 : فقط منم که وضعیت ام زیادی داغونه ولی نشستم دارم بیان گردی میکنم ؛ یا شما هم مثل من بی خیال عالم اید ؟ 

    ولی برام روز خوبی رو ارزو کنید ؛ استرس دارم واسه کارام   >-< 

     

    پ.ن 3 : ارزو میکنم بعد کنسرت فردا زنده باشین . من تا دو هفته بعد از ماستر واسه میزان اتک ها تو شوک بودم :") 

     

     

     

    @ الکی الکی اینجوری اسم گذاشتن شد سبک مخصوص خودم :" 

    - من و لیست سناریو های تکمیل شدم :"

    - من و فن فیکشن جدیدم که خیلی طولانی به نظر میاد :" 

    - انجام دادنش اتفاق خیلی سوئیت و خوشایندی بود *^* 

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۰۰

    7- اندر احوالت#4 -منم به خانواده بزرگ ، ناگریز واکسن زدگان ، اضافه شدم

    * وی پوکر به مانیتور نگاه می کند. 

    * سعی میکند حرفش را بیاد اورد ...

    * loading ....

    * اوه بله ... یادم اومد :] 

     

     

    سه شنبه صبح بود ؛ زنگ اول پژوهش داشتم .

    همونطور که کلاسم رو به یه ورم میگرفتم و برا خودم نسکافه درست میکردم ( در زندگی ایده ال وی ترابیکا جایگزین اب خواهد بود )

     یهو مامانم چشمش به من افتاد و به این نتیجه رسید که...

    _ اع خب حالا که زنگ مهمی نداری بیا برو واکسن بزن . 

    بعد من :

    _خب اصلا شاید بخوام درس رو گوش بدم ... 

    _شاید اونجایی که قرار بریم اصلا واکسن نزنن الان ، سر صبح تازه ....

    _شاید شلوغ باشه طول بکشه ، به کلاس فیزیکم نرسم ....

    _من حساسیت دارویی دارم ، شاید اصلا نباید بزنم ...

    ولی خب ... مگه والدین شما به حرف هاتون اهمیت میدن که  چنین انتظار نا به جایی از مامان بابای من دارین :] 

    به زور امادم کردن و پشت موتور نشوندنم .

    و باور کنید من نه مثل یک دختر ( بالغ ... ؟ ) پونزده ساله مثل دختر کوچولی چهارساله همه راه داشتم زیر گوش بابام روضه میخوندم که درد داره و من نمیخوام بزنم . 

    اما نکته ای که هست این که من استعداد ویژه بابام در( اهمیت ندادن به هر چیز بی اهمیتی ) رو فراموش کردم . 

    این ویژگی اینجوری کار میکنه که تو میتونی برای یک مسئله مهم که خودت سرش نابود شدی ، ساعت ها و روزها ، منطقی و بی منطق ، با دلیل و بی دلیل برای پدر من حرف بزنی ؛ ولی اون در تمام این دوران جوری هیچ ری اکشنی نشون نمیده که انگار اصلا وجود خارجی نداری . 

    پس من یه ربع بعد پشت پرده روی یه صندلی نشسته بودم ؛ و اون خانومه بدبخت داشت قانعم میکرد که بازوم رو نکشم و دستم رو شل کنم. 

    و منم قانع شده ؛ و اون درد ( که خدایی زیادم نبود ) رو به جون خریدم . 

    ولی دکتری که اونجا بود اولش هی میگفت بچه تون حساسیت دارویی داره ؛ برین یه بیمارستان خوب اونجا بزنه یه نیم ساعت هم بشینه که اگه چیزیش شد کمک کنن . منم که اصلا نمی ترسیدم با این حرف یه قوت قلب عجیبی هم پیدا کردم :] ... 

    بابام :

    _ اب مقطر که این حرفا رو نداره ؛ بشین همین جا بزن . 

    منم همونجا نشستم و اب مقطر زدم :/

    ولی واقعا هیچ گونه عوارض خاصی نداشتم من ؛ با اینکه دوستام تب و سردرد یا دست درد شدید داشتن. 

    فقط جای سوزن واکسن رو که فشار میدادم روز اول درد میگرفت ؛ جاست دیس . 

     

    پ.ن : برای عنوان پست ... باید بگم که فقط خواستم مدل به مدل جدیدی  اطلاع داده باشم

    دیدین ملت از واکسن زدن شون عکس میذارن ؟ ما بیانی ها هم در موردش پست میذاریم : ]  

    توی این حدودا دو هفته تا پست یازده رو پیش نویس کرده بودم ؛ ولی خب دیلیت کردم و دوباره دارم از اول مینویسم . 

    ( وی خوددرگیری شدید دارد ) ولی امروز وقت دارم و سعی میکنم هرچی هست رو بنویسم . 

    و به شماهم  این اجازه رو میدم  که همراه من اول مدرسه و بعد گشادی این شخص حقیر رو  لعنت کنید :] 

     

     

    @ و منی که الان در انتظار دوز سوم نشستم :"

    چه زود گذشت ولی :"

     

     

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۰۰

    6- your limbo

     

    "ته؟"

    "جانم؟"

    "یعنی آینده چطوریه؟"

    "روشن؛ مثل چشمات، مثل لبخندت."

    "پس چرا من اینطوری حس نمیکنم؟! چرا سرد و تاریک بنظر میرسه؟! مثل دستات، مثل نگاهت!"

    "چونکه من به تو نگاه میکنم و تو به من! داری ناراحتم میکنی شاهزاده؛ من از تو عشق ساختم و تو داری ازم نابودی می سازی!"

    "بدون تو سخته ته، خیلی سخته. قلبم نیست که شکسته، عشق توئه که توی قلبم شکسته و حاال هربار که نفس می کشم، زخم جدیدی باعث خونریزی قلبم میشه."

    دستی به چشماش کشید و با صدای شکسته ای ادامه داد: "ته؟ عشق قشنگه؟ "

    "قشنگه عشق من."

    "پس چرا اینقدر درد داره؟"

    "چون واقعیه..."

    "نبودن تو یک ساله از همه چیز واقعی تره."

    به آرومی بوسه ای روی پیشونیش نشوند: "کوک پاشو؛ سرده، سرما میخوری.

    بریم خونه مون؟"

    "بریم خونه مون." 

    دوباره روی سنگ سردی که حالا خیس هم شده بود دستی کشید و لبخند لرزونی زد. "بهشت یا جهنم؟"

    انگشتاشو تو انگشتای کشیده ی تهیونگ چفت کرد: "برزخِ تو..."

     

    your limbo

     by : ALICE _ BT7

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۱۳ مهر ۰۰

    5- اندراحوالات#3 - انچه در پست بعد خواهید دید :] ...

    یاه یاه یاه ... ( از اونجایی که امممم نبود به شخصه چیز خوبی برام محسوب میشه ؛ حالا مسخره هم هست .... ولی خب به یه ورم ¬_¬ )

    خواستم مثل سریالا باشه ... انچه در قسمت بعد خواهید دید :] ... 

     

    توی بیان سه تا چالش سی روزه دیدم ... و الان که میخوام شروع شون کنم و بنویسم ... نه پیداشون میکئم و نه حال دارم دنبالشون بگردم *-* 

    فردا میگردم و برای این دو روز از دست رفته رو ( دهم و یازدهم مهر ) یه جا مینویسم 

    و در مورد چالش سی روز با ایدلت ... که حتما باید یه نفر باشه ... من یه اوتی سون کلونم و از اونجایی که واقعا نمیتونم تفاوتی قائل شم بین پسرام ... خب پس با هفتا ورژن مختلف میذارم  ;_; ( همیشه خلاق لجبازم من تو زند گیم :]  )

    و البته که خیلی از ego هم خوشم اومده ... ولی یه دفترچه اوکی براش انتخاب نکردم هنوز :") 

     

    امروز ( مثل همه روزهای دیگه ) کار خاصی رو انجام ندارم ... البته اگر موارد زیر رو در نظر نگیریم :

    -برگشتن به بیان و پست گذاشتن 

    - عوض کردن قالب و فونت بعد از مدت ها ( که لینک منبعش  رو متاسفانه گم کردم )

    - از اونجای که یکشنبه روز بیخودی تو کلاس ماست ... همه درس ها رو پیچوندم تقریبا

    - این وسط یه غیبت ادبیاتم خوردم ( ولی حس کردم هنوزم خیلی این درس رو دوست دارم :"}  ) 

    - دعوت یکی از دوستام به خونه مون 

    - شروع یک وانشات بدون پوستر فقط برای خالی کردن بخشی از احساسات

    - کمی درد ودل با سولمیتم

     

    اره دیگه ... فکر کنم بس باشه نه 

    * وی شدیدا در اتمام کردن پست ها مشکل دارد :S 

     

     

    @ به خدا که اگه یکبار دیگه این پست رو بخونم پاکش میکنم :} 

    - ولی هنوز داغ این چالش ها رو دلم مونده ؛ یه روز همشون رو میرم *^*

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۰۰

    4- کمی من

    مدت هاست گم شدم ... 

    لای روزهای تکراریم و عادت های بیخودم ...

    انگار همه چی از اولش اینجوری بوده 

    هیچی چیزی رو از گذشته به یاد نمیارم ... 

    کی بودم ؟

    چی کار میکردم ؟ 

    روزهام چطور میگذشت ؟ 

    عادت هام چی بود ؟

    چه کاری رو دوست داشتم ؟ 

    از چه کسایی بدم می اومد ؟

    طرز فکرم چه مدلی بود ؟ 

    نمیدونم ... 

    هیچ کدومشون رو در رابطه با ادمی که قبلا بودم به یاد نمیارم و در مورد کسی که الان هستم نمیدونم  

     

    حس ادمی رو دارم که غرق شده ... شایدم طوفان همه چیزش رو برده ... 

    چیزی رو حس نمیکنم ... دلتنگی ... شادی ... عشق ... حتی غصه ... 

    فقط منم و پوچی یه ادم سیل زده 

     

    یکی داشت میگفت ذهنتون مثل یه اتاقه و خواست توصیفش کنیم  ...

    و مال من ... 

    مه گرفتست ... تاریکه ... هیچی توش معلوم نیست ... 

    کلی ایده برای چیدن اون اتاق دارم ... در اصل خیلی کارها هست که دلم میخواد تو زندگیم انجامشون بدم ...

    ولی اول باید این اتاق خاک گرفته رو تمیز کرد نه ؟

    نه فقط اتاق ذهنم ... روحم ... زندگی ای که میگذرونم ... هر چیزی که هست  بهم حس یه انباری داغون رو میدن... 

    چراغ های سوخته ... وسایل کهنه ... یه عالمه رویای از بین رفته ... کارهای نکرده ... چیزهای فراموش شده 

     

    اول باید لامپ رو روشن کنم نه ؟... باید بفهمم چی لا به لای این وسایل دارم... یادم بیاد چجوری بودم 

    بعد تمیزش کنم ... یه بازسازی کلی ... بشه اون چیزی که بتونم توش وسیله هام رو بچینم ... عادت هایی که دوست دارم به خودم اضافه کنم

     و خب بعدش ... امادام تا اونجوری که میخوام باشه ... 

     

    خیلی میترسیدم ... 

    واقعا میترسیدم چراغا رو روشن کنم و بعد نتونم چیزی رو درست کنم ... گذاشتم مدت ها همینجوری بمونمه ... 

    بعد افسردگی گرفتم ... همه نتونستن ها ... ترسیدن ها ... نشدن ها و نخواستن ها ... همشون پوسته من رو شکافتن ... 

    پیله بیخیالی ای رو که دور خودم پیچیده بودم رو پاره کرد و همه اون چیزهایی که داشتم به زور نگهشون میداشتم ریخت بیرون ...

    پس من کاملا نابود شدم :))) .... 

     

    اهنگ پیدپیپر از بی تی اس ...

    برام مقدس و خاصه ... اهنگیه که من بهش اعتیاد دارم ، عاشقشم و ارمی شدنم رو هم مدیون اونم ... 

    میون تئوری های اهنگ میبینیم که نوشته ( نابودت میکنم تا چیز بهتری ازت بسازم ) و خب بله من تا اینجا کاملا نابود شدم ... 

    همه چیم فرو ریخته و حسی  مثل بودن توی خلاء رو دارم ... 

     

    با اینکه درد داشت و داره ولی انگار ... وقتشه که دوباره ساخته بشم ؛ نه ؟ 

     

     

    @ شاید الان وضعم هنوز همونطوره ، شاید بدتره ، شایدهم بهتره ... نمیدونم ...

    فقط میدونم اون روزی که شجاعت به خرج دادم و دیگه شروع به ساختن نکردم  باعث شد بعدها ترسناک ترین تجربه زندگیم رو به دست بیارم و سخت ترین شب زندگیم رو بگذرونم  ...

    برای همین الان اینجام... خودم رو به اینجا رسوندم و با همه توان ادامه میدم و البته که منکر پیشرفت های هرچند کوچکمم نمیشم :"

    ولی هنوز از دست زندگی ای که برای من نیست ، این ریختی میگذره و تضمین درست درمونی توش نیست خیلی دلگیرم :)

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۰۰

    3- اندر احوالات#2 - بازگشتی دوباره

     

    نویسنده این وبلاگ یهو از یک شهریور ... دقیقا موقعی که شروع کرده بود ... غیب شد *-* 

    و بعد دوباره ... یازده مهر یهو ظاهر شد *-* ( البته میخواست ده مهر ظاهر شه ... ولی لعنت بر گشادی :] )

    اره ...

    خب قضیه اینجوری بود که من برعکس همه چیزهایی که تصور میکردم کل شهریورم رو در گیر یه افسردگی فاکی بودم 

     و نه فقط قید بیان ... بلکه واتساپ و تل و در کل زندگی رو زده بودم و کل روز فقط  اه می کشیدم 

    همه چیزهای که کلی وقت تو خودم ریخته بودم بی دلیل از ناکجا اباد زد بیرون و گند زد به همه چی 

    و تنها جایی که میشد من رو یافت روی تختم بود "-" ... یا میخوابیدم ... یا موزیک گوش میدادم ... یا دوباره میخوابیدم :| 

    البته نباید از خیر  لیوان کاپوچینو و دفتر چرمی و پتو ابی و گریه های نا تمامم گذشت 

    این وسط مسطا کلی با خانواده دعوا کردم و کلاس های تابستونی مدرسه رو هم گذروندم (باور کنید نصف افسردگیم واسه این کلاس های مزخرف بود)

     

    ولی خب سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و برای شروع الان اینجام ...

    از وضعیتم خوشم نمی اومد و کلی برنامه داشتم که میخواستم انجام بدم

    بنا بر این متاسفانه بازم برگشتم و قراره کلی چرت و پرت بگم :] 

     

     

    @ اصلا من از اولش اینجوری بودم یونو :" ؟ 

    قشنگ یه ماه و ده روز بزنم زیر همه چیز برم بشینم به بدبختی هام فکر کنم :" 

    ولی خوبه ... الان کارهای بیشتری از دستم بر میاد که میتونم واسه خودم انجام بدم 

    اما بازم نمیشه تضمین کرد که دیگه قرار نیست مثل قبل باشم :" ... و این حس افتضاحیه :" 

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN