۵ مطلب با موضوع «golden note» ثبت شده است

25- کاش نمیدیدمش...

 

  

درسته؛اون این کارو نمیکنه.

جواب دادنش شرم آور بود؟ نمیدونم...

ذهنم هنوز هم پر از ندونستن هاست.

آیا اون حس، اون شور و هیجان... اون اشتیاق به دیدنش... همه ی اون حس ها، با تمام تلخی های قشنگش، اسمش عشق بود؟

نمیدونم عشق بود یا نه، ولی چیزی رو که مطمئنم این بود که اشتباه کردم.

حتی اگر عشق بود، من اشتباه کردم.

و بارها با خودم تکرار کردمش کاش نمیدیدمش و... کاش نمیدیدمش...

 

  • نظرات [ ۹ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۶ بهمن ۰۰

    21- محکوم

                       

    ما آدمها محکومیم، محکوم به بزرگ شدن، محکوم به مردن

    همونجور که به دنیا اومدنمون خواست خودمون نبوده پس مرگمون هم به خواست خودمون نیست، خارج از اینکه از یه جایی به بعد چشم انتظار رسیدن مرگمون هستیم.

    ما آدمها سه بار زندگی میکنیم و بعد میمیریم.

    اولیش وقتی اتفاق میفته که ساده لوحیت از دست میره و بعد وقتی معصومیت از دست میره و آخری هم زمانی که واقعا میمیری.

    ما ناگزیریم هر سه مرحله رو طی کنیم، تو من هرکدوممون به خود بزرگترمون تبدیل میشیم. و خود بزرگترت به کسی که پیش روشه.

    اما آسون تر از همه آخریه.

     وقتی ساده لوحیت رو از دست میدی حسرتش رو تا آخرین لحظۀ زندگی میخوری . میگی ای کاش هنوز خیلی چیزها رو نمیدونستم ، کاش هنوز همون آدم نادون بودم. کاش نمیدونستم و نمیدونستم...

     وقتی معصومیتت رو از دست میدی ، وقتی که میشی عضوی از همون دار و دستۀ آدمهایی که ازشون فراری بودی .

    و چرا من باید از این قضیه مستثنی باشم؟ من هم معصومیتم رو از دست دادم، متفاوت بود چون خیلی دردناک بود.

    چون من یه قربانی بودم، از این هم بگذریم هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام از گذشته چیزی بنویسم .

    ولی وقتی دیدم هرکی ازم پرسید که: *کیم سوکجین شی، چی شد که به این نقطه رسیدی؟* فقط سکوت کردم و وقتی باز پرسیدن: سوکجینا تو حالت خوبه؟  الکی لبخند زدم و فقط سر تکون دادم، حتی کلمۀ "خوبم" رو هم به زبون نیاوردم.

    فهمیدم که اگر نمیتونم به زبون بیارمش باید بنویسمش، بنویسم تا اگر روزی نبودم و کسی نوشته هام رو خوند بگه جین هر بلایی سر افرادی که توی زندگیش بودن اورد، حقشون بوده، اونها معصومیتش رو گرفتن پس باید تقاصش رو پس بدن.

    بگن جین حق داشت. اون که چیز زیادی نخواسته بود، یه زندگی عادی با روالی ثابت، زندگیی که جین آرزوش رو داشت عشق بود، آیندهای که مدتی بود با جانگکوک تصور میکرد، ولی خب اون بازۀ زمانی جین هنوز ساده لوحی بیش نبود.

    البته که جین محکوم بود، محکوم به فراموشی. 

     

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۹ بهمن ۰۰

    19- بازیچه - Re -

     

    سیگار رو گوشه ی لبش قرار داد و پک محکمی زد که باعث شد گیجگاهش تیر خفیفی بکشه اما به خاطر عادتی که بهش داشت، توجهی نکرد .

     با برخورد تقه ای به در اتاق، لب های خشک شده اش از هم باز شد و دود غلیظی از بینشون بیرون اومد :" بیا تو."

    زن خدمتکار با دامن و بلوز رسمی و مشکی رنگش وارد اتاق شد و بعد از تعظیمی بدون اینکه نگاهش رو به چشم های سرد و جدی جونگکوک بده اعلام کرد:" آقا مهمون هاتون اومدن."

    تنها سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و خدمتکار راهی که اومده بود رو عقب گرد کرد.

    نگاهش رو دوباره به پنجره داد که این بار توجهش به دو تا پسر ریز جثه داخل باغ خونه جلب شد. پوزخندی روی لب هاش جا گرفت و متفکر زمزمه کرد:" روانشناس؟ اونم چون نمیتونی عذاب کشیدنم رو ببینی و کاری نکنی... جالبه."

    دوباره به صدا در اومدن در باعث شد سیگار سوخته ی بین انگشتهاش رو توی سطل کنارش بندازه و همونطور که با خونسردی دستهاش رو داخل جیبهاش فرو می بره نگاهش رو به مین یونگی – که جزء معدود افراد مورد اعتماد زندگیش بود- بدوزه که با عجله وارد شده بود.

    یونگی با رسیدن بهش نفس سردش رو بیرون داد و زیر نگاه جدی جونگکوک لب باز کرد:" کوک اون روانشناسه ، کیم تهیونگ اینجاست، همراه یه پسر فنچول کنارش."       " هوم." کوتاه جواب داده بود و همین یونگی رو ترغیب کرد که با چشم های ریز شده از آدم پیچیده ی رو به روش بپرسه:" می خوای چیکار کنی؟ باید باور کنم بدون هیچ مخالفتی پیشنهاد استخدامش رو قبول کردی ؟"

    " باید باور کنی چون قراره با این بازی پیش برم."

    " پس اون پسره رو چیکار میکنی؟"

    پوزخند سردی زد و همونطور که افکار توی ذهنش رو مرتب میکرد زمزمه وار گفت           :" برای اینکه بازی پیش بره، باید یه عروسکی هم وجود داشته باشه و اون پسر... داوطلبانه بازیچه ی این بازی شده."

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۷ دی ۰۰

    15- من همیشه میمونم ... همیشه

     

    با سر پایین افتاده به طرف اتاق همیشگی میرفت.

    ساعت سه و نیم بود. لبهاش رو تر کرد و وارد اتاق سی و هشت شد.

    رئیس لی به خواست تهیونگ هیچ وقت اتاق سی و هشت رو به کسی نداد.

    در رو به ارومی باز کرد اما... نور تیز خورشید چشمهاش رو زد.

    - لعنتی کی پرده رو کشیده؟

    با چهره ی درهم جلو رفت اما...

    + نیم ساعت دیر کردی.

    با ابروهای بالا رفته به پشت برگشت و... فقط نگاه کرد.

    شلوار جین مشکی رنگ و پیرهن سفید رنگی که چند دکمه ی اولش باز بود...

    با همون چشمها...

    با همون لبخند...

    چقدر اشنا بود.

    + امروز سرت خیلی شلوغ بود که نیم ساعت دیر کردی؟

    - تو... کی هستی؟

     جونگ کوک قدمی به جلو برداشت و با صدای آروم حرف زد:

    هر چقدر که توی افکار و اون صفحه ی سفید غرق شدم چیزی پیدا نکردم و هر چقدر که سعی کردم دست اون بچه رو بگیرم نتونستم...

    و میدونم اون بچه هنوز منتظرمه ولی...

    یه چیزی درست اینجا...

    با انگشتش به قلبش اشاره کرد و ادامه داد:

    بهم میگفت رها کنم...

    رها کنم و ازش دست بکشم...

    چون عالوه بر پسر ده ساله ی منتظر ، یه مو قرمز هم...

    بین حرفش پرید.

    - چرا نزاشتی شب اخر... ببوسمت؟

    جونگ به چشم های اشکی و لرزون ته خیره شد.

    - من تمام این یک سال رو همینجا منتظرت بودم...

    کوک جلوتر رفت.

    دستهاش رو بلند کرد و دستهای تهیونگ رو گرفت.

    انگشتهاش رو بین انگشتهای تهیونگ قفل کرد.

    تهیونگ با همین یه حرکت شل شد.

    پیشونیش رو روی شونه ی کوک گذاشت و بغضش ترکید.

    + تو شعر های "ناشناس تا به ابد" رو خوندی؟ انگار یه دلیل تازه پیدا کرده بود... یه دلیل قرمز...

    تهیونگ با گریه بیشتر کوک رو به خودش فشار داد و گفت: اگر تنهام بزاری میکشمت.

    کوک با دست ازادش تهیونگ رو بغل کرد و گفت: اون کاناپه ی سبز رنگت رو هنوز داری؟

    تهیونگ از کوک جدا شد.

    با دستهاش صورت کوک رو قاب گرفت و گفت: دارم...

    + تخت یک نفره ت میتونه وزن دو نفر رو تحمل کنه؟

    تهیونگ هق کوچیکی زد:

    میتونه.

    + اشپزخونه ت چی؟؟

    - میشه دو نفر توش بچرخه.

    + گل چی؟؟

    - یه عالمه گل خریدم.

    + اگر بخوام اونجا رو ببینم چی؟

    - تو هر چی که بخوای میتونی داشته باشی.

    + برام از اون سبزا میخری؟

    - همیشه کوک همیشه.

    + میشه بهم بگی کوک؟ همیشه؟

    - اره کوک همیشه.

    کوک لبخند زد و بوسه ی کوچیکی به لبهاش زد:

    دیروز اون دختر از توی مغزم فرار کرد... دیگه جیغ نمیکشه.

    تهیونگ لبخند کوچیکی زد و باز هم جونگکوک رو بغل کرد.

    + قول میدی اگر همه چیز یادم رفت تو باشی که یادم بیاری؟؟

    - من همیشه میمونم... همیشه.

     

    #پیدا-شده-از-لا-به-لای-کاغذها

    #نویسنده-که-نامت-رو-نمیدونم-حلالم-کن

     

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۸ آذر ۰۰

    6- your limbo

     

    "ته؟"

    "جانم؟"

    "یعنی آینده چطوریه؟"

    "روشن؛ مثل چشمات، مثل لبخندت."

    "پس چرا من اینطوری حس نمیکنم؟! چرا سرد و تاریک بنظر میرسه؟! مثل دستات، مثل نگاهت!"

    "چونکه من به تو نگاه میکنم و تو به من! داری ناراحتم میکنی شاهزاده؛ من از تو عشق ساختم و تو داری ازم نابودی می سازی!"

    "بدون تو سخته ته، خیلی سخته. قلبم نیست که شکسته، عشق توئه که توی قلبم شکسته و حاال هربار که نفس می کشم، زخم جدیدی باعث خونریزی قلبم میشه."

    دستی به چشماش کشید و با صدای شکسته ای ادامه داد: "ته؟ عشق قشنگه؟ "

    "قشنگه عشق من."

    "پس چرا اینقدر درد داره؟"

    "چون واقعیه..."

    "نبودن تو یک ساله از همه چیز واقعی تره."

    به آرومی بوسه ای روی پیشونیش نشوند: "کوک پاشو؛ سرده، سرما میخوری.

    بریم خونه مون؟"

    "بریم خونه مون." 

    دوباره روی سنگ سردی که حالا خیس هم شده بود دستی کشید و لبخند لرزونی زد. "بهشت یا جهنم؟"

    انگشتاشو تو انگشتای کشیده ی تهیونگ چفت کرد: "برزخِ تو..."

     

    your limbo

     by : ALICE _ BT7

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۱۳ مهر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN