۲۰ مطلب با موضوع «daily» ثبت شده است

49-اندراحوالات @20

 

این خیلی نامردیه که هربار پست میذارم نمیدونم چجوری باید شروع کنم.

خیلی وقت میشه که اینجا نیمدم، نه؟ شایدم فقط خودم اینجوری حس میکنم~

ولی به هر حال چیز خاصی نیست. فقط زیادی درگیر درس و زندگی ام... و حتی شاید خیلی درگیر خودم و افکارم ...

 

مدرسه چطور میگذره؟ خب بد نیست... واقعا نسبت به چیزی که قبلا بود بد نیست-

منم، با کلی دیوار بلند که دور خودم کشیدم و یکسری حس های در حال فوران که تحت کنترلن؛ و خب کسی هم نزدیک نمیشه و اذیتم نمیکنه، به هر حال اگه شماهم چندبار به طور جدی با اونسو وحشی عصبی مواجه میشدین، هیچوقت سمتش نمی اومدین :>

 

برای یه دوره کوتاه-تا اخر خرداد- یه برنامه هایی ریختم. هنوز به اونجایی که دلم میخواست نرسیده و باید روش کار کنم... ولی خب تا اخر امروز تموم میشه و باعث دلگرمیه "}

 

تیچر جدید زبانم برای اولین بار یه اقاعه؛ و به معنای واقعی کلمه بامزه ترین فردیه که توی زندگیم دیدم. همه رو با لقب حاج خانوم، دختر جذاب تهرانی و بانوی زیبای ایران صدا میکنه- وسط کلاس چرت و پرت میگه و مسخره بازی در میاره- و امکان نداره، واقعا امکان نداره یکی میکروفونش رو باز کنه و از صداش مشخص نباشه که تا قبل از این داشته از خنده میمرده.

یکی از حس های خوب این روزهاست،و اره... خیلی وقت بود انقدر کلاس های زبانم رو دوست نداشتم.

اگه بتونم حتما ترم های بعد هم با همین استاد گلستانی باحال برمیدارم :}

 

فکر نمیکنم قبلا گفته باشم-

ولی دارم برای یه چنل نویسندگی میکنم... و تا اینجا دوتا وانشات نصف نیمه دارم، واقعا خیلی خوشحالم میکنه *-*

دیدن اسمم توی گپ ادمین ها، هشتگ مخصوصم و علامت توی گپ نظرات... گاد زیادی خوبن TT

 

بابا و داداشم پنجشنبه و جمعه یه سفر مردونه به دماوند دارن، و هر چند متنفرم که بگم؛ اما مامانم برای من و خودش یه عالمه برنامه ریخته که همشون شامل بیرون رفتن از خونه میشن و خب... من خیلی هم ناراضی نیستم.

 

با چند نفر توی مدرسه حرف میزنم، و توی مرز باریک اینکه با همشون کات کنم یا دوست شم موندم... خیلی پیچیده است-

به هر حال میدونم که در نهایت فقط قرار اسیب ببینم، ولی انگار پیشگیری ناپذیره 

 

هی چومیا... اون اونسو دعوایی که یه روزی تایپ شخصیتیش مشاجره گر یا یه همچین چیزی بود یجورایی خودش رو نشون داد؛ و احتمالا بخاطرش یه تشکر به تو ممنونم.

البته طرف زیادی رو مخه. یعنی همه زیادی رو اعصاب هستن ولی خب این شخص عزیز ... باید منتظر بیشتر از این باشه

یکی از همکلاسی هام، و اره زیاد چرت میگه... خیلی زیاد

اگه یه روز جرش دادم میام و هم خاطره این چندوقت و هم خود اون روز رو میگم D:

 

توی تلگرام برای خودم چندتا چنل پرایوت زدم  و گاد فوق العاده ترین چیزین که تا حالا داشتم. کلی چیز رو دارم به طور منظم و مرتب ثبت میکنم و جوری کمکم میکنه که انگار همه زندگیم بهشون نیاز داشتم~

 

این چندتا ریلیز جدید بنگتن :">>>> 

 *دعکهرففغقثطصضحزبیظاههغریخمحخخخودهدغغفزثی

میدونید... گوشام خون افتاد از بس بهشون گوش کردم :]

 

بالاخره تونستم سریال وینچنزو رو تموم کنم "}

و هر چند حالا توی دوره افسردگی بعد از سریالم... ولی دیدن سیزده ریزن وای یاری کننده است ">

 

به طور رسمی فن هالزی شدم D:

اگه دیدین یه روز اومدم و گفتم با یکی رابطه دارم فقط بدونید بخاطر این بود که خواستم با طرف کات کنم تا درک بهتری از اهنگ های این بانو داشته باشم :]

 

داشتن کلوچه گردویی توی خونه بزرگترین نعمت و نبود شیر همراهش بدترین عذاب الهه تلقی میشه ">

 

قرار یه دست به سر و روی اینجا بکشم... خیلی هم براش هیجان زدم :>

 

و بازهم این خیلی نامردیه که هربار پست میذارم نمیدونم چجوری باید تمومش کنم.

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۱۴ ارديبهشت ۰۱

    46-اندر احوالات#18 - مشکلات

     

    اولین یکشنبه که رفتیم مدرسه، چهاردهم فروردین-

    زنگ ورزش بود. منتظر بودم معلم بیاد سر کلاس؛ برای اینکه جدول های مزخرفش رو تکمیل نکردم سرم داد و بیداد کنه و بعد همونجوری که مثل خیلی های دیگه بهش فحش میدم ببردمون توی حیاط تا بدوئیم.

    ولی اینجوری نشد؛ اون روز نیمده بود مدرسه و به جاش مشاورمون رو فرستادن ... و من نمیدونم اومدن کدوم یکی بدتر بود -

    میشینه پشت میز، با اون لبخندش که انگار همتون یه مشت نوجوون خل وضع هستین و من دوای درد هاتون بهمون زل میزنه و سلام میکنه .

    از همه میخواد یه کاغذ بذاریم روی میز و به سوال های بی سر و تهش در مورد خودشناسی جواب بدیم ... 

    متوجه نمیشم بچه ها کی کلافه میشن و چجوری بحث رو به مشکل های رفتاری خودشون و خانواده هاشون میکشونن ،فقط موقعی به خودم میام که میبینم داره توی چشم هام زل میزنه و از همه میخواد که توی بحث شرکت کنن. 

    اسمم رو صدا نمیزنه چون قبلا بهش گفتم بدم میاد دیگران صدام کنن؛ و ادامه میده که صداهای خیلی هامون رو توی کلاس نشنیده ، چون خودم قبلا بهش گفتم دارم تلاش میکنم روزی برسه که ببینم هیچکس صدا و چهره ام  رو به یاد نداره -

    سعی میکنم گوش کنم ... یه جایی میرسه که راه حل هاش برای مسائل مون رو میگه ، و من خندم میگیره در حال که حس میکنم دارم خفه میشم.

    دیگران رو نمیدونم ... ولی در مورد من چی فکر کرده؟ یه بچه که حس میکنه مامان باباش بهش توجه نمیکنن یا دوستاش باهاش حرف میزنن؟من واقعا انقدر بچم؟

    حالم بهم میخوره، اگه اینا واقعا باید مشکل های یکی مثل من باشه پس چرا به اینجا رسیدم؟ چرا دنیای من انقدر متفاوته؟ 

    نظرات و راه حل هاش، بزرگترین توهین به من و همه دردهایی که از سر گذروندم و میگذرونم.

    پس برای اولین بار توی این دوسال دستم رو بالا میبرم و همونجا نگهش میدارم، قراره پیش یسری ادم داوطلبانه صحبت کنم و چیزی بیشتر از یه جمله فوق کوتاه بگم... طول میکشه تا نوبت بهم برسه و من بارها جمله هام رو توی سرم تکرار میکنم. این بار اجازه نمیدم بغل دستی هام حرف هام رو به معلم بزنن...

    چند دقیقه میگذره و بلند میشم تا صحبت کنم :

     

    - دیدگاه خیلی ساده ای نسبت به مشکلات یه نوجوون دارین ، ما بچه های دبستانی نیستیم. 

    - من نمیتونم خودم رو با صحبت کردن با یکی از دوست هام اروم کنم چون همه چیز خیلی پیچیده تر از اونی که به نظر میاد.

    - خیلی از مسائل توی زندگی ریشه کردن و هر چقدر تلاش کنم از بین ببرمشون ؛ حتی اگه موفق بشم اون بازم جوونه میزنه. 

    - وقتی کسی متوجه حرف هات نشه ، با خود افشاگری فقط اسیب بیشتری میبینی. 

    - وقتی من کسی نیستم که مشکلی رو به وجودم اوردم ، پس اونی هم که باید حلش کنه من نیستم.

    - .....

    - ... 

     

    زبون باز میکنم تا بگم ... ولی بغض خفم میکنه 

    هنوز کلمه ای نگفتم ولی اه لرزونی میکشم و اشک توی چشم هام حلقه میزنه 

    نمیفهمم چطور ولی بعد از مکث طولانی فقط خیلی اروم میگم - همه چیز اونقدری هم که فکر میکنین ساده نیست - و بعد روی صندلی میفتم.

    برای اولین بار خوشحال میشم که پر حرف کلاسمون اجازه ادامه دادن بهم نمیده و بحث رو به سمت خودش میکشونه  ...

    اگه ادامه میدادم؛ چند دقیقه بعد در حالی که صورتم خیس از اشک بود کلاس رو با بچه های بهت زده و طنین فریاد های خودم به سمت حیاط ترک میکردم ...

    اما الان به جاش دارم گوشه مانتوم رو توی مشت هام فشار میدم و همونطور که سعی میکنم عادی به نظر بیام؛ از نگاه بغل دستیم فرار میکنم.

     

    بر اساس یک داستان واقعی :)

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۶ فروردين ۰۱

    45- اندر احوالات#17 - مطمئنم

     

    مهم نیست چقدر تلاش کنم 

    مهم نیست چقدر خودم رو گول بزنم و چشم هام رو ببندم 

    دیگه هیچوقت خوب نمیشم .

    اجازه میدم تاریکی من رو توی خودش حل کنه چون دیگه توانایی جنگیدن رو ندارم .

    این بار زمین خوردم 

    و دیگه قرار نیست روی پاهام بلند شم 

    مطمئنم.

    فقط این بار 

    به خودم اجازه میدم اونطور که باید پیش بره؛

    دردناک.

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۳ فروردين ۰۱

    44- اندر احوالات #16 - خستم

     

    فقط دلم یه روزی رو میخواد که توش مجبور نباشم به چیزی فکر کنم ...

    کاری رو انجام بدم یا به چیزی اهمیت بدم .

    دلم میخواد دست خودم رو بگیرم ... برم یه جای دور و دیگه هیچوقت برنگردم .

    دلم خودم رو میخواد و خواسته هام و داشته هام 

    دلم واسه خودم تنگ شده .

    دلم واسه فقط اونسو بودن تنگ شده :)

    خستم 

    خودم رو لا به لای همه چیز گم کردم 

    و الان فقط خیلی خستم 

    کاش میشد راحت درستشون کرد ">

     

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۲ فروردين ۰۱

    41- اندر احوالات#15

      

     با توجه به عنوان پست باید از این روزها که توش در افق محو شدم بگم ... ولی خب  چیز خاصی برای گفتن نیست :> 

    سه چهار روز اول عید همه چیز طبق برنامه پیش رفت و اوضاع خیلی گل و بلبل بود ؛ ولی بعدش هی رفتیم و مهمونی و یه سفر نه چندان مزخرف به دماوند داشتیم ... دیگه کلا کنترل اوضاع از دستم در رفت و نمیتونستم خودم رو جمع و جور کنم :" 

    خیلی ناراحت کننده است :" من این همه زحمت نکشیدم و خودم رو تیکه تیکه نکردم که انقدر بیخودکی همه چیز خراب شه :" 

    ولی خب دیشب باز یه حرکتی زدم و یکم به ذهنم سر و سامون دادم ؛ که یکی از نتایجش اینجا بودنمه :>

    این چند وقت گشادی میکردم بیام و پنل بیان رو باز کنم ، مدام برا خودم سختش میکردم ... البته خیلی هم روی مود نوشتن نبودم ؛ ولی دیگه دلتنگی به بالا ترین حد خودش رسید و اومدم اینجا تا هم یسری چیزمیز ها رو تغیر بدم هم حالا که کسی خونه نیست و حوصله دارم اون پست هایی که میخواستم رو پیش نویس کنم :>

    در کل وبلاگ بیانم رو خیلی دوست دارم "} خیلی منه "} هم وقتی توش مینویسم کلی حال میکنم هم وقتی پست های قبلیم رو نگاه میکنم کلی به خودم افتخار میکنم "} 

    با اینکه میدونم هم پست های مزخرفی میذارم هم تعداد خواننده هام خیلی کمه ... ولی خب بازم دوسش دارم "}

     

    - دیروز یه تبخال خیلی گنده رو لبم زد ... و امروز بیشترم باد کرده "-" الان کاملا یه طرف لب بالام رو هواست و یجوریه که انگار پروتز کردم 

     

    - خیلی اجیل و شوکولات خورد تو عیدیه ... در نتیجه از بس جوش زدم شبیه ته دیگ عدس پلو شدم TT اه زندگی TT

     

    - گفته بودم دنبال موزیک جدید میگردم نه :> ؟ وای اقا از روی یه ادیتی مرگ اهنگ مرگ ترش رو برداشتم "> ... اگه همینجوری به گوش دادنش  ادامه بدم تو خوابمم زیر لب میخونمش "> از بس خوبه "> ... * دوباره پلی کردن همین اهنگ منظور 

    حیف دوست ندارم اهنگام رو با کسی شیر کنم ، و گرنه الان همتون میتونستید یه پلی لسیت از کرم گوش های اونسو داشته باشین TT


    - بعد از قرن ها دوباره اینترنتی خرید کردم ... دو هفته بگرد و نظر های بقیه رو بخون و سایز و فروشنده رو چک کن و ولخرجی نکن ... ولی بازم خیلی پول خرج کردم :> ایشالا مامان و بابا به عنوان عیدی کمک مالی میکنن :>

    تازه من هرچی ارزون بود خریدم، بقیش دیگه کادو تولدمه :} میگیرم ازشون :} 

     

    - دارم بولت ژورنال درست میکنم  ؛ البته مثل هیچ بولت ژورنال دیگه ای نیست ... یعنی اولش قرار بود باشه بعد چون دیدم واقعا حداقل الان برام سخته یه دفترچه برداشتم و توش رو با مداد سیاه پر کردم *-* همه باکس هام رو خیلی عادی پر میکنم و نقاشی و از این دست چیزها نداره ... ولی بازم خیلی کمک کننده است :>

     

    - این چند وقت نتونستم عکس های روزانم رو بگیرم :" از شنبه شروع میکنم و همینجا براشون یه موضوع جدا باز میکنم :}

     

    - خیلی وقته مارشمالو نخوردم ") اه روزگار ")

     

    پ.ن 1 : راستی یه چندتا سوال داشتم ازتون ... یکی اینکه مال شماهم مدل این باکسی که توش مینویسیم عوض شده :/ ؟ چجوری میشه مثل قبلش کرد ؟ و دوم اینکه اگه بخوام یه ویدیو رو از توی یو اپلود اینجا بذارم باید چی کار کنم :> ؟ 

    پ.م 2 : بیاید صحبت کنیم عزیزان *-* ... یکم از خودتون و حس و حالتون بگید *-*

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۱۰ فروردين ۰۱

    40- لحظه تحویل سال ")

    ~

     

    happy new year "^"

    ~

     

    قراره جوری مثل رویاهام بسازمت ؛ که خودمم باورم نشه :> 

    این تضمین رو بخاطر همه چیز به خودم مدیونم .

    ~

     

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۰۰

    39-اندراحوالات#14 - امشب

    ~

    از اون شب  هاست ... 

    از اونایى که ذهنم خسته تر از اونیه که بدنم با خواب بتونه کمکش کنه.  

    از اونایى که توش متوجه نمیشم ایس کافیم واسه قهوه غلیظ توش تلخه یا شکر پیش از اندازش.  

    از اونایى که تا صبح باید روى تخت دراز بکشم و موزیک  گوش بدم ، بدون اینکه بفهمم چى میگه .

    از اون شب هایى که از دفترم فرار میکنم ، چون نمیخوام با افکارم مواجه شم . 

    از اون شب هایى که ذهنم نمیتونه هیچ کلمه اى رو واسه نوشتن اماده کنه  ، چون وضعیتش فاکى تر از اونیه که بتونه حتى یه دور براى خودم بیانش کنه 

    از اون شب هایى که پنجره بالکن رو باز میکنم ؛ به خودم نگاه میکنم ، به دنیام ، به وضعیتم و فقط فکر میکنم چرا تموم نمیشه ... بدون اینکه حتى بدونم منتظر تموم شدن چیم 

    امشب از اون شب هاست ...

     

    ولى مهم نیست ... فردا خودم درستش میکنم ، مطمئنم. 

    ~

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۰۰

    34- اندر احوالات#13 - هفته اول دی ماه ~

    ~

    - همیشه باید دوساعت فکر میکردم تا یه اسم برای این ریخت پست هام انتخاب میکردم :> ولی دیدم تاریخ زدن بهتره ، حالا جهنم که یکم چیز به نظر میاد :>

    ~

    - امیکرون خیلی موزه TT شدید هم که بگیری موز تره TT

    ببینید ، اون هفته که من خونه نبودم مامان بابام و داداشم باهم میگیرن ، بعد من میام خونه و دو هفته بعد تنها شخص بینوایی که میگیره منم در حالی که خریدش رو مامانم رفته ، مدرسه اش رو برادرم و سر کارش رو بابام :> تازه من از همشون هم بدتر بودم :"}

    از سر درد نابود کننده و تب و خون سرفه کردن- چون حنجره ام از قبلش اسیب دیده بود - بگذریم و به این بپردازیم که انقدر توی این سه چهار روز حلق من دارو و قرص و دمنوش سوپ بلعیده ؛ توی کل پونزده سال عمرم نبلعیده بود :">

    البته الان خیلی بهترم خداروشکر *^*

    حداقل نصف روز نمیخوابم و چش و چارم جایی رو میبینه - چون چشمام خیلی حساسن و  وقتی سرما میخورم خیلی میسوزن و هی اشکی میشن :> -

    ~

    - به مامانم قول داده بودم نودل هام رو بدون ادویه بخورم ... ولی اتفاقا امشب تند ترین و پر ادویه ترین نودل عمرم رو درست کردم ") حالا عذاب وجدان دارم ")

    نمیدونم شماها نودلیت دوست دارین یا نه ولی خوشحال میشم بگید وقتی درست میکنید غیر اون ادویه مخصوصش چیا اضافه میکنین که خوشمزه تر بشن *-*

    ~

    - تادا *^*  بالاخره سومین مارشمالو توت فرنگی این چندوقت رو هم خوردم ، خیلی خوب بود دیگه *^* 

    من هنوز مثل کودکی پنج ساله ام که در ازای داروهایی که موقع مریضی میخوره طلب مارشمالو و شوکولات میکنه :>  

    ~

    - تنها چیزی که توی دنیا از جئون جونگ کوک جذاب تره ؛ جئون جونگ کوک وبتون اور امگا لیدر نیم *-* بله *-* 

    میرود و با صدای گرفته اش در اندر احوالات پارت صد و دو برای رفیقش وویس میگیرد و عر میزند.

    ~

    -بالاخره برای فن فیکشن هام یه وبلاگ جدا زدم که ترقیبم کنه به نوشتن . ولی خب هنوز سر و سامون نگرفته :]

    ~

    - یه برنامه ریزی ریخته بودم برای درس هام ؛ خیلی هم کار پیچیده و مزخرفی بود حقیقتا ... اما بالاخره دارم انجامش میدم *-* 

    حسش خیلی خوبه ، کلی اعتماد به نفس میده به ادم *-* 

    با این حال چهاردهم ازمون جامع دارم ... و کلی کلاس ضبط شده و تکلیف عقب افتاده TT 

    ~

    - چالش سی روزه سلین هیونگ که برای اذر بود توی وبلاگ من نفرین شده . یه نگاه بکنید خدایی "-" 

    سعی میکنم از نهم ادامه بدم و هر موقع وقت شد پیش نویس کنم ... به امید خدا این دفعه وقفه ای نمیفته توش "-"

    ~

    - میشه گفت صمیمی ترین دوست دبستانم خیلی یهویی یاد من کرد :>  و با توجه به جوری که ما باهم کات کردیم خیلی عجیب بود که بعد سه سال اون اول بهم پیام داد و شروع کرد صحبت کردن .... 

    هم جفتمون نسبت به اون زمان خیلی تغیر کرده بودیم ... و هم میشه گفت اصلا عوض نشده بودیم :]

    کلا حس عجیبی بود دیگه ... خیلی اون تایم که چت میکردیم وایب نا اشنا و خاصی داشت برام ...

    ...... رد شیم از این 

    ~

    - ددی بچ "-" 

    تو این همه وقت به من پیام ندادی چون اون پست مزخرف رو در موردت نذاشتم "-" حالم خوب نبود لهنتی "-"

    فردا اینجا میذارمش و منتظر ظهور تو در وانساپ میمونم "-" اره "-"

    ~

    - دوباره افتادم وسط مشکلات ارتباط با ادم ها ") خیلی حس بدیه ... خیلی ")

    ~

    - نیاز داریم اهنگ هام رو عوض کنم و یه پلی لیست جدید رو کنم ... ولی واقعا قشنگ تر از اهنگ های الانم دیگه گیرم نمیاد که TT  

    ~

    ممکنه وسط چت با خیلی هاتون یهو غیب شده باشم ... عذر میخوام بخاطرش :"}

    شما ها چه خبر ؟ چی کارا میکنید :> ؟

    هرچی باشه با کمال میل میشنوم *^* 

    این فن ارت یونته با تم هری پاتر هم اینجا بمونه ... کراش جدیدمه "^" 

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۷ اسفند ۰۰

    30- اندر احوالت#12 - این دو هفته شلوغ *-*

     

    نمیدونم روزهای شما عموما چجوری میگذرن- خب احتمالا مثل من :>-

    ولی این چهارده پونزده روزی که گذشت ، اتفاق های کوچولو موچولویی افتادن که یه کم زندگیم از اون حالت یکنواخت - نه چندان مزخرفش- در اومد و میشه گفت زیادی غیر نرمال به نظر میرسید :> ... 

     

    - در ابتدا من رو جمعه صبح ، در یک هوای سرد کله سحری ، با زبون روزه بلندم کردن بردن باغ گل "-" 

    *مود من :حاجی ول کنید ما رو یکی دیگه میخواد گل بخره به من چه 8-8 ؟ 

    ولی کسی گوش نداد و بنده رو خرکش کرده ، پشت ماشین انداخته و در حالی که کلی چش و ابرو اومدن با دایی و خاله ام فرستادن اونجا. 

    نمیشه گفت خیلی راه رفتیم -چون واقعا نرفتیم- و نمیشه گفت خیلی بد گذشت -چون هوا خوب بود ، بو و قیافه گل هام خیلی سوئیت بودن:>و من از اول تا اخرش هندزفیری در گوشم بود -

    و نتیجه اون واقعه  به سه تا شاخه گل رز قرمز -که وایب دیو و دلبر میدادن و در انتها معلوم شد رنگ شده بودن- ، یه دست گل نرگس در حد مرگ خوشبو و دوست داشتنی- که الان خشکیدن"> - و این دوتا جینگولی که میبینید ختم شد:

    *من توی مغازه در حالی که بقیه گلدون میخرن :

    - اع بیبی گروت *^* رهخفلعتئزرهخ

    رزز4خلهز4رئهعزرئ4هعئ

    من بیبی گروت میخوام YY ظی طه3تی ط3تیقع ااا3ط4ه

    خاله جان من ... ثعظعهیاعهایعازخ

    * موقع حساب کردن بیببی گروت جلو پیشخون مغازه :

    * دیدن بانی صورتی : 

    - اع بانی *^* عط2عهغطخع

    هطهفعبلوطفعطوهخ2

    قهطبع4ابط باطظبعاعهابطلب

    دایی من گلدون بانی میخوام *^* بعهطقبیظقایبط عهاق

    * پنج دیقه بعد بیرون از مغاره در حالی که دوتا گلدون فینگیلی تو دستامه :

    - حالا بریم واسه گلدون هام گل بخریم D:

     

     

    - بعدش یه هفته کامل خونه خالم خوابیدم *-* ... زیاد از این کارها میکنم ولی تا حالا انقدر طولانی نشده بود خدایی *-*

    اینکه توی اتاقم نباشم حتی برای یه ساعت هم در حد مرگ ازار دهندست ، دیگه اونجا موندن واسه یه هفته کامل ...") 

    اما نیاز داشتم از خونه مون ، اتفاق هاش و  ادم هاش دور باشم و خارج از اون وضعیت- و خیلی وضعیت های دیگه  - درست حسابی دور از همه چیز تو دنیای خودم تنها باشم. با تک تک سلول های بدنم به اونقدر عمیق با خودم تنها شدن احتیاج داشتم - و نتیجه های خیلی خوبی هم داد ؛ خیلی خوب -

    توی اون تایم غیر از کلاس های مدرسه ، دو سوم روز مست کردن با نوشته ها و موزیک هام  و خواب 

    به مقدار کمی با دختر خالم وقت گذروندم ، اشپزی کردم  پفیلا ، پفک هندی و رول ژامبون رو سوزوندم و لبتاب رو کاملا در ختیار خودم گرفتم *-* (شاید این بهترین بخشش بود *-* ... همه اکانت ها و اپ هام دائم باز بودن و صد در صد متعلق به کیم اون سو بودن از سر و ریخت بچه میریخت)

    یه شب هم - با حجم عظیمی اسید بازی- رفتیم کافه و بستنی خوردیم و کلی پول خرج کردیم :> 

    اما از اونجایی که غیر از اون شب ، قبلا هم نصف افق کوروش با خودمون اورده بدیم خونه دیگه رستوران کره ای رفتن کنسل شد "> 

     

     

    - نزدیک به جهارتا کار از جئون جی کی رو شد ")))

    * شرحه شرحه شدن این ارمی بدبخت ")))

    عرررررررر

    نتعهنعنغعتغتف

    مکهمذغعتفعغفغ6قغقف

    هخمدعهغزقثقصطهکخهدهعغرفغ

    حخکمهنعتغفیبرذدخهعغفقثسیبلمنمتنمتتات

    چحئخهدعغزثطصقطصقثصثقصطثغفهعهمهخگجخخجتاال

    ووههدناغ فغغفزقفقطثقثطثثصثقصثقصیططیطیبظبشسشسبش

    * پاچیدن روی دیوار بخاطر فوق العاده بودن هر کدوم از اون فاکی ها ")))

    بیاید قبول کنیم این حجم از اتک و حضور در سوشال مدیا توسط جونگ کوک بی سابقه بود. 

    - جوری که من بعد از هر کاور جونگ کوک با اون صدای بهشتی از خودم میپرسم چجوری تا قبلش زنده بودم :"> -

     

     

    - اجازه نمیدم دوباره در مورد این عکس هایی که بنگتن زرت و زرت از خودشون با میکروفون و اسپیکر اپ میکردن 

    و تحلیل های بیشماری که واسه ریلیز میکستیپ و البوم رو شد فن گرلی کنم :"> 

    خودتون هنوز از تو شک در نیمدید 

     

     

    - حرکت عجیب شبکه مستند "-" و ری اکتی که کاملا قابل انتظار بود :">

    اما شما رو با دیدن این ادیت سرطان در حاشیه این واقعه سوق میدهم .

    ارمی مدیا ، مرجع خلاقیت های اسید "}

     

     

    - نگید که توی یه روز هم از خوب شدن چیمی مطمئن شدیم 

    هم فهمیدیم تاتا کرونا گرفته :"> 

    * مود منی که دقیقا توی یک دقیقه متوجه شدم به روایت تصویر :

     

     

    - بنده که موقع ولنتاین -مثل همه ولنتاین های گذشته  - سینگل بودم :]

    اما ارزش پست های گشنگ و دلبری که نامجین تو اینستا گذاشتن از صدتا شوکولات و خرس عروسکی- چون که هیچوقت قرار نیست بگیرم- 

    بیشتر بود :> 

    و هوسوکی که هربار با کامنت هاش به درستی حق مطلب رو بیان میکنه. 

     

     

    - روز پدری که متاسفانه هر چقدر سعی کردم فقط تونستم با یه بغل - که حتی همونم توسط پدر خیلی طولانی شد - تبریک بگم. 

    حرف هام وقتی قراره چیزی به بابام بگم زیادی به صفر میرسن ")

     

     

    - دوباره فتوکارت ها و پوسترم رو به در کمد زدم :> ... و فقط کمی چش غره نصیبم شد. 

    اما یه چیزی اتفاق افتاد که برگام ریخت :   

    * مامانم در حالی که لباس هام دستش میاد توی اتاق 

    * به در کمد خیره میشه 

    * روی جیمین ارای باتر زوم میکنه 

    * -همین جمله ، واقعا از همین جمله استفاده میکنه- 

    : چه رنگ مویی داره لامصب 

    * وی از حقانیت جمله مادرش در حالی که بهت زده است در گوش بالشت بینوایش جیغ میکشد ">

     

     

     

    پ.ن1: بالاخره تموم شد :> . خیلی وقت بود پست دیلی اینجوری نذاشته بودم 

    پ.ن2: جوری که همیشه هم بد شروع و هم بد تموم میکنم ستودنیه ...

    پ.ن3: کاش چیزی رو یادم نرفته باشه Y-Y

    پ.ن4: گناه اینکه بازدیدها همیشه کمتر از سی تاعه رو خودم قبول میکنم چون عنوان های خوبی رو نمیتونم انتخاب کنم :> 

    اما دیگه چرا کامنت ها انقدر کمه دوستان :"> ؟

    پ.ن5 : هنوز چالش هام ، پست تولد هوبی ، و نامه سولمیتم باقی مونده ... وای خدا t~t

    پ.ن6: و در انتهای تمام این سخنان نظرشما رو به این عکس دلربا جلب کرده و خود عر زنان از کادر خارج میشود ... 

     

  • نظرات [ ۶ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۰۰

    29- اندر احوالت#11 - من هم رها کرده بودم :>

     

     

    کات کوچولویی از پست قبلی "> :

    خودم رو از کوچیکترین چیزها منع کردم ...

    خودم رو از زندگی منع کردم ؛ چون اون روزها واقعا تنها راهم برای اروم کردن وجود عذاب کشیدم بود. 

    چون انگار اون یه ذره خنده ای که توی روزهام  روی لب هام میشستن مسخره کردن دردهای  درونم بود.

     

    کامنت کیم چومی برای همون پست: 

    میدونی..آدمای کمی هستن ک اینارو بگذرونن و بعدش بازم با امید دلشون بخواد زندگی کنن واقعا 

    خیلیا تسلیم میشن

     

    من هم تسلیم شده بودم ... من واقعا تسلیم شده بودم همونجوری که توی پست قبلیم هم گفته بودم ") 

     

    یکی از نوشته های توی دفترم ... برای اوایل دی 1400 :

     

    نمی تونم ... نمی تونم شروعش کنم 

    چرا دیگه منم اینقدر به خودم درد میدم ؟ ... چرا دارم کیم اون سو رو میکشم ؟

    جرا واقعا داشتم خودم رو میکشتم ؟

    چی داره مجبورم میکنه زندگیم رو تموم کنم ؟

     چرا انقدر درد میکنه ؟چجوری تو هر لحظه انقدر درد میکشم و باز نفس هام بالا میاد ؟

    خیلی درد داره ... بلک سوان بودن خیلی درد داره ... و این تنها راهه 

    مرده بودم ...

    کیم اونسو بودن  همه ادمی بود که برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم ...

    ولی وقتی حس کردم نمیشه بهش رسید این بار خودم شدم اون کسی که ساختم رو ... و جودم رو نابود کردم ") 

    اسم بلک سوان روی خودم گذاشتم چون شاید حس میکردم کمی توی اون  اهنگ نشون داده شدم ")

    حتی کلیت این پست هم از یدونه نوشته هام توی اون روزها میاد .

    و از نظرم این هم نکته کوچولو اما مهمی بود که باید در مورد خودم میگفتم ">

     

     

     

    * خب خب خب 

    این پنج تا پست اخرم خیلی افسرده بودن و میدونم *-* ببخشید بخاطرشون 

    اما همشون مال اون وقت هایی هستن که نیاز داشتم فریادشون بزنم ولی نمیتونستم ") 

    سو الان گفتم شون ... خیلی هم پست های بی سر و ته و قاطی پاتی ای بودن نه *-* ؟

     دیگه الان حرف های این ریختی ندارم ... تا اخر شب پست سی ام رو میذارم و یه دستی به سر و روی عکس چالش سی روزه میکشم :> 

    دیگه فکر نکنم زیاد وایب حرف هام به این سمت بره :>

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN