۷ مطلب با موضوع «challenge :: سی روز، سی نوشته :>» ثبت شده است

33-*day7*

 

یه نامه برای خود ده سالت بنویس .

 

اوه ... خب سلام 

من کیم اون سوئم- کسی که الان از نظرت فقط یه اسم عجیب دارم و توی نگاه اول ممکنه خیلی رو مخ به نظر بیام ؛ ولی اگه درست باهام اشنا شی احتمالا  از معاشرت با خودت توی پنج سال دیگه لذت ببری :"> -

من توعم کیوتی ... فقط پنج سال بزرگتر :}

تو الان کلاس چهارمی و من نهم ... میبینی ؟بالاخره دارم میرم دبیرستان ... خیلی هم سخت نبود .

توی این پنج سال ... شاید مهم ترین اتفاق های زندگیت میفتن "}

با اینکه همون ادم قبلی اما تقریبا مسیرت عوض میشه و چیزهایی که زمان تو درست درمون شروع نشدن ... این طرف تقریبا دارن تموم میشن :"> .

 

نگران نباش ، تیزهوشان قبول میشی ( ولی بعدش میرینی تو درس ها )

این بار واقعا مثل ادم درس میخونی و دیگه برات اندازه قبل راحت نیستن. 

یاد میگری تلاش کنی و برای نمره هات بجنگی ... و میدونم که الان برات خیلی چرت به  نظر میاد - البته که پنج سال بعد هم نظرت همینه - ولی اینجوری بودنش رو واقعا خیلی دوست داری "}

 

تا دوسال دیگه همه چیز تا حدودِی خوبه ... ولی بعدش خیلی به هم میریزه...

 به جای اینکه برون گرا ترین باشی ؛ تبدیل میشی به درون گرا ترین .

همه چیز رو تنهایی میگذرونی ، توی دنیای کوچولوی خودت زندگی میکنی و برای رسیدن به خواسته هات از همه ادم ها فرار میکنی .

با خودت درد و دل میکنی و حرف میزنی ، میشی نزدیک ترین و بهترین ادم زندگی خودت ... از روزهای بینهایت سخت زیادی عبور میکنی و به یسری چیزها در مورد خودت میرسی .

- هر چقدر پیچیده و عجیب به نظر بیان دوست داشتنی خواهد بود و بعدها میفهمی دارم از چی حرف میزنم-

 

تو دیگه اونی نیستی که با اعتماد به نفس و خیلی اجتماعی رفتار میکنه - قراره فرار کنی ؛ تو حتی از چشم تو چشم شدن با دایی هم فرار میکنی چون اذیت میشی. بیا فکر نکنیم که حرف زدن با فامیل ها ، دوست و اشناها ، یا ادم های جدید چه حسی میده :> 

 

دیگه هیچوقت پات رو توی مهمونی ها نمیذاری ، دیگه با مامان و بابا و داداشت بیرون نمیری و واقعا فقط منتظر زمانی هستی که بتونی بدون مزاحمت با خودت تنهایی وقت  بگذرونی - خیلی بیشتر از قبل انجامش میدی "} -

 

تعداد دوست هات دقیقا  به صفر میرسه چون دیگه از صحبت با هیچ کس لذت نمیبری - زیاد از ادم ها اسیب خواهی دید-

 اما توی فضای مجازی ادم های درستی رو انتخاب میکنی که فقط خوشحالت میکنن و بهت انگیزه میدن ... و هی ، مثل اونی که دلت میخواست یه دوست خیلی خیلی صمیمی تو راه ( دقیقا با توعم ددی D:)

 

وقتی با چهره وحشتناک واقعی ریاضی اشنا بشی دیگه به ریاضی فکر هم نمیکنی ... و خب واقعا دوسش هم نخواهی داشت :> 

همه از اینکه قرار یه ادم خیلی عادی باشی ناراحت میشن ... و حتی این خودت رو هم کمی ناراحت میکنه "(

اما متوجه میشی اینکه اونی که خودت میخوای باشی خیلی بهتر از اینکه یه ادم غیر عادی باشی 

و انسانی ... اون رشته ای که تو میخوایی و براش ساخته شدی *-*

 

خودت رو اذیت نکن ... تهش میتونی همه فیلم هات رو ببینی و کتاب هات رو بخونی.

سخت ولی یاد میگیری چجوری بهشون برسی :"> 

 

موهات فر میمونن و عینکی هم میشی :"> 

 

و اره ... تهش راضی میشن برات تخت بگیرن :>

 

رابطه ای که الان با مامان بابا داره نمه نمه رویه نابودی میره ... چند وقت دیگه از بیخ زده میشه ، و این خیلی بده ")

 

راستی امسال قرار سخت ترین مریضی عمرت رو بگیری

انفولانزا برای حدودا دو سال گند میزنه به ریه هات و خیی اذیتت میکنه "}

 

میدونی ... روزهای سخت زیادی پیش روت هستن که فقط اگه تحمل کنی ... تهش ارزشش رو خواهند داشت :>

یاد میگیری چجوری با خودت و دنیات کنار بیای ... و واقعا قراره عاشق شون بشی. 

و اتفاق های تلخ ... همون قبلی هان :") و نه تنها اسون نمیشن بلکه قرار غیر قابل تحمل تر و سخت تر هم بشن ... 

اما چیزهایی هستن که حالت رو خوب کنن و برات لذت بخش باشن ... ولی اگه الان بفهمی هیجانش میره مگه نه "} ؟

اینجوری بگم که هم وحشتناکه ترین کابوس هات واقعی میشن و هم سوئیت ترین رویاهات.

 

و نه توی یه روز خاص ... اما بالاخره اون موقعی که واقعا قدم هات رو محکم برداری ، روی پاهات بلند شی ، و ساخته هات رو محکم کنی میرسه . هر چقدر هم سخت باشه تو چشم هات رو روی حس بدت و تاریکی ای که می بلعدت میبیندی و انجامش میدی ...  

 

برای حرف اخر فقط میتونم بگم از دبستانت .... و سال شیشم که بهترین سال زندگیت خواهد بود خیلی لذت ببر - هرچند منم  بردم- 

و برای بقیه سال ها ... خودت خوب میدونی باید چی کار کنی . 

به هر حال تو کیم اون سویی ؛ حتی اگه ده سالت باشه *-*

 

 

پ.ن : جوری که این چالش رو پیش میبرم خیلی کراشه "> یونو ؟

  • نظرات [ ۴ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۳۰ بهمن ۰۰

    24-*day6*

         

     

    اگر میتونستی زندگیت رو از اول شروع کنی و سه تا چیز رو عوض کنی، چه چیز هایی رو تغییر میدادی؟

     :"> 

     

    1-  به دنیا نمیومدم .

    2-  توی ایران به دنیا نمیومدم .  

    3- توی خانواده ای که هستم به دنیا نمیومدم .

     

    * یک زخم خورده "))) ...

    *ولی خدایی همیشه فقط به اینا فکر میکنم :} چیز دیگه ای نیست که بخوام تغیرش بدم چون صرف نظر از این سه تا همه چیزهایی که در مورد خودم هستن و بهم مربوط میشن رو خیلی دوست دارم *-*

     

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۰۰

    23-*day5*

     

    اگر فقط سه روز وقت داشته باشی که ده میلیون پوند رو خرج کنی، باهاش چیکار میکنی؟ 

     

     از اونجایی که پول زیادیه ( مثل اینکه حدودا 50 میلیارد تومنه :" ) پس میشه خیلی کارها باهاش کرد:>

     توی روز اول فقط خرید میکنم ... واقعا فقط خرید :> 

    - میرم چندتا پاساژ میگردم و هرچی دلم خواست پارو میکنم ( * اشاره به لباس و کیف و کفش ، دستبند و گردنبند ،عروسک و اسباب بازی *^* و ... )

    - بعد یه افق کوروش یا چه میدونم فروشگاه رفاه میرم و انواع اقسام خوراکی ها رو دنبال خودم میکشم ( *مارشمالو و پاستیل ، نودل و ترابیکا ، چیپس و تردیلا ، کیک و بستنی ، شکلات و ابمیوه و ... در کل همه اون خوراکی هایی که هرچی پول داری خرج میکنی براشون ولی هنوز نمیتونی یسری شون رو بخری:} )

    ( ایا مشخص است که همه دار و ندارم رو خرج شکم کردم :"> ؟ )

    - باغ کتاب ، بهشت من "^" 

    * نگاهی به لیست بینهایت کتاب هایش میکند ... 

    همه شون رو خریده شده بدونید :}

    وای این بازی فکری ها هم خیلی خفن سیصهیدطضهسعدطهع 

    _  * باز کردن دیجی کالا :>

    * ساعت ها بعد ....

    * ثبت سفارش لیست n تایی مورد علاقم :> 

    ( اصلا انقدر چیزها هست که میخوام انلاین بخرم :"> .. که حتی حس تایپ کردن شون هم نیست ؛ پول خریدش که دیگه هیچی :"> )

    - تمام لوازم التحریر های فانتزی و کیوت دنیا رو سولد اوت شده بدونید :> 

    - و همینطور مرچ چیزهایی که فن شونم :> 

    -  در اخر منی که روی صورتی این مدل نوکیا کراشم *-*

    و اره ... فکر کنم همه فانتزی هام یرای خرید کردن تموم شد :> 

    تا اینجا نهایتا دو میلیاردش رو خرج کردم :">

    با هشت میلیارد دیگش و توی دو روز باقی مونده با هواپیما میرم سفر 

    ( البته اگه بشه توی دو روز پاریس و لندن و دبی و نیویورک و قشم و توکیو و سئول و ... رو دید ... که نمیشه "-"

    پس من فقط پاریس ، لندن ، نیویورک و سئول رو توی دو روز سک سک وارانه میبینم "^"

    * واقعی کردن همه رویاهای اگول وگولم در مورد مسافرت به این شهرها ... )

    ایشالا که بیشتر از هشت میلیارد نیاز نیست :]

    هنوز چهل میلیارد مونده ... 

    - پونزده تاش رو میدم به بابام :>

     کسی که از ته قلبم بهش اعتماد دارم و میدونم اون خیلی خوب بلده باید باهاش چی کارکنه :> 

    * انداختن تصمیم گیری ها کول پدر ... ولی خب احتمالا باهاش کار کنه و برای خانوادمون صرفش کنه "-"

    - هرچی که موند سهم اونایی که بهش نیاز دارن ...

    ساکن های سیستان بلوچستان یا زاهدان که سخت ترین زندگی ها رو دارن ")

    بچه های کار یا بیمارهای خاص ") 

    شاید با بیست میلیارد و خورده ای حتی کمک خاصی هم نشه بهشون کرد ... ولی اینکه برای یه لحظه هم که شده از ته دلشون شاد باشن فوق العاده است ، مگه نه ") ؟

     

    پ.ن : بله بله "-" شروع کردم بعد از تقریبا دو ماه ادامش بدم "-" ... حالا قول نمیدم هر روز مرتب بذارم ولی سعیم رو میکنم دیگه :>

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۰۰

    14-*day4*

     

     

     کدوم یکی از آدمای معروف برات الهام بخشه؟ چرا؟ 

     

    از نظرم ویدیو به اندازه کافی گویا هست t~t ...

    من یه اوتی سون کلونم ... ولی داریم در مورد  یک  فرد تاثیر گذار تو زندگی مون صحبت میکنیم ... 

     پس بذارید کیم نامجون رو بهتون معرفی کنم ؛ این مرد جذاب عوضی با پسراش کاری رو توی زندگی من کرد که هیچکس دیگه ای انجامش نداد. 

    حرف های زیادی بود که باید می شنیدم 

    چیزهای زیادی بود که باید می دیدم 

    و مسائل خیلی زیادی بود که باید درک میکردم...

    و بی تی اس همشون رو بهم داد ...

    لابه لای اهنگ های این مرد ، درس های زیادی هست و من هنوز بعد از یک سال و خورده ای ارمی بودن  از نظرم یک دهم شون رو هم درک نکردم :"

    اگه هیچوقت مون چایلد رو نمی خوند ، با سخنرانی هاش ارومم نمی کرد ،پلی لیست مونو رو لابه لای پلی لیست هام جا نمیکرد ، بهم یاد نمیداد چطور خودم رو دوست داشته باشم و امید نمیداد که زندگی رو در هر شرایطی میشه ادامه داد و ازش لذت برد ... من همون ادم شکسته و افسرده قبل می موندم ...

    یه میم بود زیر یه عکس اکلیلی 

    خیلی از ما، از مدت ها قبل بی تی اس رو میشناختیم ؛ ولی اون موقعی ارمی شدیم که نیاز بود به یک طناب محکم چنگ بزنیم و از مشکلات مون عبور کنیم . بی تی اس شد ناجی ما و زندگی هامون ؛ و حالا همه توی این نقطه ایستادیم . 

    و همانا این حق ترین جمله ممکن است :"

    البته که نمیخوام بگم ما ارمی ها زندگی های بهشتی داریم ، ولی حداقل هزاران دلیل داریم که بازم ادامه بدیم :"

     

    و خب ... 

    چیزهای زیادی توی زندگی من هستن و خواهند بود که خیلی هاش رو مدیون لیدرنیم و رفیق هاشم :"

    و بخاطر همشون ازش ممنونم :"

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    13-*day3*

     

    یه لیست از چیز هایی که میخوای توی زندگیت بهشون برسی بنویس.

     

    اوه خب فکر نکنم چیزهای زیادی باشه ؛ ولی اینا مهم ترین هاشونن *-* :

    1- مستقل بودن

    این لعنتی واقعا بد چیزیه :" ... می دونید این که تو یه خونه از خودت داشته باشی ؛ بتونی رو پاهای خودت وایستی و از پس کارها و مشکلاتت بر بیای خیلی خفنه . به کسی نیاز نداشته باشی و وابسته چیزی نباشی ؛ و حتی شاید تو بتونی به یه نفر دیگه کمک کنی *-* 

    2- از این تنهایی های اکلیلی :"

    تنهایی در نود درصد مواقع چیز مفیدی نیست ؛ وای ولی من خیلی دوسش دارم .ادم جامعه گریزی هم نیستم و همیشه هم دورم شلوغ نبوده  ولی به میزان زیادی درون گرام و ترجیح میرم تنها باشم و تو لاک خودم زندگی کنم *-* 

    و هیچوقت یادم نمیاد توی زندگیم تونسته باشم با یه ادمی که کنارش تایم میگذرونم کنار بیام "-" ... 

    خودت باشی و دفترات ، کتاب ها و ماگ های قهوه که از سر و کول هم بالا میرن ، یه خونه کوچولو که همه چیش بابا میل خودت چیده شده و توش کارهایی رو میکنی که دوست داری.

     در کل اون لایف استایلی رو داری که خودت می پسندی ؛ بدون اینکه کسی مزاحم یا مانعت باشه ؛ یا تو مزاحم و مانع کسی باشی.

    3- موفقیت 

    خب این قطعا یکی از چیزهایی که همه میخوان ؛ و منم استثناء نیستم.

    منظورم از موفقیت صرفا مدال طلای المپیاد یا بردن توی یه مسابقه نیست ... 

    موفق بودن توی شغل ، روابط و رفتارم با دیگران ، درس و تحصیل ، انتخاب ها و تصمیم هام و زندگی ای که دارم خیلی مهمن :"  

    دلم میخواد هر موقع که به گذشته نگاه میکنم ببینم که توی هر موقعیتی همه تلاشم رو کردم و بهترینم رو انجام دادم 

    اینی که سی سالم باشه ولی هنوز حسرت اشتباه یا کم کاری که تو هفده سالگی کردم رو بخورم خیلی وحشناکه "-" 

    4- حس رضایت و خوشبختی  

    شاید این یک نتیجه مختصر و مفید از همه موردهایی باشه که قبلا گفتم ... ولی باتوجه به اینکه در حقیقت ادم کمالگرا و سخت گیری هستم از صمیم قلبم ارزو میکنم بتونم چنین احساسی رو توی تک تک لحظه های زندگیم داشته باشم *-*

    5- کنسرت بی تی اس :"] 

    هیچوقت قرار نیست بهش برسم و خب میدونم :" 

    ولی اینکه یه لحظه هم بتونم یه ستاره بنفش توی اون اقیانوس قشنگ باشم اکلیلی ترین ارزومه T-T

    ان قدر لایت استیک و تکون بدم که دستام فلج بشه ، یجوری فن چنت رو جیغ بزنم که صدام در نیاد و همه کولی بازی هایی که یک خانم متشخص تو کنسرت انجام نمی ده رو انجام بدم :"

    (* محو شدن در افق به دلیل میزان زیادی عر و پاچیدن اکلیل به در و دیوار t~t )

    * منبع این چالش گوگولی ^^

     

    اره دیگه ... این هم روز سوم 

    راستی حالتون چطوره *-* ؟ 

    چه خبرا ؟ 

    چرا همه تو سکوت کامل رادیویی به سر میبرن "-" ؟

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    12- *day2*

     

    چه زمانی توی زندگیت از ته دلت احساس خوشحالی کردی؟

     

    یکم ... امممم خب خیلی ناراحت کنندس ... ولی واقعا فکر نمی کنم لحظه ای بوده باشه که از اعماق قلبم احساس شادی کرده باشم ..

    البته که یه ادمم و لحظه هایی داشتم که توش ناراحت نبودم یا خندیدم ...

    ولی این که خیلی کمال گرام توی همه چیز و طرز فکر خیلی خیلی  متفاوتی با اطرافیانم دارم هم واقعا  موثره :"

     

    با این حال لحظه هایی بود که از نظرم خیلی شادن ، مثل موقعی که 

    - رتبه یازده فیزیک رو تو پایه گرفتم 

    - با معدل 19/93 جزو بهترین های پایه شدم :"

    - روزی که نوشته هام توی فضاهای مختلف منتشر شد ( مثل وانشاتم تو سایت ددی ، دلنوشتم تو واتساپ دست به دست شد یا روزی که متن ادبیم رو توی روزنامه اطلاعات دیدم ) 

    - موقعی که تو لایو نامجون خیلی از  مکالمه های انگلیسی و کره ایش رو متوجه شدم 

    - روزی که تونستم بعد از یه هفته ، همه نوشته هام رو بخونم و هرچی تو ذهنم بود رو توی دفترام خالی کنم :" 

    - روزی که فهمیدم مامان و بابا یه هفته کامل میرن سفر و من قرار نیست باهاشون برم :"] 

    - اون موقعی که اون شماره از مجله دانستنیها که در مورد کیپاپ و بی تی اس چیز گذاشته بود رو خریدم T-T

     

    * من نمیخوام گریه کنم ... ولی اخه چرا انقدر پست هام واسه این چالش گوگولی مگولی انقدر داغونه t~t 

    چرا نمیتونم اکلیلی بنویسم اخه ... این چه وضع زندگیه t~t 

    * دعا برای نوشتن پست های بهتر :"

     

     

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    11- *day1*

     

     

    درباره ده سال بعدت بنویس. چه کسایی توی زندگیتن؟ چه شغلی داری؟ چه عاداتی خواهی داشت؟ توی اوقات فراغتت چیکار میکنی؟ کجا زندگی میکنی؟

     

    ده سال دیگه من بیست و پنج سالمه و رگ میزنم اگه مستقل نشده باشم یا ازدواج کرده باشم :] 

    ادم های توی زندگیم ... انتظار کسی رو ندارم ؛ خودم و اون تنهایی های شیرین . ممکنه تایم کمی رو هم با دوستام یا خانوادم بگذرونم 

    شغل ... نمیدونم . باید دید کنکور و دانشگاه چی برام رقم میزنه . ولی مطمئنا تا قبل از یه شغل ثابت کارهای پاره وقت یا تو خونه ای کوچولوی زیادی رو امتحان می کنم . مثلا زبان درس بدم ، کارهای کامپیوتری انجام بدم یا توی یه دفتر روزنامه نویسندگی کنم 

    عادت هام ... از اون ادم هایی هم که مدام چیزهای مختلف رو امتحان میکنم . یا شایدم دور خونم رو با ماگ های نشسته قهوه و کارهای نصفه نیمه پر کنم . هر روز با مامانم تلفنی صحبت میکنم و یه پیاده روی توی پارک انجام میدم . ورزش و نقاشی و تا پنج صبح پای لبتاب نشستن هم که بخش های جدا نشدنی از من خواهند بود :"

    توی اوقات فراغت ... باید من رو از کف جاهایی با وایب کلاسیک جمع کرد XD ... کتابخونه ، سالن تئاتر و کافی شاپ ها .

    عکاسی هم میکنم ؛ و قطعا توی خلوت خودم یه لیست بلند بالا برای انجام دادن دارم

    محل زندگیم ... 

    یه عالمه رویا و ایده برای خونه مجردی خودم دارم . از مدل کاغذ دیواری اتاق ها گرفته یا جوری که وسایل توش رو میچینم 

    دیوارهایی با یه عالمه تابلو و نقاشی و عکس ، یه اشپزخونه شلوغ که توش جای سوزن انداختن نیست و تخت خوابی که وسط پذیرایی خونس. 

    اما مکانش ، مثل خیلی های دیگه همه سعیم رو میکنم که جایی غیر از ایران زندگی کنم ولی از اون جایی که احتمال رفتن خیلی کمه ...پس یه جای دنج تو تهران انتخاب بعدیمه 

     

    اصولا اینده چیزیه که من خیلی بهش فکر میکنم . با اینکه خیلی جاهاش نامشخص و پر از ابهامه ... اما واقعا نمیتونم جلوی خودم برای تصور نکردن یه اینده اکلیلی قشنگ بگیرم . جایی که همه چیزش رو تو ساختی و اونجوریه که میخوای 

     

    راستی عکس پست امروز هم خیلی خفنه ، قدرش رو بدونید *-* 

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN