۶ مطلب با موضوع «اونسو نوشت» ثبت شده است

38- اون

مثل هر روز دیگه ای توی این مدت تنها وارد خونه شد 

کلید رو روی جا کفشی گذاشت و همونطور که خم میشد تا بند کفش های نسبتا قدیمیش رو باز کنه چراغ ها رو روشن کرد .

نفس عمیقی کشید و با حس بوی قهوه ای که همیشه اون توی خونش پر میکرد ، پوزخندی زد .

حالا دیگه داره توهم عطرش رو هم میزنه 

قدم هاش رو سمت اشپزخونه کشید ولی با دیدن دسته گل لیلیوم تازه و جدیدی توی گلدون روی اپن خشکش زد .

همیشه اون بود که برای گلدون روی میز لیلیوم  میاورد ، اگر به خودش بود مثل همه این روزها گلدون رو خالی نگه میداشت .

نمیخواست باور کنه ... در حقیقت اصلا باور کردنی نبود 

روزی که اون خونشون رو ترک کرد و گفت نمیتونه با خودش کنار بیاد رو به یاد داره 

اون ترکش کرد تا بتونه خودش رو پیدا کنه ، خودش رو نجات بده ، خودش رو رها کنه 

و بعد برگرده و همه چیز رو بهتر از قبل کنه 

یعنی حالا برگشته بود ؟ 

مطمئن نبود ، تا اون رو نمیدید مطمئن نمیشد ... 

سمت اتاق ته راهرو دوید 

دستگیره در رو کشید و بر خلاف چیزی که مثل همیشه میدید  ...

اون اونجا نشسته بود .

پنجره بالکن رو باز کرده بود ، موزیک بیکلام مورد علاقه اش رو پخش میکرد و همونطور که لیوان قهوه رو توی دست داشت با تاج گل روی سرش و مداد توی دست هاش بازی میکرد . 

اشک توی چشم هاش حلقه زد .

اون به قولش عمل کرده بود و برگشته بود .

و حالا قرار بود همه چیز بهتر بشه 

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۰۰

    35-اعتماد

    ~

    بهم گفتی ادم قابل اعتمادی نیستم 

    ولی حقیقتا نه تو احتیاج داری به من اعتماد کنی 

    نه من به اعتماد تو نیاز دارم 

    چون برعکس چیزی که به نظر میاد ؛ ما هیچ نسبتی باهم نداریم .

    درسته

    من قابل اعتماد نیستم چون ازت متنفرم و فقط دنبال سواستفاده کردنم

    و این ها همه نتیجه کارهایی که خودت باهام کردی :)

    ~

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۴ اسفند ۰۰

    32- من مقصر همه چیزم ...

     

    اجازه دادم فکر کنید

    من مقصر همه چیزم 

    فقط چون برای اثبات بی گناهی خودم 

    پیش از حد خسته بودم 

    و البته که شما هیچوقت حقیقت رو نمی پذیرفتید.

     

  • نظرات [ ۴ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۳۰ بهمن ۰۰

    27-من رو نمیبخشی

     

    با همه تلاش هامون ،هیچوقت  نتونستیم مانع عشقی که بین قلب هامون جاری شده بود بشیم .

    پس  تو من رو کشتی تا رها بشی  ... 

    اما میبخشمت 

    من میبخشمت برای کشتنم ، چون تو فقط عاشقم بودی ...

    ولی تو انگار من رو نخواهی بخشید 

    چون اجازه دادم من رو از بین ببری ، و بعد رهات کردم ... 

    من رو نمیبخشی ، چون عاشقت بودم .

     

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۲ بهمن ۰۰

    26-من احمقم

     

    من احمقم .

    احمق ترین ادم روی این کره خاکی 

    احمقم چون میدونستم اون تنها کاری بود میشد کرد ولی از انجام دادنش پشیمونم .

    احمقم چون انجامش دادم .

    خودم رو ، عشقم به تو رو کشتم ؛ چون فقط اونجوری میشد زنده موند. 

    و احمقم که از این زنده موندن پشیمونم .

    من احمقم عزیزم 

    احمقم چون عاشق تو شدم .

    و احمقم که ترکت کردم ، چون نمیخواستم اسیب ببینم.

    و اره ... دیگه اسیب ندیدم ...

    اما میدونی چیه ؟

    احمقم چون هنوزیک لحظه با تو بودن و اسیب دیدن رو ترجیح میدم به همه این روزها

    من احمقم ")

     

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۰۰

    10- دنیای ادم بزرگ ها :"

     

    به دنیای بی رحم ادم بزرگ ها خوش اومدی جین کوچولو ... 

    اینجا هر چقدر درد بیشتر باشه ، تو کمتر گریه میکنی 

    هر چقدر ناراحت باشی ، بیشتر میخندی 

    اینجا ادم ها بغض هاشون رو با یک پلک 

    مشکلات شون رو با یک نفس عمیق 

    و عشق و محبت شون به دیگران رو با یک کلمه ؛ از بین می برن .

    ولی تو مجبور نیستی مثل اون ها باشی ... 

    بهم قول بده که برای چیزهای از دست رفتت سوگواری میکنی 

    برای دردهات اشک میریزی و بغض هات رو با خنده پنهان نمیکنی 

    کاش هیچوقت بزرگ نمی شدی عزیزم ... 

    این دنیای تاریک واسه جین کوچولوی من زیادی تلخه ... 

     

    kim un-soo  , an unwritten fanfic 

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN