۸ مطلب با موضوع «اونسو شناسی :>» ثبت شده است

43- seokjin "^"

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این مرد ، کیم سوکجین -

به معنای واقعی کلمه ؛  همه وجودش ، صورت و چهره اش ، بدنش ، اخلاقش ، شخصیت و افکارش ، طرز صحبت کردنش ، رفتارهاش و صداش زیباترین و رویایی ترین چیز در تمام زندگیه منه. کاملا جدیم T^T 

هر چیزی که مربوط به اون باشه برای من به طرز باور نکردنی ای دوست داشتنی و دلنشینه و باعث میشه حتی توی موقعیت های سخت زندگیمم با فکر به  این پسر  یه لبخند واقعی روی لبام بشینه ">

پس سوکجینا ، ممنونم که با همه ویژگی های فوق العاده ات به دنیا اومدی ، پات رو توی زندگی من گذاشتی و شدی یکی از رنگارنگ ترین چیزهای دنیای من "^"

واقعا دلم میخواست یه چنین پستی توی وبلاگم وجود داشته باشه *-* ولی خب باز هم نتونستم حسم رو به خوبی نشون بدم :" تازه ویدیو ها رو هم در حد مرگ دوست دارم "}

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۳ فروردين ۰۱

    37- من دختر جنگلم ")

    ~

    _او سبزِ سبز است
    _سبز؟شوخی ات گرفته؟مثل اینکه هنوز زخم هایش را ندیده ای،انقدر عمیق هستند که دهن باز کرده اند!
    _همین است که اورا سبز می‌کند! گلدان های کنار پنجره اش را دیده ای؟متولد شدنش از دل نوشته های سبزش را دیده ای؟لبخند هایش را دیده ای؟قلبش را دیده ای؟
    _تو مگر قلبش را دیده ای؟
    _قلبش را دیده ام،به سبزی دشتی است که تازه باران خورده،زخم هایش اثری هنری ای هستند که از روزنه شان نور آفتاب رد میشود،همه چیزش سبز است.از لا به لای کلاویه های پیانوی قدیمی اش سبزه روییده و جوانه زده،پیچک سبز میله های پنجره اتاق ‌کوچکش را گرفته و از آن بالا رفته،شبدر های چهار برگ زیر پایش روییده و پشت پلک هایش کهکشان سبز رنگی رد انداخته‌.او سبزِ سبز است،او دختر جنگل است.

    ~

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۰۰

    36- For My Soulmate ")

    ~

    تادا 

    بالاخره بعد از پونزده روز و برای بار سوم  اومدم که نامت رو به دستت برسونم *-* 

    ازم خواستی بهت بگم که از نظرم چه جور ادمی هستی و چه وایبی میدی :> ... و خب اینجام که بهت جواب بدم :> . 

    تو کاملا منی ... و خودت این رو خیلی خوب میدونی :} 

    باهم واکسن زدیم  -باهم کرونا گرفتیم -باهم امتحان ها رو خراب کردیم-باهم درس نخوندیم و تنبلی کردیم -باهم کنسرت و لایو از دست دادیم - باهم عر زدیم و فن گرلی کردیم ... و هزاران کار دیگه که حتی بدون اینکه بدونیم برای جفتمون افتاد "-"

    چه بسیار روزهایی که یکیمون میگقت فلان اتفاق افتاد یا فلان حس رو دارم یا فلان کار رو کردم و اون یکی خودش رو جر میداد تا با عباراتی نظیر " عررررر " "وییییی " "صیممممممم " و این ریخت لغت هایی که هنوزم میگیم به اون یکی اثبات کنه اونم دقیقا همینه .

    اول اولش تو فقط دختری بودی که توی کلاس تابستونی های هفتم باهاش اشنا شدم - و تقریبا مثل همین حالا - شدی یکی از معدود کسایی که باهاشون صحبت میکردم ... اون موقع هاهم از اینکه با دیگران حرف بزنم خیلی بدم می اومد و از همشون فرار میکردم ؛ ولی تو به دلیلی که هنوز هم نامشخصه حس بدی نمیدادی و اجبارا باهات حرف نمیزدم :> 

    بعد از ترم تابستون کلاس بندی ها مشخص شد و ما جدا شدیم ...

    * مدرسه اینجوریه که : حب بیاید ترم تابستون این دوتا رو کنارهم بذاریم تا خیلی باهم دوست شن .

    بعدش اینجوریه که : افرین  ، نقشمون جواب داد .

    حالا که باهم دوست شدن توی کل سال تحصیلی کلاس بندی هاشون رو جدا میکنیم تا حرص بخورن *

    کم کم با بچه های کلاس خودمون جور شدیم و ته دیدارمون به کلاس های هنر و زبان کشیده شد .

    موقعی که پشت سر رضوانی ادامس میجوئیدیم و کارهای عجیب غریبی انجام میدادیم  یا اون تایم هایی که خودمون رو تیکه تیکه میکردیم تا نقاشی هامون شبیه اون کوزه های مسخره به نظر برسه . 

    همون موقع هاهم فرندشیپ خاصی داشتیم یونو ؟ *-* 

    بعد خوردیم به کرونا و تقریبا ازهم جدا شدیم ...تا اینکه اخر سال شد و افتادیم پی اینکه کارهای هنر و زبان رو تحویل بدیم D: 

    - من و تویی که همیشه تکلیف هامون مال یه هفته قبل از اینکه بخوان نمره  بدن - 

    اون زمان چت هامون خیلی پیشرفت کرد ... تقریبا وایب همین الان رو گرفت ... خیلی راحت تر و بیشتر از قبل حرف میزدیم ...

    * و لعنت ؛ اون روزی که زنگ زدی یه ساعت در مورد هری پاتر عر زدیم ... مامانم برگاش ریخته بود بنده خدا *

    روزها گذشتن و ما همینجوری ادامه دادیم 

    اومدیم کلاس هشتم ... 

    من ارمی شدم و تو بلینک 

    - همچونان باهم تو واتساپ زر میزدیم - 

    و بعد بوم ... شب گرمی فهمیدم که توعم ارمی شدی ...

    - دیگه هر روز تو واتساپ باهم زر میزدیم - 

    از اون روز جرقه خیلی خیلی صمیمی شدن خورد و گاهی حتی غیر بنگتن از خودمون هم حرف میزدیم ...

    تقلب میکردیم و مشق ها رو به هم میدادیم ... و از این دست کارهای که هنوز میکنیم 

    - و چقدر خاطره و کار و حرف و حس خوب *-* - 

    کلاس هشتم هم تموم شد ... 

    تابستون هم همدیگه رو ول نکردیم ">

    و باز کلاس تابستونی های نهم که باهم افتادیم ")

    بعد از اون موقع و همه چیزهایی که توی یه سال و خورده ای گذروندیم با همه ترس و دلشوره ای که داشتم 

    توی تاریخ 15 شهریور ازت خواستم سولمیتم شی 

    و تادا ... تو قبول کردی :> 

    - البته که بایدهم میکردی ... سولمیت مثل من از کجا نصیبت میشد "-" ؟ -

    خیلی دیره ها پونزده شهریور ... ما از خیلی خیلی قبل ترش اندازه سولمیت ها باهم صمیمی شدیم :}

    به هر حال انجامش دادم و الان به خودمون نگاه کن ... ببین چقدر چیزهای دوتایی گوگولی مگولی باهم داریم "^" 

    حس ها و وایب هامون ، تا دم صبح زر زدن هامون ، درد دلکردن و چصناله هامون ، سم و اسید بازی هامون ، از خودمون و خانواده هامون گفتنمون ، چیزهایی که میگذروندیم و همیشه درموردشون باهم حرف میزدیم ، شناختی که از همه چیز اون یکی و زندگیش درک کردیم ... و هزارتا چیز دیگه که فقط بین خودمون دوتاست *-*

    مسخره است ولی همه لحظه هایی که باهم بودیم هرچقدر عادی به نظر بیان روشون یه رد اکلیلی خاصی هست . مگه نه ؟ *-* 

    و تو چجور ادمی هستی :> ؟ 

    یکی که میتونه خیلی راحت مود همه رو عوض کنه 

    اگه نیاز نباشه خودت رو درگیر کار یا فکری بکنی خیلی راحت از خیرش میگذری 

    با همه مسخره بازی ها و اسید پرونی هات ام توعم غم و وضعیت های فاکینگ خودت رو داری :) ... و انگار ناشیانه تر از من باهاشون رفتار میکنی

    گفتی من بلدم از چیزهای کوچیک زندگیم لذت ببرم ... اما مطمئنم اگه توهم فرصتش رو داشته باشی خیلی راحت میتونی با چیزهای کوچولو عمیقا شاد باشی ... همینطور که الان میدونی چجوری باید خودت رو توی سختی ها اروم کنی 

    تو هر روز بیدار میشی ؛ با چیزهای غیرقابل تحمل زندگیت مواجه میشی و انقدر قوی هستی که بتونی راحت تر از من ازشون بگذری ...

    هر چقدر هم اوضاع بد باشه ولی خودت رو گول میزنی و سعی کنی جوری رفتار کنی که انگار همه چیز اوکیه 

    و هر چقدر هم روزها پیچیده باشه ... تو تسلیم نمیشی و دنبال راه حلش میگردی :> 

    اینا در موردت مهم و البته خیلی دوست داشتن ان "^"

    و وایب ؟

    تو وایب خودت رو میدی ... هر وایبی که نیازه بدی :"> 

    نمیخوام توصیفش کنم  ... چون حقیقتا قابل تصیف نیست ...

    ولی شاید همون اسمونی که خیلی دوسش داری چیز تقریبا مناسبی باشه اچ هوپ :> یونو ؟ 

    ~

    - احتمالا چند روز دیگه باز یه ادیتی روش میزنم ... ممکنه چیزهای بیشتری به ذهنم برسه که بخوام به پستت اضافش کنم "} -

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۱۵ اسفند ۰۰

    33-*day7*

     

    یه نامه برای خود ده سالت بنویس .

     

    اوه ... خب سلام 

    من کیم اون سوئم- کسی که الان از نظرت فقط یه اسم عجیب دارم و توی نگاه اول ممکنه خیلی رو مخ به نظر بیام ؛ ولی اگه درست باهام اشنا شی احتمالا  از معاشرت با خودت توی پنج سال دیگه لذت ببری :"> -

    من توعم کیوتی ... فقط پنج سال بزرگتر :}

    تو الان کلاس چهارمی و من نهم ... میبینی ؟بالاخره دارم میرم دبیرستان ... خیلی هم سخت نبود .

    توی این پنج سال ... شاید مهم ترین اتفاق های زندگیت میفتن "}

    با اینکه همون ادم قبلی اما تقریبا مسیرت عوض میشه و چیزهایی که زمان تو درست درمون شروع نشدن ... این طرف تقریبا دارن تموم میشن :"> .

     

    نگران نباش ، تیزهوشان قبول میشی ( ولی بعدش میرینی تو درس ها )

    این بار واقعا مثل ادم درس میخونی و دیگه برات اندازه قبل راحت نیستن. 

    یاد میگری تلاش کنی و برای نمره هات بجنگی ... و میدونم که الان برات خیلی چرت به  نظر میاد - البته که پنج سال بعد هم نظرت همینه - ولی اینجوری بودنش رو واقعا خیلی دوست داری "}

     

    تا دوسال دیگه همه چیز تا حدودِی خوبه ... ولی بعدش خیلی به هم میریزه...

     به جای اینکه برون گرا ترین باشی ؛ تبدیل میشی به درون گرا ترین .

    همه چیز رو تنهایی میگذرونی ، توی دنیای کوچولوی خودت زندگی میکنی و برای رسیدن به خواسته هات از همه ادم ها فرار میکنی .

    با خودت درد و دل میکنی و حرف میزنی ، میشی نزدیک ترین و بهترین ادم زندگی خودت ... از روزهای بینهایت سخت زیادی عبور میکنی و به یسری چیزها در مورد خودت میرسی .

    - هر چقدر پیچیده و عجیب به نظر بیان دوست داشتنی خواهد بود و بعدها میفهمی دارم از چی حرف میزنم-

     

    تو دیگه اونی نیستی که با اعتماد به نفس و خیلی اجتماعی رفتار میکنه - قراره فرار کنی ؛ تو حتی از چشم تو چشم شدن با دایی هم فرار میکنی چون اذیت میشی. بیا فکر نکنیم که حرف زدن با فامیل ها ، دوست و اشناها ، یا ادم های جدید چه حسی میده :> 

     

    دیگه هیچوقت پات رو توی مهمونی ها نمیذاری ، دیگه با مامان و بابا و داداشت بیرون نمیری و واقعا فقط منتظر زمانی هستی که بتونی بدون مزاحمت با خودت تنهایی وقت  بگذرونی - خیلی بیشتر از قبل انجامش میدی "} -

     

    تعداد دوست هات دقیقا  به صفر میرسه چون دیگه از صحبت با هیچ کس لذت نمیبری - زیاد از ادم ها اسیب خواهی دید-

     اما توی فضای مجازی ادم های درستی رو انتخاب میکنی که فقط خوشحالت میکنن و بهت انگیزه میدن ... و هی ، مثل اونی که دلت میخواست یه دوست خیلی خیلی صمیمی تو راه ( دقیقا با توعم ددی D:)

     

    وقتی با چهره وحشتناک واقعی ریاضی اشنا بشی دیگه به ریاضی فکر هم نمیکنی ... و خب واقعا دوسش هم نخواهی داشت :> 

    همه از اینکه قرار یه ادم خیلی عادی باشی ناراحت میشن ... و حتی این خودت رو هم کمی ناراحت میکنه "(

    اما متوجه میشی اینکه اونی که خودت میخوای باشی خیلی بهتر از اینکه یه ادم غیر عادی باشی 

    و انسانی ... اون رشته ای که تو میخوایی و براش ساخته شدی *-*

     

    خودت رو اذیت نکن ... تهش میتونی همه فیلم هات رو ببینی و کتاب هات رو بخونی.

    سخت ولی یاد میگیری چجوری بهشون برسی :"> 

     

    موهات فر میمونن و عینکی هم میشی :"> 

     

    و اره ... تهش راضی میشن برات تخت بگیرن :>

     

    رابطه ای که الان با مامان بابا داره نمه نمه رویه نابودی میره ... چند وقت دیگه از بیخ زده میشه ، و این خیلی بده ")

     

    راستی امسال قرار سخت ترین مریضی عمرت رو بگیری

    انفولانزا برای حدودا دو سال گند میزنه به ریه هات و خیی اذیتت میکنه "}

     

    میدونی ... روزهای سخت زیادی پیش روت هستن که فقط اگه تحمل کنی ... تهش ارزشش رو خواهند داشت :>

    یاد میگیری چجوری با خودت و دنیات کنار بیای ... و واقعا قراره عاشق شون بشی. 

    و اتفاق های تلخ ... همون قبلی هان :") و نه تنها اسون نمیشن بلکه قرار غیر قابل تحمل تر و سخت تر هم بشن ... 

    اما چیزهایی هستن که حالت رو خوب کنن و برات لذت بخش باشن ... ولی اگه الان بفهمی هیجانش میره مگه نه "} ؟

    اینجوری بگم که هم وحشتناکه ترین کابوس هات واقعی میشن و هم سوئیت ترین رویاهات.

     

    و نه توی یه روز خاص ... اما بالاخره اون موقعی که واقعا قدم هات رو محکم برداری ، روی پاهات بلند شی ، و ساخته هات رو محکم کنی میرسه . هر چقدر هم سخت باشه تو چشم هات رو روی حس بدت و تاریکی ای که می بلعدت میبیندی و انجامش میدی ...  

     

    برای حرف اخر فقط میتونم بگم از دبستانت .... و سال شیشم که بهترین سال زندگیت خواهد بود خیلی لذت ببر - هرچند منم  بردم- 

    و برای بقیه سال ها ... خودت خوب میدونی باید چی کار کنی . 

    به هر حال تو کیم اون سویی ؛ حتی اگه ده سالت باشه *-*

     

     

    پ.ن : جوری که این چالش رو پیش میبرم خیلی کراشه "> یونو ؟

  • نظرات [ ۴ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۳۰ بهمن ۰۰

    29- اندر احوالت#11 - من هم رها کرده بودم :>

     

     

    کات کوچولویی از پست قبلی "> :

    خودم رو از کوچیکترین چیزها منع کردم ...

    خودم رو از زندگی منع کردم ؛ چون اون روزها واقعا تنها راهم برای اروم کردن وجود عذاب کشیدم بود. 

    چون انگار اون یه ذره خنده ای که توی روزهام  روی لب هام میشستن مسخره کردن دردهای  درونم بود.

     

    کامنت کیم چومی برای همون پست: 

    میدونی..آدمای کمی هستن ک اینارو بگذرونن و بعدش بازم با امید دلشون بخواد زندگی کنن واقعا 

    خیلیا تسلیم میشن

     

    من هم تسلیم شده بودم ... من واقعا تسلیم شده بودم همونجوری که توی پست قبلیم هم گفته بودم ") 

     

    یکی از نوشته های توی دفترم ... برای اوایل دی 1400 :

     

    نمی تونم ... نمی تونم شروعش کنم 

    چرا دیگه منم اینقدر به خودم درد میدم ؟ ... چرا دارم کیم اون سو رو میکشم ؟

    جرا واقعا داشتم خودم رو میکشتم ؟

    چی داره مجبورم میکنه زندگیم رو تموم کنم ؟

     چرا انقدر درد میکنه ؟چجوری تو هر لحظه انقدر درد میکشم و باز نفس هام بالا میاد ؟

    خیلی درد داره ... بلک سوان بودن خیلی درد داره ... و این تنها راهه 

    مرده بودم ...

    کیم اونسو بودن  همه ادمی بود که برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم ...

    ولی وقتی حس کردم نمیشه بهش رسید این بار خودم شدم اون کسی که ساختم رو ... و جودم رو نابود کردم ") 

    اسم بلک سوان روی خودم گذاشتم چون شاید حس میکردم کمی توی اون  اهنگ نشون داده شدم ")

    حتی کلیت این پست هم از یدونه نوشته هام توی اون روزها میاد .

    و از نظرم این هم نکته کوچولو اما مهمی بود که باید در مورد خودم میگفتم ">

     

     

     

    * خب خب خب 

    این پنج تا پست اخرم خیلی افسرده بودن و میدونم *-* ببخشید بخاطرشون 

    اما همشون مال اون وقت هایی هستن که نیاز داشتم فریادشون بزنم ولی نمیتونستم ") 

    سو الان گفتم شون ... خیلی هم پست های بی سر و ته و قاطی پاتی ای بودن نه *-* ؟

     دیگه الان حرف های این ریختی ندارم ... تا اخر شب پست سی ام رو میذارم و یه دستی به سر و روی عکس چالش سی روزه میکشم :> 

    دیگه فکر نکنم زیاد وایب حرف هام به این سمت بره :>

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰

    28- اندر احوالت#10 - و من دارم از همشون میگذرم ...

    توجه : این پست برای سوزاندن دل هایتان و یا بیدار کردن حس ترحم درون شما گلان نوشته نشده است.

    از اونجایی که اینجا وبلاگ دیلی منه ؛ چنین پستی رو توش میذارم تا در کنار همه چیزهایی که ازشون صحبت کردم و یا خواهم کرد یادم بمونه از چه چیزهایی گذشتم ...

     

    من -مثل خیلی های دیگه- روزهای سختی رو میگذرونم ... سخت ، دردناک و حقیقتا غیر قابل تحمل 

    نه اینکه از اولش خیلی زندگی گل و بلبلی بوده باشه و یهو الان خراب بشه ... نه 

    احتمالا از روزی که متوجه شدم چقدر خط فکری متفاوتی  با خانواده و اطرافیانم دارم و کنارشون از هر نظر یک انسان اهل سیاره ای غیر از این کره خاکی به نظر میام همه چیز سخت و پیچیده شد.

    همون موقع ها بود که شروع کردم هم رنگ دیگران بشم و بر اساس عقاید اونا زندگی کنم -و مقصر هم نبودم-

    یه بچه ده یازده ساله خودش و تمایلاتش رو مخفی کرد و نقش کسی رو بازی کرد که میتونه به انتظارات همه پاسخگو باشه ... 

    و ادامه اش دادم ؛ عادت کردم خودم رو خفه کنم و چیزی که بقیه میخوان رو زندگی کنم - بدون توجه به عقاید و خواسته های قلبی خودم - تا همه خوشحال و راضی باشن ... غیر از منی که داشت اسیب میدید") 

    - اون موقع برای گذروندن همه اون روزها خیلی کم سن وسال بودم نه ؟ ... چرا سطح انتظارها انقدر از من بالا بود ؟ -

     

    و از یه جایی به بعد ... تقریبا همون  سه سال پیش که وارد راهنمایی شدم قبول کردم که :

    هی دختر جون 

    یه نگاه به خودت بکن که چقدر داغون شدی 

    چقدر درد میکشی و درد میکشی و درد میکشی ... و هیچکس حتی متوجه نمیشه.

    یه نگاه به دیگران بنداز که چطور هر کاری میکنی بازم براشون کافی به نظر نمیای و فکر میکنن کم کاری میکنی :") 

    ولشون کن و محض رضای، فقط خودت ، یه کم نفس بکش .

    بذار اون موجود  بدبخت درونت غیر از درد چیز دیگه ای هم حس کنه.

     

    و سخت بود ... 

    دیدن اینکه همه تلاش هات بدون نتیجه موندن سخت بود ... 

    مدت ها تلاش کرده بودم و درد کشیده بودم

    به زور و اشتباه همه چیزم رو ، مهم ترین چیزم رو ، خودم رو ازدست داده بودم 

    و نتیجه برعکس بود ...

    برعکس همه اون چیزی که قرار بود بهش برسم.

     

    بعد از اون ترسیدم ...

    اوه خدا من چجوری انقدر ترسیدم و کسی نفهمید؟

    -یکی از مشکلات درون گرا بودن اینکه هرچقدر فشار روت  بیشترباشه تو به نسبت کمتر حرف میزنی و در نتیجه اون دو کلمه ای هم که میتونی از خودت و دردهات بگی با سخت تر شدن اوضاع به صفر میرسه ") -

    فهمیده بودم اشتباه کردم ولی نمیدونستم چجوری باید کار درست رو انجام بدم - و واقعا چقدر زندگی کردن توی اینجور زمان ها سخت  به نظر میرسه -

    نزدیک ادم ها نمیشدم ...

    حرف نمیزدم ...

    کاری نمیکردم ... 

    حتی میترسیدم یه قدم راه برم و کسی متوجه بشه که دارم چه چیزهایی رو تحمل میکنم.

    - چرا حس میکردم اینکه دیگران ببینن دارم سختی میکشم و گم شدم خیلی چیز ضعیف کننده و خجالت اوری بود ؟ -

    پس خودم رو لابه لای درس های کوفتی و بی پایانم ، کتاب های رمان و دفتر نوشته هام غرق کردم ...

     

    *از اون زمان یسری چیزها رو در مورد خودم به طور کامل متوجه شدم و قبول کردم

    از همون موقع خودم رو به درستی شناختم :

     اینکه هر چقدر سعی کنم و این ور و اون ور برم بازهم ،اتاقم و تخت کوچولوم  تنها نقطه ای که توش ارامش دارم.

    اینکه  به نزدیک ترین ادم های زندگیم هم نمیشه اندازه خودم اعتماد داشت.

    اینکه  نوشتن و بازی با کلمات تنها راه ایه که میشه باهاش بخش اعظمی از احساسات رو به درستی بیان کرد .

    اینکه  فقط خودم ، خودم رو به درستی میبینم و درک میکنم ، میفهمم و میتونم اروم کنم .

    اینکه انگار از همه چیز فقط اسیب میبینم غیر از خودم و دنیای کوچیک خودم.

     

    با همه اون مشکل ها و درد ها روزها گذشتن ... 

    کرونا اومد ... 

    و با گذر زمان مشکلات من بزرگتر و بیشتر شدن ... 

     

     جهنم بود ؛ زندگیم جهنم بود .

    تا الان میشه حدودا  نزدیک به دوسال  .... 

    نمیشد جلوی چیزی رو گرفت و هر روز بدتر از روز قبل ...

    همه چیز فقط بدتر و بدتر و بدتر میشد ... 

    من خسته تر 

    تعداد مشکلات بیشتر و پیچیده تر 

    درک دیگران - چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم -کمتر

     و در نتیجه درد ها و اسیب ها بیشتر 

    - وقتی به دفترها و نوشته هام نگاه میکنم ... حس میکنم  چقدر همه چیز مشخص و واضخ به نظر میاد...  -

     

    و از اذر امسال شروع شد ...  اوج گرفتن فاکی همه چیز ")

    شمردن شب هایی که از بالکن به کف حیاط نگاه میکردم و غیر از ترس از مردن دلیلی برای نپریدن نداشتم

    شب هایی که بخاطر درد قلبم روی تخت به خودم میپیچیدم

    شب هایی که از شدت عذاب دیوونه میشدم و نمیفهمیدم چی شد که افتاب در اومد

    - و چقدر توی همش تنها بودم- 

    خودم رو از کوچیکترین چیزها منع کردم ...

    خودم رو از زندگی منع کردم ؛ چون اون روزها واقعا تنها راهم برای اروم کردن وجود عذاب کشیدم بود 

    چون انگار اون یه ذره خنده ای که توی روزهام  روی لب هام میشستن مسخره کردن دردهای  درونم بود 


    و یهو وقتی به خودم اومدم که دیدم

     لیوان خورد شده کف اتاقم ریخته -

    دارم جیغ میزنم و گریه میکنم ... -

    سه بار مشاور عوض کردم -

    نمیتونم ، واقعا نمیتونم با هیچکس کلامی حرف بزنم و ارتباط بگیرم - انگار که واقعا زبانم فرق کرده بود و علی رغم همه تلاش های من برای صحبت کردن ،  هیچکس به درستی درکم نمیکرد -

    اهنگی نزدیک به پنجاه بار پلی شد و من با هر پنجاه بارش هق هق کردم -

    دفتر مشکی رنگی که توی این دوسال فقط پر شده از نوشته های سیاه و حالا دیگه واقعا یه برگه سفیدهم نداره ... - 

    موهایی که وحشتناک میریزن و حالا واقعا دارن سفید میشن -

    جسمی که به کافئین معتاد شده و بدون اون کار نمیکنه -

    تنی که مدام میلرزه و دست هایی که برای نوشتن هم درست کنترل نمیشن -

    معده دردهای عصبی ای  که به زور اجازه میدن یه وعده غذا بخوری-

    - و وقتی به هر چیزی که گذروندم فکر میکنم از نظرم باید هم انتظار چنین چیزهایی رو میداشت -

     

    من بد بودم 

    تا همین سه چهار هفته پیش وقتی کسی ازم میپرسید که - هی دختر ، حالت خوبه ؟- دلم میخواست داد بزنم سرش و بگم انقدر ازم این سوال کوفتی رو نپرس وقتی متوجه نمیشی چقدر از درون داغونم و اصلا خوب نیستم ...

    حالا هم خوب نیستم ؛ واقعا خوب نیستم 

    رد اسیب های همه این مدت هنوز هم روی من هستن و انگار قرار نیست به سادگی خوب بشن ولی میدونید 

    اندازه قبل اذیت نمیشم ... دیگه اونقدر هاهم بد به نظر میام 

    تنها کسی هستم که میدونم و به درستی درک میکنم چی کشیدم و از چه چیزهایی گذشتم ؛ و حالا فقط منم که میدونم چی کار باید بکنم که بهتر بشم .

    پس انجامشون میدم ... راهم رو اونطور که میخوام باز میکنم و دنیام رو اونجوری میسازم که دوسش دارم 

    روزی رو به وجود میارم که بتونم با لبخند به صورت کسی که از پرسید چطوری بگم که هی ، من واقعا خوبم ">

    من اینجام ... و دارم از همشون میگذرم ....

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۰۰

    16- اندر احوالت#7 - من خوبم

    مدت ها بود که منتظرش بودم - اون روز خاص -

    ولی هیچوقت انتظار نداشتم امروز باشه 

    توی برنامه هام نه توی این زمان اتفاق می افتاد ؛ و نه اینطور بود ... 

     

    من هنوز هم گیجم 

    هنوز هم دلم از اعماق وجود گریه میخواد 

    هنوز هم میخوام خودم رو زیر پتوم قایم کنم و لا به لای نوشته هام غرق بشم 

    هنوز هم  کامل نیستم 

    هنوز هم درد دارم 

    هنوز هم فقط میخوام تنها ادم دنیام خودم باشم 

    هنوز هم دلم میخواد از همه جای هستی پاک بشم جوری که انگار هیچوقت از اول وجود نداشتم 

    هنوز هم فقط زندم و اکسیژن حروم میکنم چون خیلی حقیرانه جرئت مردن ندارم  

     

    ولی ... 

    خوبم ؛ نه از اون خوبم هایی که پر رنج ترین جمله های دنیان ؛ خوبم چون حالا امید دارم که خوب خواهم شد .

    الان اینجام و خوبم 

    نسکافه میخورم 

    با پلی لیست هام نفس میکشم 

    به ریسه هام خیره میشم 

    به زندگی داغون و خود داغون ترم نگاه میکنم 

    و با همه چیزهایی که باعث میشن لحظه به لحظه زندگی ، این مصیبت عجیب ، غیر قابل تحمل باشن هنوز امید دارم که روزی خوب خواهم شد 

    پس من خوبم 

     

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۰ دی ۰۰

    4- کمی من

    مدت هاست گم شدم ... 

    لای روزهای تکراریم و عادت های بیخودم ...

    انگار همه چی از اولش اینجوری بوده 

    هیچی چیزی رو از گذشته به یاد نمیارم ... 

    کی بودم ؟

    چی کار میکردم ؟ 

    روزهام چطور میگذشت ؟ 

    عادت هام چی بود ؟

    چه کاری رو دوست داشتم ؟ 

    از چه کسایی بدم می اومد ؟

    طرز فکرم چه مدلی بود ؟ 

    نمیدونم ... 

    هیچ کدومشون رو در رابطه با ادمی که قبلا بودم به یاد نمیارم و در مورد کسی که الان هستم نمیدونم  

     

    حس ادمی رو دارم که غرق شده ... شایدم طوفان همه چیزش رو برده ... 

    چیزی رو حس نمیکنم ... دلتنگی ... شادی ... عشق ... حتی غصه ... 

    فقط منم و پوچی یه ادم سیل زده 

     

    یکی داشت میگفت ذهنتون مثل یه اتاقه و خواست توصیفش کنیم  ...

    و مال من ... 

    مه گرفتست ... تاریکه ... هیچی توش معلوم نیست ... 

    کلی ایده برای چیدن اون اتاق دارم ... در اصل خیلی کارها هست که دلم میخواد تو زندگیم انجامشون بدم ...

    ولی اول باید این اتاق خاک گرفته رو تمیز کرد نه ؟

    نه فقط اتاق ذهنم ... روحم ... زندگی ای که میگذرونم ... هر چیزی که هست  بهم حس یه انباری داغون رو میدن... 

    چراغ های سوخته ... وسایل کهنه ... یه عالمه رویای از بین رفته ... کارهای نکرده ... چیزهای فراموش شده 

     

    اول باید لامپ رو روشن کنم نه ؟... باید بفهمم چی لا به لای این وسایل دارم... یادم بیاد چجوری بودم 

    بعد تمیزش کنم ... یه بازسازی کلی ... بشه اون چیزی که بتونم توش وسیله هام رو بچینم ... عادت هایی که دوست دارم به خودم اضافه کنم

     و خب بعدش ... امادام تا اونجوری که میخوام باشه ... 

     

    خیلی میترسیدم ... 

    واقعا میترسیدم چراغا رو روشن کنم و بعد نتونم چیزی رو درست کنم ... گذاشتم مدت ها همینجوری بمونمه ... 

    بعد افسردگی گرفتم ... همه نتونستن ها ... ترسیدن ها ... نشدن ها و نخواستن ها ... همشون پوسته من رو شکافتن ... 

    پیله بیخیالی ای رو که دور خودم پیچیده بودم رو پاره کرد و همه اون چیزهایی که داشتم به زور نگهشون میداشتم ریخت بیرون ...

    پس من کاملا نابود شدم :))) .... 

     

    اهنگ پیدپیپر از بی تی اس ...

    برام مقدس و خاصه ... اهنگیه که من بهش اعتیاد دارم ، عاشقشم و ارمی شدنم رو هم مدیون اونم ... 

    میون تئوری های اهنگ میبینیم که نوشته ( نابودت میکنم تا چیز بهتری ازت بسازم ) و خب بله من تا اینجا کاملا نابود شدم ... 

    همه چیم فرو ریخته و حسی  مثل بودن توی خلاء رو دارم ... 

     

    با اینکه درد داشت و داره ولی انگار ... وقتشه که دوباره ساخته بشم ؛ نه ؟ 

     

     

    @ شاید الان وضعم هنوز همونطوره ، شاید بدتره ، شایدهم بهتره ... نمیدونم ...

    فقط میدونم اون روزی که شجاعت به خرج دادم و دیگه شروع به ساختن نکردم  باعث شد بعدها ترسناک ترین تجربه زندگیم رو به دست بیارم و سخت ترین شب زندگیم رو بگذرونم  ...

    برای همین الان اینجام... خودم رو به اینجا رسوندم و با همه توان ادامه میدم و البته که منکر پیشرفت های هرچند کوچکمم نمیشم :"

    ولی هنوز از دست زندگی ای که برای من نیست ، این ریختی میگذره و تضمین درست درمونی توش نیست خیلی دلگیرم :)

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN