۶ مطلب در فروردين ۱۴۰۱ ثبت شده است

46-اندر احوالات#18 - مشکلات

 

اولین یکشنبه که رفتیم مدرسه، چهاردهم فروردین-

زنگ ورزش بود. منتظر بودم معلم بیاد سر کلاس؛ برای اینکه جدول های مزخرفش رو تکمیل نکردم سرم داد و بیداد کنه و بعد همونجوری که مثل خیلی های دیگه بهش فحش میدم ببردمون توی حیاط تا بدوئیم.

ولی اینجوری نشد؛ اون روز نیمده بود مدرسه و به جاش مشاورمون رو فرستادن ... و من نمیدونم اومدن کدوم یکی بدتر بود -

میشینه پشت میز، با اون لبخندش که انگار همتون یه مشت نوجوون خل وضع هستین و من دوای درد هاتون بهمون زل میزنه و سلام میکنه .

از همه میخواد یه کاغذ بذاریم روی میز و به سوال های بی سر و تهش در مورد خودشناسی جواب بدیم ... 

متوجه نمیشم بچه ها کی کلافه میشن و چجوری بحث رو به مشکل های رفتاری خودشون و خانواده هاشون میکشونن ،فقط موقعی به خودم میام که میبینم داره توی چشم هام زل میزنه و از همه میخواد که توی بحث شرکت کنن. 

اسمم رو صدا نمیزنه چون قبلا بهش گفتم بدم میاد دیگران صدام کنن؛ و ادامه میده که صداهای خیلی هامون رو توی کلاس نشنیده ، چون خودم قبلا بهش گفتم دارم تلاش میکنم روزی برسه که ببینم هیچکس صدا و چهره ام  رو به یاد نداره -

سعی میکنم گوش کنم ... یه جایی میرسه که راه حل هاش برای مسائل مون رو میگه ، و من خندم میگیره در حال که حس میکنم دارم خفه میشم.

دیگران رو نمیدونم ... ولی در مورد من چی فکر کرده؟ یه بچه که حس میکنه مامان باباش بهش توجه نمیکنن یا دوستاش باهاش حرف میزنن؟من واقعا انقدر بچم؟

حالم بهم میخوره، اگه اینا واقعا باید مشکل های یکی مثل من باشه پس چرا به اینجا رسیدم؟ چرا دنیای من انقدر متفاوته؟ 

نظرات و راه حل هاش، بزرگترین توهین به من و همه دردهایی که از سر گذروندم و میگذرونم.

پس برای اولین بار توی این دوسال دستم رو بالا میبرم و همونجا نگهش میدارم، قراره پیش یسری ادم داوطلبانه صحبت کنم و چیزی بیشتر از یه جمله فوق کوتاه بگم... طول میکشه تا نوبت بهم برسه و من بارها جمله هام رو توی سرم تکرار میکنم. این بار اجازه نمیدم بغل دستی هام حرف هام رو به معلم بزنن...

چند دقیقه میگذره و بلند میشم تا صحبت کنم :

 

- دیدگاه خیلی ساده ای نسبت به مشکلات یه نوجوون دارین ، ما بچه های دبستانی نیستیم. 

- من نمیتونم خودم رو با صحبت کردن با یکی از دوست هام اروم کنم چون همه چیز خیلی پیچیده تر از اونی که به نظر میاد.

- خیلی از مسائل توی زندگی ریشه کردن و هر چقدر تلاش کنم از بین ببرمشون ؛ حتی اگه موفق بشم اون بازم جوونه میزنه. 

- وقتی کسی متوجه حرف هات نشه ، با خود افشاگری فقط اسیب بیشتری میبینی. 

- وقتی من کسی نیستم که مشکلی رو به وجودم اوردم ، پس اونی هم که باید حلش کنه من نیستم.

- .....

- ... 

 

زبون باز میکنم تا بگم ... ولی بغض خفم میکنه 

هنوز کلمه ای نگفتم ولی اه لرزونی میکشم و اشک توی چشم هام حلقه میزنه 

نمیفهمم چطور ولی بعد از مکث طولانی فقط خیلی اروم میگم - همه چیز اونقدری هم که فکر میکنین ساده نیست - و بعد روی صندلی میفتم.

برای اولین بار خوشحال میشم که پر حرف کلاسمون اجازه ادامه دادن بهم نمیده و بحث رو به سمت خودش میکشونه  ...

اگه ادامه میدادم؛ چند دقیقه بعد در حالی که صورتم خیس از اشک بود کلاس رو با بچه های بهت زده و طنین فریاد های خودم به سمت حیاط ترک میکردم ...

اما الان به جاش دارم گوشه مانتوم رو توی مشت هام فشار میدم و همونطور که سعی میکنم عادی به نظر بیام؛ از نگاه بغل دستیم فرار میکنم.

 

بر اساس یک داستان واقعی :)

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۶ فروردين ۰۱

    45- اندر احوالات#17 - مطمئنم

     

    مهم نیست چقدر تلاش کنم 

    مهم نیست چقدر خودم رو گول بزنم و چشم هام رو ببندم 

    دیگه هیچوقت خوب نمیشم .

    اجازه میدم تاریکی من رو توی خودش حل کنه چون دیگه توانایی جنگیدن رو ندارم .

    این بار زمین خوردم 

    و دیگه قرار نیست روی پاهام بلند شم 

    مطمئنم.

    فقط این بار 

    به خودم اجازه میدم اونطور که باید پیش بره؛

    دردناک.

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۳ فروردين ۰۱

    44- اندر احوالات #16 - خستم

     

    فقط دلم یه روزی رو میخواد که توش مجبور نباشم به چیزی فکر کنم ...

    کاری رو انجام بدم یا به چیزی اهمیت بدم .

    دلم میخواد دست خودم رو بگیرم ... برم یه جای دور و دیگه هیچوقت برنگردم .

    دلم خودم رو میخواد و خواسته هام و داشته هام 

    دلم واسه خودم تنگ شده .

    دلم واسه فقط اونسو بودن تنگ شده :)

    خستم 

    خودم رو لا به لای همه چیز گم کردم 

    و الان فقط خیلی خستم 

    کاش میشد راحت درستشون کرد ">

     

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۲ فروردين ۰۱

    43- seokjin "^"

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

    این مرد ، کیم سوکجین -

    به معنای واقعی کلمه ؛  همه وجودش ، صورت و چهره اش ، بدنش ، اخلاقش ، شخصیت و افکارش ، طرز صحبت کردنش ، رفتارهاش و صداش زیباترین و رویایی ترین چیز در تمام زندگیه منه. کاملا جدیم T^T 

    هر چیزی که مربوط به اون باشه برای من به طرز باور نکردنی ای دوست داشتنی و دلنشینه و باعث میشه حتی توی موقعیت های سخت زندگیمم با فکر به  این پسر  یه لبخند واقعی روی لبام بشینه ">

    پس سوکجینا ، ممنونم که با همه ویژگی های فوق العاده ات به دنیا اومدی ، پات رو توی زندگی من گذاشتی و شدی یکی از رنگارنگ ترین چیزهای دنیای من "^"

    واقعا دلم میخواست یه چنین پستی توی وبلاگم وجود داشته باشه *-* ولی خب باز هم نتونستم حسم رو به خوبی نشون بدم :" تازه ویدیو ها رو هم در حد مرگ دوست دارم "}

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۳ فروردين ۰۱

    42- شنل قرمزی کوچولو و گرگ "^"

       

     

    * این پست صرفا جهت بالا اوردن اکلیل و پاستیل و چسباندنشون به در و دیوار این وب است . 

    من روی فن ارت های گوگولی و هر چیز کیوت و صافت دیگه ای کراشم :> و این یکی از قشنگترین چیزهایی یود که میتونستم به عنوان یک نامجینر صافت استن ببینم :"}

    یعنی اگه در یک پست جدا برای این چهارتا عکس فن گرلی نمیکردم روحم در ارامش نبود :"

    ای خدا اون پوستر اولیه "> اصلا چرا انقد قشنگ و اکلیلیه ...دارم نمیتونمش TT استایل های خفن شون ، وای گاد TT

    بعد سوکجین شیطانی ... که کاملا تاینیه ؛ نه هیچ چیز دیگه ای TT لباس و کلاه و دم و لب و چشم و کلا وجودش بیبی طوره TT

    نامجون با دم و گوش گرگ ... و ری اکت هاش نسبت به جین هیونگش . ای ننه TT

    * دوباره پست را بالا پائین میکند و اکلیل میریزد :"> *

  • نظرات [ ۴ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۱۱ فروردين ۰۱

    41- اندر احوالات#15

      

     با توجه به عنوان پست باید از این روزها که توش در افق محو شدم بگم ... ولی خب  چیز خاصی برای گفتن نیست :> 

    سه چهار روز اول عید همه چیز طبق برنامه پیش رفت و اوضاع خیلی گل و بلبل بود ؛ ولی بعدش هی رفتیم و مهمونی و یه سفر نه چندان مزخرف به دماوند داشتیم ... دیگه کلا کنترل اوضاع از دستم در رفت و نمیتونستم خودم رو جمع و جور کنم :" 

    خیلی ناراحت کننده است :" من این همه زحمت نکشیدم و خودم رو تیکه تیکه نکردم که انقدر بیخودکی همه چیز خراب شه :" 

    ولی خب دیشب باز یه حرکتی زدم و یکم به ذهنم سر و سامون دادم ؛ که یکی از نتایجش اینجا بودنمه :>

    این چند وقت گشادی میکردم بیام و پنل بیان رو باز کنم ، مدام برا خودم سختش میکردم ... البته خیلی هم روی مود نوشتن نبودم ؛ ولی دیگه دلتنگی به بالا ترین حد خودش رسید و اومدم اینجا تا هم یسری چیزمیز ها رو تغیر بدم هم حالا که کسی خونه نیست و حوصله دارم اون پست هایی که میخواستم رو پیش نویس کنم :>

    در کل وبلاگ بیانم رو خیلی دوست دارم "} خیلی منه "} هم وقتی توش مینویسم کلی حال میکنم هم وقتی پست های قبلیم رو نگاه میکنم کلی به خودم افتخار میکنم "} 

    با اینکه میدونم هم پست های مزخرفی میذارم هم تعداد خواننده هام خیلی کمه ... ولی خب بازم دوسش دارم "}

     

    - دیروز یه تبخال خیلی گنده رو لبم زد ... و امروز بیشترم باد کرده "-" الان کاملا یه طرف لب بالام رو هواست و یجوریه که انگار پروتز کردم 

     

    - خیلی اجیل و شوکولات خورد تو عیدیه ... در نتیجه از بس جوش زدم شبیه ته دیگ عدس پلو شدم TT اه زندگی TT

     

    - گفته بودم دنبال موزیک جدید میگردم نه :> ؟ وای اقا از روی یه ادیتی مرگ اهنگ مرگ ترش رو برداشتم "> ... اگه همینجوری به گوش دادنش  ادامه بدم تو خوابمم زیر لب میخونمش "> از بس خوبه "> ... * دوباره پلی کردن همین اهنگ منظور 

    حیف دوست ندارم اهنگام رو با کسی شیر کنم ، و گرنه الان همتون میتونستید یه پلی لسیت از کرم گوش های اونسو داشته باشین TT


    - بعد از قرن ها دوباره اینترنتی خرید کردم ... دو هفته بگرد و نظر های بقیه رو بخون و سایز و فروشنده رو چک کن و ولخرجی نکن ... ولی بازم خیلی پول خرج کردم :> ایشالا مامان و بابا به عنوان عیدی کمک مالی میکنن :>

    تازه من هرچی ارزون بود خریدم، بقیش دیگه کادو تولدمه :} میگیرم ازشون :} 

     

    - دارم بولت ژورنال درست میکنم  ؛ البته مثل هیچ بولت ژورنال دیگه ای نیست ... یعنی اولش قرار بود باشه بعد چون دیدم واقعا حداقل الان برام سخته یه دفترچه برداشتم و توش رو با مداد سیاه پر کردم *-* همه باکس هام رو خیلی عادی پر میکنم و نقاشی و از این دست چیزها نداره ... ولی بازم خیلی کمک کننده است :>

     

    - این چند وقت نتونستم عکس های روزانم رو بگیرم :" از شنبه شروع میکنم و همینجا براشون یه موضوع جدا باز میکنم :}

     

    - خیلی وقته مارشمالو نخوردم ") اه روزگار ")

     

    پ.ن 1 : راستی یه چندتا سوال داشتم ازتون ... یکی اینکه مال شماهم مدل این باکسی که توش مینویسیم عوض شده :/ ؟ چجوری میشه مثل قبلش کرد ؟ و دوم اینکه اگه بخوام یه ویدیو رو از توی یو اپلود اینجا بذارم باید چی کار کنم :> ؟ 

    پ.م 2 : بیاید صحبت کنیم عزیزان *-* ... یکم از خودتون و حس و حالتون بگید *-*

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۱۰ فروردين ۰۱
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN