۷ مطلب در اسفند ۱۴۰۰ ثبت شده است

40- لحظه تحویل سال ")

~

 

happy new year "^"

~

 

قراره جوری مثل رویاهام بسازمت ؛ که خودمم باورم نشه :> 

این تضمین رو بخاطر همه چیز به خودم مدیونم .

~

 

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۰۰

    39-اندراحوالات#14 - امشب

    ~

    از اون شب  هاست ... 

    از اونایى که ذهنم خسته تر از اونیه که بدنم با خواب بتونه کمکش کنه.  

    از اونایى که توش متوجه نمیشم ایس کافیم واسه قهوه غلیظ توش تلخه یا شکر پیش از اندازش.  

    از اونایى که تا صبح باید روى تخت دراز بکشم و موزیک  گوش بدم ، بدون اینکه بفهمم چى میگه .

    از اون شب هایى که از دفترم فرار میکنم ، چون نمیخوام با افکارم مواجه شم . 

    از اون شب هایى که ذهنم نمیتونه هیچ کلمه اى رو واسه نوشتن اماده کنه  ، چون وضعیتش فاکى تر از اونیه که بتونه حتى یه دور براى خودم بیانش کنه 

    از اون شب هایى که پنجره بالکن رو باز میکنم ؛ به خودم نگاه میکنم ، به دنیام ، به وضعیتم و فقط فکر میکنم چرا تموم نمیشه ... بدون اینکه حتى بدونم منتظر تموم شدن چیم 

    امشب از اون شب هاست ...

     

    ولى مهم نیست ... فردا خودم درستش میکنم ، مطمئنم. 

    ~

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۰۰

    38- اون

    مثل هر روز دیگه ای توی این مدت تنها وارد خونه شد 

    کلید رو روی جا کفشی گذاشت و همونطور که خم میشد تا بند کفش های نسبتا قدیمیش رو باز کنه چراغ ها رو روشن کرد .

    نفس عمیقی کشید و با حس بوی قهوه ای که همیشه اون توی خونش پر میکرد ، پوزخندی زد .

    حالا دیگه داره توهم عطرش رو هم میزنه 

    قدم هاش رو سمت اشپزخونه کشید ولی با دیدن دسته گل لیلیوم تازه و جدیدی توی گلدون روی اپن خشکش زد .

    همیشه اون بود که برای گلدون روی میز لیلیوم  میاورد ، اگر به خودش بود مثل همه این روزها گلدون رو خالی نگه میداشت .

    نمیخواست باور کنه ... در حقیقت اصلا باور کردنی نبود 

    روزی که اون خونشون رو ترک کرد و گفت نمیتونه با خودش کنار بیاد رو به یاد داره 

    اون ترکش کرد تا بتونه خودش رو پیدا کنه ، خودش رو نجات بده ، خودش رو رها کنه 

    و بعد برگرده و همه چیز رو بهتر از قبل کنه 

    یعنی حالا برگشته بود ؟ 

    مطمئن نبود ، تا اون رو نمیدید مطمئن نمیشد ... 

    سمت اتاق ته راهرو دوید 

    دستگیره در رو کشید و بر خلاف چیزی که مثل همیشه میدید  ...

    اون اونجا نشسته بود .

    پنجره بالکن رو باز کرده بود ، موزیک بیکلام مورد علاقه اش رو پخش میکرد و همونطور که لیوان قهوه رو توی دست داشت با تاج گل روی سرش و مداد توی دست هاش بازی میکرد . 

    اشک توی چشم هاش حلقه زد .

    اون به قولش عمل کرده بود و برگشته بود .

    و حالا قرار بود همه چیز بهتر بشه 

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۰۰

    37- من دختر جنگلم ")

    ~

    _او سبزِ سبز است
    _سبز؟شوخی ات گرفته؟مثل اینکه هنوز زخم هایش را ندیده ای،انقدر عمیق هستند که دهن باز کرده اند!
    _همین است که اورا سبز می‌کند! گلدان های کنار پنجره اش را دیده ای؟متولد شدنش از دل نوشته های سبزش را دیده ای؟لبخند هایش را دیده ای؟قلبش را دیده ای؟
    _تو مگر قلبش را دیده ای؟
    _قلبش را دیده ام،به سبزی دشتی است که تازه باران خورده،زخم هایش اثری هنری ای هستند که از روزنه شان نور آفتاب رد میشود،همه چیزش سبز است.از لا به لای کلاویه های پیانوی قدیمی اش سبزه روییده و جوانه زده،پیچک سبز میله های پنجره اتاق ‌کوچکش را گرفته و از آن بالا رفته،شبدر های چهار برگ زیر پایش روییده و پشت پلک هایش کهکشان سبز رنگی رد انداخته‌.او سبزِ سبز است،او دختر جنگل است.

    ~

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۰۰

    36- For My Soulmate ")

    ~

    تادا 

    بالاخره بعد از پونزده روز و برای بار سوم  اومدم که نامت رو به دستت برسونم *-* 

    ازم خواستی بهت بگم که از نظرم چه جور ادمی هستی و چه وایبی میدی :> ... و خب اینجام که بهت جواب بدم :> . 

    تو کاملا منی ... و خودت این رو خیلی خوب میدونی :} 

    باهم واکسن زدیم  -باهم کرونا گرفتیم -باهم امتحان ها رو خراب کردیم-باهم درس نخوندیم و تنبلی کردیم -باهم کنسرت و لایو از دست دادیم - باهم عر زدیم و فن گرلی کردیم ... و هزاران کار دیگه که حتی بدون اینکه بدونیم برای جفتمون افتاد "-"

    چه بسیار روزهایی که یکیمون میگقت فلان اتفاق افتاد یا فلان حس رو دارم یا فلان کار رو کردم و اون یکی خودش رو جر میداد تا با عباراتی نظیر " عررررر " "وییییی " "صیممممممم " و این ریخت لغت هایی که هنوزم میگیم به اون یکی اثبات کنه اونم دقیقا همینه .

    اول اولش تو فقط دختری بودی که توی کلاس تابستونی های هفتم باهاش اشنا شدم - و تقریبا مثل همین حالا - شدی یکی از معدود کسایی که باهاشون صحبت میکردم ... اون موقع هاهم از اینکه با دیگران حرف بزنم خیلی بدم می اومد و از همشون فرار میکردم ؛ ولی تو به دلیلی که هنوز هم نامشخصه حس بدی نمیدادی و اجبارا باهات حرف نمیزدم :> 

    بعد از ترم تابستون کلاس بندی ها مشخص شد و ما جدا شدیم ...

    * مدرسه اینجوریه که : حب بیاید ترم تابستون این دوتا رو کنارهم بذاریم تا خیلی باهم دوست شن .

    بعدش اینجوریه که : افرین  ، نقشمون جواب داد .

    حالا که باهم دوست شدن توی کل سال تحصیلی کلاس بندی هاشون رو جدا میکنیم تا حرص بخورن *

    کم کم با بچه های کلاس خودمون جور شدیم و ته دیدارمون به کلاس های هنر و زبان کشیده شد .

    موقعی که پشت سر رضوانی ادامس میجوئیدیم و کارهای عجیب غریبی انجام میدادیم  یا اون تایم هایی که خودمون رو تیکه تیکه میکردیم تا نقاشی هامون شبیه اون کوزه های مسخره به نظر برسه . 

    همون موقع هاهم فرندشیپ خاصی داشتیم یونو ؟ *-* 

    بعد خوردیم به کرونا و تقریبا ازهم جدا شدیم ...تا اینکه اخر سال شد و افتادیم پی اینکه کارهای هنر و زبان رو تحویل بدیم D: 

    - من و تویی که همیشه تکلیف هامون مال یه هفته قبل از اینکه بخوان نمره  بدن - 

    اون زمان چت هامون خیلی پیشرفت کرد ... تقریبا وایب همین الان رو گرفت ... خیلی راحت تر و بیشتر از قبل حرف میزدیم ...

    * و لعنت ؛ اون روزی که زنگ زدی یه ساعت در مورد هری پاتر عر زدیم ... مامانم برگاش ریخته بود بنده خدا *

    روزها گذشتن و ما همینجوری ادامه دادیم 

    اومدیم کلاس هشتم ... 

    من ارمی شدم و تو بلینک 

    - همچونان باهم تو واتساپ زر میزدیم - 

    و بعد بوم ... شب گرمی فهمیدم که توعم ارمی شدی ...

    - دیگه هر روز تو واتساپ باهم زر میزدیم - 

    از اون روز جرقه خیلی خیلی صمیمی شدن خورد و گاهی حتی غیر بنگتن از خودمون هم حرف میزدیم ...

    تقلب میکردیم و مشق ها رو به هم میدادیم ... و از این دست کارهای که هنوز میکنیم 

    - و چقدر خاطره و کار و حرف و حس خوب *-* - 

    کلاس هشتم هم تموم شد ... 

    تابستون هم همدیگه رو ول نکردیم ">

    و باز کلاس تابستونی های نهم که باهم افتادیم ")

    بعد از اون موقع و همه چیزهایی که توی یه سال و خورده ای گذروندیم با همه ترس و دلشوره ای که داشتم 

    توی تاریخ 15 شهریور ازت خواستم سولمیتم شی 

    و تادا ... تو قبول کردی :> 

    - البته که بایدهم میکردی ... سولمیت مثل من از کجا نصیبت میشد "-" ؟ -

    خیلی دیره ها پونزده شهریور ... ما از خیلی خیلی قبل ترش اندازه سولمیت ها باهم صمیمی شدیم :}

    به هر حال انجامش دادم و الان به خودمون نگاه کن ... ببین چقدر چیزهای دوتایی گوگولی مگولی باهم داریم "^" 

    حس ها و وایب هامون ، تا دم صبح زر زدن هامون ، درد دلکردن و چصناله هامون ، سم و اسید بازی هامون ، از خودمون و خانواده هامون گفتنمون ، چیزهایی که میگذروندیم و همیشه درموردشون باهم حرف میزدیم ، شناختی که از همه چیز اون یکی و زندگیش درک کردیم ... و هزارتا چیز دیگه که فقط بین خودمون دوتاست *-*

    مسخره است ولی همه لحظه هایی که باهم بودیم هرچقدر عادی به نظر بیان روشون یه رد اکلیلی خاصی هست . مگه نه ؟ *-* 

    و تو چجور ادمی هستی :> ؟ 

    یکی که میتونه خیلی راحت مود همه رو عوض کنه 

    اگه نیاز نباشه خودت رو درگیر کار یا فکری بکنی خیلی راحت از خیرش میگذری 

    با همه مسخره بازی ها و اسید پرونی هات ام توعم غم و وضعیت های فاکینگ خودت رو داری :) ... و انگار ناشیانه تر از من باهاشون رفتار میکنی

    گفتی من بلدم از چیزهای کوچیک زندگیم لذت ببرم ... اما مطمئنم اگه توهم فرصتش رو داشته باشی خیلی راحت میتونی با چیزهای کوچولو عمیقا شاد باشی ... همینطور که الان میدونی چجوری باید خودت رو توی سختی ها اروم کنی 

    تو هر روز بیدار میشی ؛ با چیزهای غیرقابل تحمل زندگیت مواجه میشی و انقدر قوی هستی که بتونی راحت تر از من ازشون بگذری ...

    هر چقدر هم اوضاع بد باشه ولی خودت رو گول میزنی و سعی کنی جوری رفتار کنی که انگار همه چیز اوکیه 

    و هر چقدر هم روزها پیچیده باشه ... تو تسلیم نمیشی و دنبال راه حلش میگردی :> 

    اینا در موردت مهم و البته خیلی دوست داشتن ان "^"

    و وایب ؟

    تو وایب خودت رو میدی ... هر وایبی که نیازه بدی :"> 

    نمیخوام توصیفش کنم  ... چون حقیقتا قابل تصیف نیست ...

    ولی شاید همون اسمونی که خیلی دوسش داری چیز تقریبا مناسبی باشه اچ هوپ :> یونو ؟ 

    ~

    - احتمالا چند روز دیگه باز یه ادیتی روش میزنم ... ممکنه چیزهای بیشتری به ذهنم برسه که بخوام به پستت اضافش کنم "} -

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۱۵ اسفند ۰۰

    35-اعتماد

    ~

    بهم گفتی ادم قابل اعتمادی نیستم 

    ولی حقیقتا نه تو احتیاج داری به من اعتماد کنی 

    نه من به اعتماد تو نیاز دارم 

    چون برعکس چیزی که به نظر میاد ؛ ما هیچ نسبتی باهم نداریم .

    درسته

    من قابل اعتماد نیستم چون ازت متنفرم و فقط دنبال سواستفاده کردنم

    و این ها همه نتیجه کارهایی که خودت باهام کردی :)

    ~

  • نظرات [ ۲ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۴ اسفند ۰۰

    34- اندر احوالات#13 - هفته اول دی ماه ~

    ~

    - همیشه باید دوساعت فکر میکردم تا یه اسم برای این ریخت پست هام انتخاب میکردم :> ولی دیدم تاریخ زدن بهتره ، حالا جهنم که یکم چیز به نظر میاد :>

    ~

    - امیکرون خیلی موزه TT شدید هم که بگیری موز تره TT

    ببینید ، اون هفته که من خونه نبودم مامان بابام و داداشم باهم میگیرن ، بعد من میام خونه و دو هفته بعد تنها شخص بینوایی که میگیره منم در حالی که خریدش رو مامانم رفته ، مدرسه اش رو برادرم و سر کارش رو بابام :> تازه من از همشون هم بدتر بودم :"}

    از سر درد نابود کننده و تب و خون سرفه کردن- چون حنجره ام از قبلش اسیب دیده بود - بگذریم و به این بپردازیم که انقدر توی این سه چهار روز حلق من دارو و قرص و دمنوش سوپ بلعیده ؛ توی کل پونزده سال عمرم نبلعیده بود :">

    البته الان خیلی بهترم خداروشکر *^*

    حداقل نصف روز نمیخوابم و چش و چارم جایی رو میبینه - چون چشمام خیلی حساسن و  وقتی سرما میخورم خیلی میسوزن و هی اشکی میشن :> -

    ~

    - به مامانم قول داده بودم نودل هام رو بدون ادویه بخورم ... ولی اتفاقا امشب تند ترین و پر ادویه ترین نودل عمرم رو درست کردم ") حالا عذاب وجدان دارم ")

    نمیدونم شماها نودلیت دوست دارین یا نه ولی خوشحال میشم بگید وقتی درست میکنید غیر اون ادویه مخصوصش چیا اضافه میکنین که خوشمزه تر بشن *-*

    ~

    - تادا *^*  بالاخره سومین مارشمالو توت فرنگی این چندوقت رو هم خوردم ، خیلی خوب بود دیگه *^* 

    من هنوز مثل کودکی پنج ساله ام که در ازای داروهایی که موقع مریضی میخوره طلب مارشمالو و شوکولات میکنه :>  

    ~

    - تنها چیزی که توی دنیا از جئون جونگ کوک جذاب تره ؛ جئون جونگ کوک وبتون اور امگا لیدر نیم *-* بله *-* 

    میرود و با صدای گرفته اش در اندر احوالات پارت صد و دو برای رفیقش وویس میگیرد و عر میزند.

    ~

    -بالاخره برای فن فیکشن هام یه وبلاگ جدا زدم که ترقیبم کنه به نوشتن . ولی خب هنوز سر و سامون نگرفته :]

    ~

    - یه برنامه ریزی ریخته بودم برای درس هام ؛ خیلی هم کار پیچیده و مزخرفی بود حقیقتا ... اما بالاخره دارم انجامش میدم *-* 

    حسش خیلی خوبه ، کلی اعتماد به نفس میده به ادم *-* 

    با این حال چهاردهم ازمون جامع دارم ... و کلی کلاس ضبط شده و تکلیف عقب افتاده TT 

    ~

    - چالش سی روزه سلین هیونگ که برای اذر بود توی وبلاگ من نفرین شده . یه نگاه بکنید خدایی "-" 

    سعی میکنم از نهم ادامه بدم و هر موقع وقت شد پیش نویس کنم ... به امید خدا این دفعه وقفه ای نمیفته توش "-"

    ~

    - میشه گفت صمیمی ترین دوست دبستانم خیلی یهویی یاد من کرد :>  و با توجه به جوری که ما باهم کات کردیم خیلی عجیب بود که بعد سه سال اون اول بهم پیام داد و شروع کرد صحبت کردن .... 

    هم جفتمون نسبت به اون زمان خیلی تغیر کرده بودیم ... و هم میشه گفت اصلا عوض نشده بودیم :]

    کلا حس عجیبی بود دیگه ... خیلی اون تایم که چت میکردیم وایب نا اشنا و خاصی داشت برام ...

    ...... رد شیم از این 

    ~

    - ددی بچ "-" 

    تو این همه وقت به من پیام ندادی چون اون پست مزخرف رو در موردت نذاشتم "-" حالم خوب نبود لهنتی "-"

    فردا اینجا میذارمش و منتظر ظهور تو در وانساپ میمونم "-" اره "-"

    ~

    - دوباره افتادم وسط مشکلات ارتباط با ادم ها ") خیلی حس بدیه ... خیلی ")

    ~

    - نیاز داریم اهنگ هام رو عوض کنم و یه پلی لیست جدید رو کنم ... ولی واقعا قشنگ تر از اهنگ های الانم دیگه گیرم نمیاد که TT  

    ~

    ممکنه وسط چت با خیلی هاتون یهو غیب شده باشم ... عذر میخوام بخاطرش :"}

    شما ها چه خبر ؟ چی کارا میکنید :> ؟

    هرچی باشه با کمال میل میشنوم *^* 

    این فن ارت یونته با تم هری پاتر هم اینجا بمونه ... کراش جدیدمه "^" 

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۷ اسفند ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN