۱۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

33-*day7*

 

یه نامه برای خود ده سالت بنویس .

 

اوه ... خب سلام 

من کیم اون سوئم- کسی که الان از نظرت فقط یه اسم عجیب دارم و توی نگاه اول ممکنه خیلی رو مخ به نظر بیام ؛ ولی اگه درست باهام اشنا شی احتمالا  از معاشرت با خودت توی پنج سال دیگه لذت ببری :"> -

من توعم کیوتی ... فقط پنج سال بزرگتر :}

تو الان کلاس چهارمی و من نهم ... میبینی ؟بالاخره دارم میرم دبیرستان ... خیلی هم سخت نبود .

توی این پنج سال ... شاید مهم ترین اتفاق های زندگیت میفتن "}

با اینکه همون ادم قبلی اما تقریبا مسیرت عوض میشه و چیزهایی که زمان تو درست درمون شروع نشدن ... این طرف تقریبا دارن تموم میشن :"> .

 

نگران نباش ، تیزهوشان قبول میشی ( ولی بعدش میرینی تو درس ها )

این بار واقعا مثل ادم درس میخونی و دیگه برات اندازه قبل راحت نیستن. 

یاد میگری تلاش کنی و برای نمره هات بجنگی ... و میدونم که الان برات خیلی چرت به  نظر میاد - البته که پنج سال بعد هم نظرت همینه - ولی اینجوری بودنش رو واقعا خیلی دوست داری "}

 

تا دوسال دیگه همه چیز تا حدودِی خوبه ... ولی بعدش خیلی به هم میریزه...

 به جای اینکه برون گرا ترین باشی ؛ تبدیل میشی به درون گرا ترین .

همه چیز رو تنهایی میگذرونی ، توی دنیای کوچولوی خودت زندگی میکنی و برای رسیدن به خواسته هات از همه ادم ها فرار میکنی .

با خودت درد و دل میکنی و حرف میزنی ، میشی نزدیک ترین و بهترین ادم زندگی خودت ... از روزهای بینهایت سخت زیادی عبور میکنی و به یسری چیزها در مورد خودت میرسی .

- هر چقدر پیچیده و عجیب به نظر بیان دوست داشتنی خواهد بود و بعدها میفهمی دارم از چی حرف میزنم-

 

تو دیگه اونی نیستی که با اعتماد به نفس و خیلی اجتماعی رفتار میکنه - قراره فرار کنی ؛ تو حتی از چشم تو چشم شدن با دایی هم فرار میکنی چون اذیت میشی. بیا فکر نکنیم که حرف زدن با فامیل ها ، دوست و اشناها ، یا ادم های جدید چه حسی میده :> 

 

دیگه هیچوقت پات رو توی مهمونی ها نمیذاری ، دیگه با مامان و بابا و داداشت بیرون نمیری و واقعا فقط منتظر زمانی هستی که بتونی بدون مزاحمت با خودت تنهایی وقت  بگذرونی - خیلی بیشتر از قبل انجامش میدی "} -

 

تعداد دوست هات دقیقا  به صفر میرسه چون دیگه از صحبت با هیچ کس لذت نمیبری - زیاد از ادم ها اسیب خواهی دید-

 اما توی فضای مجازی ادم های درستی رو انتخاب میکنی که فقط خوشحالت میکنن و بهت انگیزه میدن ... و هی ، مثل اونی که دلت میخواست یه دوست خیلی خیلی صمیمی تو راه ( دقیقا با توعم ددی D:)

 

وقتی با چهره وحشتناک واقعی ریاضی اشنا بشی دیگه به ریاضی فکر هم نمیکنی ... و خب واقعا دوسش هم نخواهی داشت :> 

همه از اینکه قرار یه ادم خیلی عادی باشی ناراحت میشن ... و حتی این خودت رو هم کمی ناراحت میکنه "(

اما متوجه میشی اینکه اونی که خودت میخوای باشی خیلی بهتر از اینکه یه ادم غیر عادی باشی 

و انسانی ... اون رشته ای که تو میخوایی و براش ساخته شدی *-*

 

خودت رو اذیت نکن ... تهش میتونی همه فیلم هات رو ببینی و کتاب هات رو بخونی.

سخت ولی یاد میگیری چجوری بهشون برسی :"> 

 

موهات فر میمونن و عینکی هم میشی :"> 

 

و اره ... تهش راضی میشن برات تخت بگیرن :>

 

رابطه ای که الان با مامان بابا داره نمه نمه رویه نابودی میره ... چند وقت دیگه از بیخ زده میشه ، و این خیلی بده ")

 

راستی امسال قرار سخت ترین مریضی عمرت رو بگیری

انفولانزا برای حدودا دو سال گند میزنه به ریه هات و خیی اذیتت میکنه "}

 

میدونی ... روزهای سخت زیادی پیش روت هستن که فقط اگه تحمل کنی ... تهش ارزشش رو خواهند داشت :>

یاد میگیری چجوری با خودت و دنیات کنار بیای ... و واقعا قراره عاشق شون بشی. 

و اتفاق های تلخ ... همون قبلی هان :") و نه تنها اسون نمیشن بلکه قرار غیر قابل تحمل تر و سخت تر هم بشن ... 

اما چیزهایی هستن که حالت رو خوب کنن و برات لذت بخش باشن ... ولی اگه الان بفهمی هیجانش میره مگه نه "} ؟

اینجوری بگم که هم وحشتناکه ترین کابوس هات واقعی میشن و هم سوئیت ترین رویاهات.

 

و نه توی یه روز خاص ... اما بالاخره اون موقعی که واقعا قدم هات رو محکم برداری ، روی پاهات بلند شی ، و ساخته هات رو محکم کنی میرسه . هر چقدر هم سخت باشه تو چشم هات رو روی حس بدت و تاریکی ای که می بلعدت میبیندی و انجامش میدی ...  

 

برای حرف اخر فقط میتونم بگم از دبستانت .... و سال شیشم که بهترین سال زندگیت خواهد بود خیلی لذت ببر - هرچند منم  بردم- 

و برای بقیه سال ها ... خودت خوب میدونی باید چی کار کنی . 

به هر حال تو کیم اون سویی ؛ حتی اگه ده سالت باشه *-*

 

 

پ.ن : جوری که این چالش رو پیش میبرم خیلی کراشه "> یونو ؟

  • نظرات [ ۴ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۳۰ بهمن ۰۰

    32- من مقصر همه چیزم ...

     

    اجازه دادم فکر کنید

    من مقصر همه چیزم 

    فقط چون برای اثبات بی گناهی خودم 

    پیش از حد خسته بودم 

    و البته که شما هیچوقت حقیقت رو نمی پذیرفتید.

     

  • نظرات [ ۴ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۳۰ بهمن ۰۰

    31- happy birthday my sunshine "}

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

    تو جانگ هوسوکی 

    زیباترین سان شاین دنیا ")

    اولین چیزی که با شنیدن واژه امید توی ذهنم نقش میبنده اسم خاص توعه پسر :>

    و من همون کسی بودم که از امید ، هیچ درکی ، به معنای واقعی کلمه هیچ درکی نداشت ...

    اما حالا ، بخاطر تو کسی رو میشناسم که نمادشه و باعث میشه هر لحظه توی زندگیم حسش کنم *^* 

    من هیچوقت امیدم رو کامل از دست ندادم - حتی اون موقع هایی که امید داشتن از همه چیز دردناک تر بود - بخاطر تو ")

    و البته که بخاطرش ازت ممنونم ؛ بخاطر همه چیزهایی که با خودت توی دنیام اوردی ممنونم . 

     

    تولدت مبارک جیهوپ 

    مردی  با منحصر به فرد ترین، خاص ترین و غیر قابل بیان ترین وایب دنیا ")

    صاحب خنده های قلبی ، اهنگ های از بیخ و بن متفاوت ، جذابیت فاکی روی استیج ، چهره بی نقص ، میم های کشنده ، بدنی که برای رقص افریده شده ، کیوت ترین ترس ها و هیجان های دنیا ... و هزاران چیزی که توی وجودت موج میزنه .

     

    و فقط برات ارزو میکنم ... همه چیز همونی باشه که میخوای :> تو لیاقتش رو داری :"> 

     

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۹ بهمن ۰۰

    30- اندر احوالت#12 - این دو هفته شلوغ *-*

     

    نمیدونم روزهای شما عموما چجوری میگذرن- خب احتمالا مثل من :>-

    ولی این چهارده پونزده روزی که گذشت ، اتفاق های کوچولو موچولویی افتادن که یه کم زندگیم از اون حالت یکنواخت - نه چندان مزخرفش- در اومد و میشه گفت زیادی غیر نرمال به نظر میرسید :> ... 

     

    - در ابتدا من رو جمعه صبح ، در یک هوای سرد کله سحری ، با زبون روزه بلندم کردن بردن باغ گل "-" 

    *مود من :حاجی ول کنید ما رو یکی دیگه میخواد گل بخره به من چه 8-8 ؟ 

    ولی کسی گوش نداد و بنده رو خرکش کرده ، پشت ماشین انداخته و در حالی که کلی چش و ابرو اومدن با دایی و خاله ام فرستادن اونجا. 

    نمیشه گفت خیلی راه رفتیم -چون واقعا نرفتیم- و نمیشه گفت خیلی بد گذشت -چون هوا خوب بود ، بو و قیافه گل هام خیلی سوئیت بودن:>و من از اول تا اخرش هندزفیری در گوشم بود -

    و نتیجه اون واقعه  به سه تا شاخه گل رز قرمز -که وایب دیو و دلبر میدادن و در انتها معلوم شد رنگ شده بودن- ، یه دست گل نرگس در حد مرگ خوشبو و دوست داشتنی- که الان خشکیدن"> - و این دوتا جینگولی که میبینید ختم شد:

    *من توی مغازه در حالی که بقیه گلدون میخرن :

    - اع بیبی گروت *^* رهخفلعتئزرهخ

    رزز4خلهز4رئهعزرئ4هعئ

    من بیبی گروت میخوام YY ظی طه3تی ط3تیقع ااا3ط4ه

    خاله جان من ... ثعظعهیاعهایعازخ

    * موقع حساب کردن بیببی گروت جلو پیشخون مغازه :

    * دیدن بانی صورتی : 

    - اع بانی *^* عط2عهغطخع

    هطهفعبلوطفعطوهخ2

    قهطبع4ابط باطظبعاعهابطلب

    دایی من گلدون بانی میخوام *^* بعهطقبیظقایبط عهاق

    * پنج دیقه بعد بیرون از مغاره در حالی که دوتا گلدون فینگیلی تو دستامه :

    - حالا بریم واسه گلدون هام گل بخریم D:

     

     

    - بعدش یه هفته کامل خونه خالم خوابیدم *-* ... زیاد از این کارها میکنم ولی تا حالا انقدر طولانی نشده بود خدایی *-*

    اینکه توی اتاقم نباشم حتی برای یه ساعت هم در حد مرگ ازار دهندست ، دیگه اونجا موندن واسه یه هفته کامل ...") 

    اما نیاز داشتم از خونه مون ، اتفاق هاش و  ادم هاش دور باشم و خارج از اون وضعیت- و خیلی وضعیت های دیگه  - درست حسابی دور از همه چیز تو دنیای خودم تنها باشم. با تک تک سلول های بدنم به اونقدر عمیق با خودم تنها شدن احتیاج داشتم - و نتیجه های خیلی خوبی هم داد ؛ خیلی خوب -

    توی اون تایم غیر از کلاس های مدرسه ، دو سوم روز مست کردن با نوشته ها و موزیک هام  و خواب 

    به مقدار کمی با دختر خالم وقت گذروندم ، اشپزی کردم  پفیلا ، پفک هندی و رول ژامبون رو سوزوندم و لبتاب رو کاملا در ختیار خودم گرفتم *-* (شاید این بهترین بخشش بود *-* ... همه اکانت ها و اپ هام دائم باز بودن و صد در صد متعلق به کیم اون سو بودن از سر و ریخت بچه میریخت)

    یه شب هم - با حجم عظیمی اسید بازی- رفتیم کافه و بستنی خوردیم و کلی پول خرج کردیم :> 

    اما از اونجایی که غیر از اون شب ، قبلا هم نصف افق کوروش با خودمون اورده بدیم خونه دیگه رستوران کره ای رفتن کنسل شد "> 

     

     

    - نزدیک به جهارتا کار از جئون جی کی رو شد ")))

    * شرحه شرحه شدن این ارمی بدبخت ")))

    عرررررررر

    نتعهنعنغعتغتف

    مکهمذغعتفعغفغ6قغقف

    هخمدعهغزقثقصطهکخهدهعغرفغ

    حخکمهنعتغفیبرذدخهعغفقثسیبلمنمتنمتتات

    چحئخهدعغزثطصقطصقثصثقصطثغفهعهمهخگجخخجتاال

    ووههدناغ فغغفزقفقطثقثطثثصثقصثقصیططیطیبظبشسشسبش

    * پاچیدن روی دیوار بخاطر فوق العاده بودن هر کدوم از اون فاکی ها ")))

    بیاید قبول کنیم این حجم از اتک و حضور در سوشال مدیا توسط جونگ کوک بی سابقه بود. 

    - جوری که من بعد از هر کاور جونگ کوک با اون صدای بهشتی از خودم میپرسم چجوری تا قبلش زنده بودم :"> -

     

     

    - اجازه نمیدم دوباره در مورد این عکس هایی که بنگتن زرت و زرت از خودشون با میکروفون و اسپیکر اپ میکردن 

    و تحلیل های بیشماری که واسه ریلیز میکستیپ و البوم رو شد فن گرلی کنم :"> 

    خودتون هنوز از تو شک در نیمدید 

     

     

    - حرکت عجیب شبکه مستند "-" و ری اکتی که کاملا قابل انتظار بود :">

    اما شما رو با دیدن این ادیت سرطان در حاشیه این واقعه سوق میدهم .

    ارمی مدیا ، مرجع خلاقیت های اسید "}

     

     

    - نگید که توی یه روز هم از خوب شدن چیمی مطمئن شدیم 

    هم فهمیدیم تاتا کرونا گرفته :"> 

    * مود منی که دقیقا توی یک دقیقه متوجه شدم به روایت تصویر :

     

     

    - بنده که موقع ولنتاین -مثل همه ولنتاین های گذشته  - سینگل بودم :]

    اما ارزش پست های گشنگ و دلبری که نامجین تو اینستا گذاشتن از صدتا شوکولات و خرس عروسکی- چون که هیچوقت قرار نیست بگیرم- 

    بیشتر بود :> 

    و هوسوکی که هربار با کامنت هاش به درستی حق مطلب رو بیان میکنه. 

     

     

    - روز پدری که متاسفانه هر چقدر سعی کردم فقط تونستم با یه بغل - که حتی همونم توسط پدر خیلی طولانی شد - تبریک بگم. 

    حرف هام وقتی قراره چیزی به بابام بگم زیادی به صفر میرسن ")

     

     

    - دوباره فتوکارت ها و پوسترم رو به در کمد زدم :> ... و فقط کمی چش غره نصیبم شد. 

    اما یه چیزی اتفاق افتاد که برگام ریخت :   

    * مامانم در حالی که لباس هام دستش میاد توی اتاق 

    * به در کمد خیره میشه 

    * روی جیمین ارای باتر زوم میکنه 

    * -همین جمله ، واقعا از همین جمله استفاده میکنه- 

    : چه رنگ مویی داره لامصب 

    * وی از حقانیت جمله مادرش در حالی که بهت زده است در گوش بالشت بینوایش جیغ میکشد ">

     

     

     

    پ.ن1: بالاخره تموم شد :> . خیلی وقت بود پست دیلی اینجوری نذاشته بودم 

    پ.ن2: جوری که همیشه هم بد شروع و هم بد تموم میکنم ستودنیه ...

    پ.ن3: کاش چیزی رو یادم نرفته باشه Y-Y

    پ.ن4: گناه اینکه بازدیدها همیشه کمتر از سی تاعه رو خودم قبول میکنم چون عنوان های خوبی رو نمیتونم انتخاب کنم :> 

    اما دیگه چرا کامنت ها انقدر کمه دوستان :"> ؟

    پ.ن5 : هنوز چالش هام ، پست تولد هوبی ، و نامه سولمیتم باقی مونده ... وای خدا t~t

    پ.ن6: و در انتهای تمام این سخنان نظرشما رو به این عکس دلربا جلب کرده و خود عر زنان از کادر خارج میشود ... 

     

  • نظرات [ ۶ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۰۰

    29- اندر احوالت#11 - من هم رها کرده بودم :>

     

     

    کات کوچولویی از پست قبلی "> :

    خودم رو از کوچیکترین چیزها منع کردم ...

    خودم رو از زندگی منع کردم ؛ چون اون روزها واقعا تنها راهم برای اروم کردن وجود عذاب کشیدم بود. 

    چون انگار اون یه ذره خنده ای که توی روزهام  روی لب هام میشستن مسخره کردن دردهای  درونم بود.

     

    کامنت کیم چومی برای همون پست: 

    میدونی..آدمای کمی هستن ک اینارو بگذرونن و بعدش بازم با امید دلشون بخواد زندگی کنن واقعا 

    خیلیا تسلیم میشن

     

    من هم تسلیم شده بودم ... من واقعا تسلیم شده بودم همونجوری که توی پست قبلیم هم گفته بودم ") 

     

    یکی از نوشته های توی دفترم ... برای اوایل دی 1400 :

     

    نمی تونم ... نمی تونم شروعش کنم 

    چرا دیگه منم اینقدر به خودم درد میدم ؟ ... چرا دارم کیم اون سو رو میکشم ؟

    جرا واقعا داشتم خودم رو میکشتم ؟

    چی داره مجبورم میکنه زندگیم رو تموم کنم ؟

     چرا انقدر درد میکنه ؟چجوری تو هر لحظه انقدر درد میکشم و باز نفس هام بالا میاد ؟

    خیلی درد داره ... بلک سوان بودن خیلی درد داره ... و این تنها راهه 

    مرده بودم ...

    کیم اونسو بودن  همه ادمی بود که برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم ...

    ولی وقتی حس کردم نمیشه بهش رسید این بار خودم شدم اون کسی که ساختم رو ... و جودم رو نابود کردم ") 

    اسم بلک سوان روی خودم گذاشتم چون شاید حس میکردم کمی توی اون  اهنگ نشون داده شدم ")

    حتی کلیت این پست هم از یدونه نوشته هام توی اون روزها میاد .

    و از نظرم این هم نکته کوچولو اما مهمی بود که باید در مورد خودم میگفتم ">

     

     

     

    * خب خب خب 

    این پنج تا پست اخرم خیلی افسرده بودن و میدونم *-* ببخشید بخاطرشون 

    اما همشون مال اون وقت هایی هستن که نیاز داشتم فریادشون بزنم ولی نمیتونستم ") 

    سو الان گفتم شون ... خیلی هم پست های بی سر و ته و قاطی پاتی ای بودن نه *-* ؟

     دیگه الان حرف های این ریختی ندارم ... تا اخر شب پست سی ام رو میذارم و یه دستی به سر و روی عکس چالش سی روزه میکشم :> 

    دیگه فکر نکنم زیاد وایب حرف هام به این سمت بره :>

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰

    28- اندر احوالت#10 - و من دارم از همشون میگذرم ...

    توجه : این پست برای سوزاندن دل هایتان و یا بیدار کردن حس ترحم درون شما گلان نوشته نشده است.

    از اونجایی که اینجا وبلاگ دیلی منه ؛ چنین پستی رو توش میذارم تا در کنار همه چیزهایی که ازشون صحبت کردم و یا خواهم کرد یادم بمونه از چه چیزهایی گذشتم ...

     

    من -مثل خیلی های دیگه- روزهای سختی رو میگذرونم ... سخت ، دردناک و حقیقتا غیر قابل تحمل 

    نه اینکه از اولش خیلی زندگی گل و بلبلی بوده باشه و یهو الان خراب بشه ... نه 

    احتمالا از روزی که متوجه شدم چقدر خط فکری متفاوتی  با خانواده و اطرافیانم دارم و کنارشون از هر نظر یک انسان اهل سیاره ای غیر از این کره خاکی به نظر میام همه چیز سخت و پیچیده شد.

    همون موقع ها بود که شروع کردم هم رنگ دیگران بشم و بر اساس عقاید اونا زندگی کنم -و مقصر هم نبودم-

    یه بچه ده یازده ساله خودش و تمایلاتش رو مخفی کرد و نقش کسی رو بازی کرد که میتونه به انتظارات همه پاسخگو باشه ... 

    و ادامه اش دادم ؛ عادت کردم خودم رو خفه کنم و چیزی که بقیه میخوان رو زندگی کنم - بدون توجه به عقاید و خواسته های قلبی خودم - تا همه خوشحال و راضی باشن ... غیر از منی که داشت اسیب میدید") 

    - اون موقع برای گذروندن همه اون روزها خیلی کم سن وسال بودم نه ؟ ... چرا سطح انتظارها انقدر از من بالا بود ؟ -

     

    و از یه جایی به بعد ... تقریبا همون  سه سال پیش که وارد راهنمایی شدم قبول کردم که :

    هی دختر جون 

    یه نگاه به خودت بکن که چقدر داغون شدی 

    چقدر درد میکشی و درد میکشی و درد میکشی ... و هیچکس حتی متوجه نمیشه.

    یه نگاه به دیگران بنداز که چطور هر کاری میکنی بازم براشون کافی به نظر نمیای و فکر میکنن کم کاری میکنی :") 

    ولشون کن و محض رضای، فقط خودت ، یه کم نفس بکش .

    بذار اون موجود  بدبخت درونت غیر از درد چیز دیگه ای هم حس کنه.

     

    و سخت بود ... 

    دیدن اینکه همه تلاش هات بدون نتیجه موندن سخت بود ... 

    مدت ها تلاش کرده بودم و درد کشیده بودم

    به زور و اشتباه همه چیزم رو ، مهم ترین چیزم رو ، خودم رو ازدست داده بودم 

    و نتیجه برعکس بود ...

    برعکس همه اون چیزی که قرار بود بهش برسم.

     

    بعد از اون ترسیدم ...

    اوه خدا من چجوری انقدر ترسیدم و کسی نفهمید؟

    -یکی از مشکلات درون گرا بودن اینکه هرچقدر فشار روت  بیشترباشه تو به نسبت کمتر حرف میزنی و در نتیجه اون دو کلمه ای هم که میتونی از خودت و دردهات بگی با سخت تر شدن اوضاع به صفر میرسه ") -

    فهمیده بودم اشتباه کردم ولی نمیدونستم چجوری باید کار درست رو انجام بدم - و واقعا چقدر زندگی کردن توی اینجور زمان ها سخت  به نظر میرسه -

    نزدیک ادم ها نمیشدم ...

    حرف نمیزدم ...

    کاری نمیکردم ... 

    حتی میترسیدم یه قدم راه برم و کسی متوجه بشه که دارم چه چیزهایی رو تحمل میکنم.

    - چرا حس میکردم اینکه دیگران ببینن دارم سختی میکشم و گم شدم خیلی چیز ضعیف کننده و خجالت اوری بود ؟ -

    پس خودم رو لابه لای درس های کوفتی و بی پایانم ، کتاب های رمان و دفتر نوشته هام غرق کردم ...

     

    *از اون زمان یسری چیزها رو در مورد خودم به طور کامل متوجه شدم و قبول کردم

    از همون موقع خودم رو به درستی شناختم :

     اینکه هر چقدر سعی کنم و این ور و اون ور برم بازهم ،اتاقم و تخت کوچولوم  تنها نقطه ای که توش ارامش دارم.

    اینکه  به نزدیک ترین ادم های زندگیم هم نمیشه اندازه خودم اعتماد داشت.

    اینکه  نوشتن و بازی با کلمات تنها راه ایه که میشه باهاش بخش اعظمی از احساسات رو به درستی بیان کرد .

    اینکه  فقط خودم ، خودم رو به درستی میبینم و درک میکنم ، میفهمم و میتونم اروم کنم .

    اینکه انگار از همه چیز فقط اسیب میبینم غیر از خودم و دنیای کوچیک خودم.

     

    با همه اون مشکل ها و درد ها روزها گذشتن ... 

    کرونا اومد ... 

    و با گذر زمان مشکلات من بزرگتر و بیشتر شدن ... 

     

     جهنم بود ؛ زندگیم جهنم بود .

    تا الان میشه حدودا  نزدیک به دوسال  .... 

    نمیشد جلوی چیزی رو گرفت و هر روز بدتر از روز قبل ...

    همه چیز فقط بدتر و بدتر و بدتر میشد ... 

    من خسته تر 

    تعداد مشکلات بیشتر و پیچیده تر 

    درک دیگران - چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم -کمتر

     و در نتیجه درد ها و اسیب ها بیشتر 

    - وقتی به دفترها و نوشته هام نگاه میکنم ... حس میکنم  چقدر همه چیز مشخص و واضخ به نظر میاد...  -

     

    و از اذر امسال شروع شد ...  اوج گرفتن فاکی همه چیز ")

    شمردن شب هایی که از بالکن به کف حیاط نگاه میکردم و غیر از ترس از مردن دلیلی برای نپریدن نداشتم

    شب هایی که بخاطر درد قلبم روی تخت به خودم میپیچیدم

    شب هایی که از شدت عذاب دیوونه میشدم و نمیفهمیدم چی شد که افتاب در اومد

    - و چقدر توی همش تنها بودم- 

    خودم رو از کوچیکترین چیزها منع کردم ...

    خودم رو از زندگی منع کردم ؛ چون اون روزها واقعا تنها راهم برای اروم کردن وجود عذاب کشیدم بود 

    چون انگار اون یه ذره خنده ای که توی روزهام  روی لب هام میشستن مسخره کردن دردهای  درونم بود 


    و یهو وقتی به خودم اومدم که دیدم

     لیوان خورد شده کف اتاقم ریخته -

    دارم جیغ میزنم و گریه میکنم ... -

    سه بار مشاور عوض کردم -

    نمیتونم ، واقعا نمیتونم با هیچکس کلامی حرف بزنم و ارتباط بگیرم - انگار که واقعا زبانم فرق کرده بود و علی رغم همه تلاش های من برای صحبت کردن ،  هیچکس به درستی درکم نمیکرد -

    اهنگی نزدیک به پنجاه بار پلی شد و من با هر پنجاه بارش هق هق کردم -

    دفتر مشکی رنگی که توی این دوسال فقط پر شده از نوشته های سیاه و حالا دیگه واقعا یه برگه سفیدهم نداره ... - 

    موهایی که وحشتناک میریزن و حالا واقعا دارن سفید میشن -

    جسمی که به کافئین معتاد شده و بدون اون کار نمیکنه -

    تنی که مدام میلرزه و دست هایی که برای نوشتن هم درست کنترل نمیشن -

    معده دردهای عصبی ای  که به زور اجازه میدن یه وعده غذا بخوری-

    - و وقتی به هر چیزی که گذروندم فکر میکنم از نظرم باید هم انتظار چنین چیزهایی رو میداشت -

     

    من بد بودم 

    تا همین سه چهار هفته پیش وقتی کسی ازم میپرسید که - هی دختر ، حالت خوبه ؟- دلم میخواست داد بزنم سرش و بگم انقدر ازم این سوال کوفتی رو نپرس وقتی متوجه نمیشی چقدر از درون داغونم و اصلا خوب نیستم ...

    حالا هم خوب نیستم ؛ واقعا خوب نیستم 

    رد اسیب های همه این مدت هنوز هم روی من هستن و انگار قرار نیست به سادگی خوب بشن ولی میدونید 

    اندازه قبل اذیت نمیشم ... دیگه اونقدر هاهم بد به نظر میام 

    تنها کسی هستم که میدونم و به درستی درک میکنم چی کشیدم و از چه چیزهایی گذشتم ؛ و حالا فقط منم که میدونم چی کار باید بکنم که بهتر بشم .

    پس انجامشون میدم ... راهم رو اونطور که میخوام باز میکنم و دنیام رو اونجوری میسازم که دوسش دارم 

    روزی رو به وجود میارم که بتونم با لبخند به صورت کسی که از پرسید چطوری بگم که هی ، من واقعا خوبم ">

    من اینجام ... و دارم از همشون میگذرم ....

  • نظرات [ ۷ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۰۰

    27-من رو نمیبخشی

     

    با همه تلاش هامون ،هیچوقت  نتونستیم مانع عشقی که بین قلب هامون جاری شده بود بشیم .

    پس  تو من رو کشتی تا رها بشی  ... 

    اما میبخشمت 

    من میبخشمت برای کشتنم ، چون تو فقط عاشقم بودی ...

    ولی تو انگار من رو نخواهی بخشید 

    چون اجازه دادم من رو از بین ببری ، و بعد رهات کردم ... 

    من رو نمیبخشی ، چون عاشقت بودم .

     

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • Kim UnSoo
    • جمعه ۲۲ بهمن ۰۰

    26-من احمقم

     

    من احمقم .

    احمق ترین ادم روی این کره خاکی 

    احمقم چون میدونستم اون تنها کاری بود میشد کرد ولی از انجام دادنش پشیمونم .

    احمقم چون انجامش دادم .

    خودم رو ، عشقم به تو رو کشتم ؛ چون فقط اونجوری میشد زنده موند. 

    و احمقم که از این زنده موندن پشیمونم .

    من احمقم عزیزم 

    احمقم چون عاشق تو شدم .

    و احمقم که ترکت کردم ، چون نمیخواستم اسیب ببینم.

    و اره ... دیگه اسیب ندیدم ...

    اما میدونی چیه ؟

    احمقم چون هنوزیک لحظه با تو بودن و اسیب دیدن رو ترجیح میدم به همه این روزها

    من احمقم ")

     

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۰۰

    25- کاش نمیدیدمش...

     

      

    درسته؛اون این کارو نمیکنه.

    جواب دادنش شرم آور بود؟ نمیدونم...

    ذهنم هنوز هم پر از ندونستن هاست.

    آیا اون حس، اون شور و هیجان... اون اشتیاق به دیدنش... همه ی اون حس ها، با تمام تلخی های قشنگش، اسمش عشق بود؟

    نمیدونم عشق بود یا نه، ولی چیزی رو که مطمئنم این بود که اشتباه کردم.

    حتی اگر عشق بود، من اشتباه کردم.

    و بارها با خودم تکرار کردمش کاش نمیدیدمش و... کاش نمیدیدمش...

     

  • نظرات [ ۹ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۱۶ بهمن ۰۰

    24-*day6*

         

     

    اگر میتونستی زندگیت رو از اول شروع کنی و سه تا چیز رو عوض کنی، چه چیز هایی رو تغییر میدادی؟

     :"> 

     

    1-  به دنیا نمیومدم .

    2-  توی ایران به دنیا نمیومدم .  

    3- توی خانواده ای که هستم به دنیا نمیومدم .

     

    * یک زخم خورده "))) ...

    *ولی خدایی همیشه فقط به اینا فکر میکنم :} چیز دیگه ای نیست که بخوام تغیرش بدم چون صرف نظر از این سه تا همه چیزهایی که در مورد خودم هستن و بهم مربوط میشن رو خیلی دوست دارم *-*

     

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN