۵ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

20- سنگ قرمز ")))

 

 

 

شب...یک شب سرد و بی روح زمستون...شایدم نه...این بار یک شب سرد و با روح زمستون...روحی از جنس برف...لحظه های قشنگ...

و اما...یاد تو و تمام خاطراتت...خاطراتی که حالا یادشان نفس کشیدن را برایم مشکل می سازد ...

عیدی کودکیم...سنگی قرمز رنگ که به من حس ثروتمند بودن می داد...

کاش کمی محکم تر بغلت میکردم...

کاش پرتغال های خونه ات را با میل بیشتری میخوردم....

و کاش...کاش هیچوقت این سنگ را دوباره نمی دیدم...!
.
.
.

آخرین شب دی ۱۴۰۰ ... اولین برف ۱۴۰۰... و خاطره ای که بغضی بی صدا تشکیل داد...مادربزرگ عزیزم....میدانم در این شب سرد ، جای تو گرم و خیالت راحت است ... اما من برایت میخوانم... عاشورا و کسا....آرام بخواب...آرام بخواب اما مرا دعا کن...من همیشه به یادت خواهم ماند... :)
یارالی زهرا گِت سنی تاپشیردیم آلاها ..... ❤︎
(زهرای مجروحم برو تو رو به خدا سپردم:) )
 

 

میشه برای مادر بزرگ دوستم دعا کنین ")

پست از زبون من نیست ، حتی برای من هم نیست :" ... فقط تنها کاری که از دستم بر میاد تا انجامش بدم همین ")))

سولمیت من ... قطعا دلم میخواست اولین پستی که به نام تو و از تو اینجا میذاشتم خیلی شیرین تر از این می بود ")

میانه ") و ... * امیدوارست اهنگمان را پلی کنی ... و باورش کنی :"

 

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۰۰

    19- بازیچه - Re -

     

    سیگار رو گوشه ی لبش قرار داد و پک محکمی زد که باعث شد گیجگاهش تیر خفیفی بکشه اما به خاطر عادتی که بهش داشت، توجهی نکرد .

     با برخورد تقه ای به در اتاق، لب های خشک شده اش از هم باز شد و دود غلیظی از بینشون بیرون اومد :" بیا تو."

    زن خدمتکار با دامن و بلوز رسمی و مشکی رنگش وارد اتاق شد و بعد از تعظیمی بدون اینکه نگاهش رو به چشم های سرد و جدی جونگکوک بده اعلام کرد:" آقا مهمون هاتون اومدن."

    تنها سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و خدمتکار راهی که اومده بود رو عقب گرد کرد.

    نگاهش رو دوباره به پنجره داد که این بار توجهش به دو تا پسر ریز جثه داخل باغ خونه جلب شد. پوزخندی روی لب هاش جا گرفت و متفکر زمزمه کرد:" روانشناس؟ اونم چون نمیتونی عذاب کشیدنم رو ببینی و کاری نکنی... جالبه."

    دوباره به صدا در اومدن در باعث شد سیگار سوخته ی بین انگشتهاش رو توی سطل کنارش بندازه و همونطور که با خونسردی دستهاش رو داخل جیبهاش فرو می بره نگاهش رو به مین یونگی – که جزء معدود افراد مورد اعتماد زندگیش بود- بدوزه که با عجله وارد شده بود.

    یونگی با رسیدن بهش نفس سردش رو بیرون داد و زیر نگاه جدی جونگکوک لب باز کرد:" کوک اون روانشناسه ، کیم تهیونگ اینجاست، همراه یه پسر فنچول کنارش."       " هوم." کوتاه جواب داده بود و همین یونگی رو ترغیب کرد که با چشم های ریز شده از آدم پیچیده ی رو به روش بپرسه:" می خوای چیکار کنی؟ باید باور کنم بدون هیچ مخالفتی پیشنهاد استخدامش رو قبول کردی ؟"

    " باید باور کنی چون قراره با این بازی پیش برم."

    " پس اون پسره رو چیکار میکنی؟"

    پوزخند سردی زد و همونطور که افکار توی ذهنش رو مرتب میکرد زمزمه وار گفت           :" برای اینکه بازی پیش بره، باید یه عروسکی هم وجود داشته باشه و اون پسر... داوطلبانه بازیچه ی این بازی شده."

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۷ دی ۰۰

    18-اندر احوالت#9 - sky :)

            

     

     

     

            

     

     

      و در دلگیر ترین جمعه غروب های اسمان دلت من باز مثل همیشه کنارت خواهم بود ... 

      پس لیوان چای و دارچین را برایم پرکن و صندلی را کنار بکش ...

     خواهم رسید ، حال یا من یا خیال من :)

     

    اینجانب بدجور زده تو فاز عکاسی :} 

    بعد اخه بلدم نیستم تزشسخصیعزقخفهرئ

    از هرچی عکس گرفتم همشون یا کج و کوله افتادن یا تاریک و سیاه شدن یا کیفیت هاشون بده خبضزوگقبزعقخفبعگف 

    این دوتا هم که یه چیز قشنگ از شون معلومه فیلتر دارن T-T 

    ولی دیگه خیلی باحال بود گفتم برا شماهم بذارم :"

    حالا بازم از این کارا کردم پست میکنم که به هنرهای خودتون امید وار بشین  .

    * میدونم عکاسیم خیلی عالیه  ولی خدایی چجوری نقاشی میکشن ملت :} ؟ من دو سال تو همون کوزه و لعاب با یه مشت چشم و دماغ داغون گیر کردم :"}}}}

    * جمله ای که نوشتمم کار خودمه ... دلم نیمد عکس ها جمله تاثیر گذار نداشته باشن :>

    * پست پیش نویس کرده خیلی دارم ولی دلم نمیاد همه روباهم بذارم 3خثو3ثخطویقتب

     

    اگه حس و حال کامنت دارین که چه خبرا :" ؟

    و گرنه شب همتون اکلیلی *^* ...

  • نظرات [ ۹ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۶ دی ۰۰

    17- اندر احوالت#8 - کیم اون سو صد و پنجاه روزه میشود *^*

     

    و بله :" 

    امشب خیلى اتفاقى دیدم که صد و پنجاه روزه اینجا با همه کم کارى هام و کم پیدایى هام کنارتونم *^*

    حالا بر عکس اون روزهاى اول فالوور هام بیشتر از دوازده نفرن ، یه قالب فوق العاده دارم از برند معروف سلین XD  ( که الان پروفایلمم باهاش سته ) و دوست هاى خوب و سوئیت ^~^

    گفتم یه تبریک کوشولو بگم ، از همتون تشکر کنم ، و بگم که قراره فعالیت ها و پست هاى خیلى بهترى رو از این به بعد اینجا ببینید :" 

    فایتینگ گایز :} 

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۱ دی ۰۰

    16- اندر احوالت#7 - من خوبم

    مدت ها بود که منتظرش بودم - اون روز خاص -

    ولی هیچوقت انتظار نداشتم امروز باشه 

    توی برنامه هام نه توی این زمان اتفاق می افتاد ؛ و نه اینطور بود ... 

     

    من هنوز هم گیجم 

    هنوز هم دلم از اعماق وجود گریه میخواد 

    هنوز هم میخوام خودم رو زیر پتوم قایم کنم و لا به لای نوشته هام غرق بشم 

    هنوز هم  کامل نیستم 

    هنوز هم درد دارم 

    هنوز هم فقط میخوام تنها ادم دنیام خودم باشم 

    هنوز هم دلم میخواد از همه جای هستی پاک بشم جوری که انگار هیچوقت از اول وجود نداشتم 

    هنوز هم فقط زندم و اکسیژن حروم میکنم چون خیلی حقیرانه جرئت مردن ندارم  

     

    ولی ... 

    خوبم ؛ نه از اون خوبم هایی که پر رنج ترین جمله های دنیان ؛ خوبم چون حالا امید دارم که خوب خواهم شد .

    الان اینجام و خوبم 

    نسکافه میخورم 

    با پلی لیست هام نفس میکشم 

    به ریسه هام خیره میشم 

    به زندگی داغون و خود داغون ترم نگاه میکنم 

    و با همه چیزهایی که باعث میشن لحظه به لحظه زندگی ، این مصیبت عجیب ، غیر قابل تحمل باشن هنوز امید دارم که روزی خوب خواهم شد 

    پس من خوبم 

     

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۰ دی ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN