22-get well soon jimin ")))

    

 

اصلا انقد دلم خون شده که فقط با پست گذاشتن میشد یه کم ابرازش کرد :") 

هر چند با تاخیر :>

 

اینجوری بود که این چند وقت  کل فندوم داشتن در غیبت طولانی مدت جناب پارک روزهای متوالی ابراز دلتنگی میکردن و خودشون رو به در و دیوار سوشال مدیا کوبیده سراغ جمن شی رو میگرفتن :"> 

ولی زمانی که اصلا انتظارش رو نداشتیم بیانیه کوفتی هایب منتشر شد ") خیلی بد بود . خیلیییی بد بودددددد  ئهزً\هقرئً(ٍافلفس/نس9ئخئخس ئضسصزئخ

* تکه های پاره پاره شده قلبش را از کف زمین جمع میکند .

کلا بیانیه های بد کمپانی خیلی کوفتین  ") کرونا گرفتن نامجین و شوگا ، پای تهیونگ تو  روز کنسرت و ... از این دست اتفاق ها که هر چند زیاد نبودن ولی دل هایمان را حسابی خون کردند ")))

و منی که فکر میکردم مثل همیشه برای رفع دلتنگی میاد یه لایو سوئیت میذاره و با چشم هاش میخنده و حس خوب رو تو خونمون تزریق میکنه و میره  :>

اما اینجوری شد :")

بعد اخه غیر عمل کرونا هم روش خهئعئعفرثس ")))

* کاربر زجه زنان از دسترس خارج میشود ...

بچم داشت در شهر مادری از تعطیلاتش بهره میبرد :> گند زد این مریضی بهش که 

 

اما چه میشه کرد ؟ مثل همیشه در این روزها...

* دست ها را بالا برده و برای زود خوب شدن بیبی موچی دعا میکند "^" 

* اهنگ های سولو جیمین با ان نوای بهشتی را پلی کرده و برای بار صدم مست میکند

* پینترست را بالا پائین کرده و هی برای چهره های کیوت انجل بی تی اس فن گرلی میکند ">

 

گت ول سون چیمینی . میس یو من *^* 

 

پ.ن : اخه این عکسش رو نگاه کنید "^" وهیوزج9هصصوع8ز-2عثوز

اخلاقش شئزصعئزصخخهبهثغبذ

صداش ضوخثزقبثعقرئفعسئزسهبز

رفتارش زئهثعئزثفغئعثغئ

همه چیزش "^" صهعیئزهعئَخص

سوئیتی "^" هخشتلشطوخثوش

* عر زنان از صحنه خارج شده و پست رو به اتمام میرساند ...

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۱۲ بهمن ۰۰

    21- محکوم

                       

    ما آدمها محکومیم، محکوم به بزرگ شدن، محکوم به مردن

    همونجور که به دنیا اومدنمون خواست خودمون نبوده پس مرگمون هم به خواست خودمون نیست، خارج از اینکه از یه جایی به بعد چشم انتظار رسیدن مرگمون هستیم.

    ما آدمها سه بار زندگی میکنیم و بعد میمیریم.

    اولیش وقتی اتفاق میفته که ساده لوحیت از دست میره و بعد وقتی معصومیت از دست میره و آخری هم زمانی که واقعا میمیری.

    ما ناگزیریم هر سه مرحله رو طی کنیم، تو من هرکدوممون به خود بزرگترمون تبدیل میشیم. و خود بزرگترت به کسی که پیش روشه.

    اما آسون تر از همه آخریه.

     وقتی ساده لوحیت رو از دست میدی حسرتش رو تا آخرین لحظۀ زندگی میخوری . میگی ای کاش هنوز خیلی چیزها رو نمیدونستم ، کاش هنوز همون آدم نادون بودم. کاش نمیدونستم و نمیدونستم...

     وقتی معصومیتت رو از دست میدی ، وقتی که میشی عضوی از همون دار و دستۀ آدمهایی که ازشون فراری بودی .

    و چرا من باید از این قضیه مستثنی باشم؟ من هم معصومیتم رو از دست دادم، متفاوت بود چون خیلی دردناک بود.

    چون من یه قربانی بودم، از این هم بگذریم هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام از گذشته چیزی بنویسم .

    ولی وقتی دیدم هرکی ازم پرسید که: *کیم سوکجین شی، چی شد که به این نقطه رسیدی؟* فقط سکوت کردم و وقتی باز پرسیدن: سوکجینا تو حالت خوبه؟  الکی لبخند زدم و فقط سر تکون دادم، حتی کلمۀ "خوبم" رو هم به زبون نیاوردم.

    فهمیدم که اگر نمیتونم به زبون بیارمش باید بنویسمش، بنویسم تا اگر روزی نبودم و کسی نوشته هام رو خوند بگه جین هر بلایی سر افرادی که توی زندگیش بودن اورد، حقشون بوده، اونها معصومیتش رو گرفتن پس باید تقاصش رو پس بدن.

    بگن جین حق داشت. اون که چیز زیادی نخواسته بود، یه زندگی عادی با روالی ثابت، زندگیی که جین آرزوش رو داشت عشق بود، آیندهای که مدتی بود با جانگکوک تصور میکرد، ولی خب اون بازۀ زمانی جین هنوز ساده لوحی بیش نبود.

    البته که جین محکوم بود، محکوم به فراموشی. 

     

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • شنبه ۹ بهمن ۰۰

    20- سنگ قرمز ")))

     

     

     

    شب...یک شب سرد و بی روح زمستون...شایدم نه...این بار یک شب سرد و با روح زمستون...روحی از جنس برف...لحظه های قشنگ...

    و اما...یاد تو و تمام خاطراتت...خاطراتی که حالا یادشان نفس کشیدن را برایم مشکل می سازد ...

    عیدی کودکیم...سنگی قرمز رنگ که به من حس ثروتمند بودن می داد...

    کاش کمی محکم تر بغلت میکردم...

    کاش پرتغال های خونه ات را با میل بیشتری میخوردم....

    و کاش...کاش هیچوقت این سنگ را دوباره نمی دیدم...!
    .
    .
    .

    آخرین شب دی ۱۴۰۰ ... اولین برف ۱۴۰۰... و خاطره ای که بغضی بی صدا تشکیل داد...مادربزرگ عزیزم....میدانم در این شب سرد ، جای تو گرم و خیالت راحت است ... اما من برایت میخوانم... عاشورا و کسا....آرام بخواب...آرام بخواب اما مرا دعا کن...من همیشه به یادت خواهم ماند... :)
    یارالی زهرا گِت سنی تاپشیردیم آلاها ..... ❤︎
    (زهرای مجروحم برو تو رو به خدا سپردم:) )
     

     

    میشه برای مادر بزرگ دوستم دعا کنین ")

    پست از زبون من نیست ، حتی برای من هم نیست :" ... فقط تنها کاری که از دستم بر میاد تا انجامش بدم همین ")))

    سولمیت من ... قطعا دلم میخواست اولین پستی که به نام تو و از تو اینجا میذاشتم خیلی شیرین تر از این می بود ")

    میانه ") و ... * امیدوارست اهنگمان را پلی کنی ... و باورش کنی :"

     

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۰۰

    19- بازیچه - Re -

     

    سیگار رو گوشه ی لبش قرار داد و پک محکمی زد که باعث شد گیجگاهش تیر خفیفی بکشه اما به خاطر عادتی که بهش داشت، توجهی نکرد .

     با برخورد تقه ای به در اتاق، لب های خشک شده اش از هم باز شد و دود غلیظی از بینشون بیرون اومد :" بیا تو."

    زن خدمتکار با دامن و بلوز رسمی و مشکی رنگش وارد اتاق شد و بعد از تعظیمی بدون اینکه نگاهش رو به چشم های سرد و جدی جونگکوک بده اعلام کرد:" آقا مهمون هاتون اومدن."

    تنها سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و خدمتکار راهی که اومده بود رو عقب گرد کرد.

    نگاهش رو دوباره به پنجره داد که این بار توجهش به دو تا پسر ریز جثه داخل باغ خونه جلب شد. پوزخندی روی لب هاش جا گرفت و متفکر زمزمه کرد:" روانشناس؟ اونم چون نمیتونی عذاب کشیدنم رو ببینی و کاری نکنی... جالبه."

    دوباره به صدا در اومدن در باعث شد سیگار سوخته ی بین انگشتهاش رو توی سطل کنارش بندازه و همونطور که با خونسردی دستهاش رو داخل جیبهاش فرو می بره نگاهش رو به مین یونگی – که جزء معدود افراد مورد اعتماد زندگیش بود- بدوزه که با عجله وارد شده بود.

    یونگی با رسیدن بهش نفس سردش رو بیرون داد و زیر نگاه جدی جونگکوک لب باز کرد:" کوک اون روانشناسه ، کیم تهیونگ اینجاست، همراه یه پسر فنچول کنارش."       " هوم." کوتاه جواب داده بود و همین یونگی رو ترغیب کرد که با چشم های ریز شده از آدم پیچیده ی رو به روش بپرسه:" می خوای چیکار کنی؟ باید باور کنم بدون هیچ مخالفتی پیشنهاد استخدامش رو قبول کردی ؟"

    " باید باور کنی چون قراره با این بازی پیش برم."

    " پس اون پسره رو چیکار میکنی؟"

    پوزخند سردی زد و همونطور که افکار توی ذهنش رو مرتب میکرد زمزمه وار گفت           :" برای اینکه بازی پیش بره، باید یه عروسکی هم وجود داشته باشه و اون پسر... داوطلبانه بازیچه ی این بازی شده."

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۷ دی ۰۰

    18-اندر احوالت#9 - sky :)

            

     

     

     

            

     

     

      و در دلگیر ترین جمعه غروب های اسمان دلت من باز مثل همیشه کنارت خواهم بود ... 

      پس لیوان چای و دارچین را برایم پرکن و صندلی را کنار بکش ...

     خواهم رسید ، حال یا من یا خیال من :)

     

    اینجانب بدجور زده تو فاز عکاسی :} 

    بعد اخه بلدم نیستم تزشسخصیعزقخفهرئ

    از هرچی عکس گرفتم همشون یا کج و کوله افتادن یا تاریک و سیاه شدن یا کیفیت هاشون بده خبضزوگقبزعقخفبعگف 

    این دوتا هم که یه چیز قشنگ از شون معلومه فیلتر دارن T-T 

    ولی دیگه خیلی باحال بود گفتم برا شماهم بذارم :"

    حالا بازم از این کارا کردم پست میکنم که به هنرهای خودتون امید وار بشین  .

    * میدونم عکاسیم خیلی عالیه  ولی خدایی چجوری نقاشی میکشن ملت :} ؟ من دو سال تو همون کوزه و لعاب با یه مشت چشم و دماغ داغون گیر کردم :"}}}}

    * جمله ای که نوشتمم کار خودمه ... دلم نیمد عکس ها جمله تاثیر گذار نداشته باشن :>

    * پست پیش نویس کرده خیلی دارم ولی دلم نمیاد همه روباهم بذارم 3خثو3ثخطویقتب

     

    اگه حس و حال کامنت دارین که چه خبرا :" ؟

    و گرنه شب همتون اکلیلی *^* ...

  • نظرات [ ۹ ]
    • Kim UnSoo
    • يكشنبه ۲۶ دی ۰۰

    17- اندر احوالت#8 - کیم اون سو صد و پنجاه روزه میشود *^*

     

    و بله :" 

    امشب خیلى اتفاقى دیدم که صد و پنجاه روزه اینجا با همه کم کارى هام و کم پیدایى هام کنارتونم *^*

    حالا بر عکس اون روزهاى اول فالوور هام بیشتر از دوازده نفرن ، یه قالب فوق العاده دارم از برند معروف سلین XD  ( که الان پروفایلمم باهاش سته ) و دوست هاى خوب و سوئیت ^~^

    گفتم یه تبریک کوشولو بگم ، از همتون تشکر کنم ، و بگم که قراره فعالیت ها و پست هاى خیلى بهترى رو از این به بعد اینجا ببینید :" 

    فایتینگ گایز :} 

  • نظرات [ ۸ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲۱ دی ۰۰

    16- اندر احوالت#7 - من خوبم

    مدت ها بود که منتظرش بودم - اون روز خاص -

    ولی هیچوقت انتظار نداشتم امروز باشه 

    توی برنامه هام نه توی این زمان اتفاق می افتاد ؛ و نه اینطور بود ... 

     

    من هنوز هم گیجم 

    هنوز هم دلم از اعماق وجود گریه میخواد 

    هنوز هم میخوام خودم رو زیر پتوم قایم کنم و لا به لای نوشته هام غرق بشم 

    هنوز هم  کامل نیستم 

    هنوز هم درد دارم 

    هنوز هم فقط میخوام تنها ادم دنیام خودم باشم 

    هنوز هم دلم میخواد از همه جای هستی پاک بشم جوری که انگار هیچوقت از اول وجود نداشتم 

    هنوز هم فقط زندم و اکسیژن حروم میکنم چون خیلی حقیرانه جرئت مردن ندارم  

     

    ولی ... 

    خوبم ؛ نه از اون خوبم هایی که پر رنج ترین جمله های دنیان ؛ خوبم چون حالا امید دارم که خوب خواهم شد .

    الان اینجام و خوبم 

    نسکافه میخورم 

    با پلی لیست هام نفس میکشم 

    به ریسه هام خیره میشم 

    به زندگی داغون و خود داغون ترم نگاه میکنم 

    و با همه چیزهایی که باعث میشن لحظه به لحظه زندگی ، این مصیبت عجیب ، غیر قابل تحمل باشن هنوز امید دارم که روزی خوب خواهم شد 

    پس من خوبم 

     

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۲۰ دی ۰۰

    15- من همیشه میمونم ... همیشه

     

    با سر پایین افتاده به طرف اتاق همیشگی میرفت.

    ساعت سه و نیم بود. لبهاش رو تر کرد و وارد اتاق سی و هشت شد.

    رئیس لی به خواست تهیونگ هیچ وقت اتاق سی و هشت رو به کسی نداد.

    در رو به ارومی باز کرد اما... نور تیز خورشید چشمهاش رو زد.

    - لعنتی کی پرده رو کشیده؟

    با چهره ی درهم جلو رفت اما...

    + نیم ساعت دیر کردی.

    با ابروهای بالا رفته به پشت برگشت و... فقط نگاه کرد.

    شلوار جین مشکی رنگ و پیرهن سفید رنگی که چند دکمه ی اولش باز بود...

    با همون چشمها...

    با همون لبخند...

    چقدر اشنا بود.

    + امروز سرت خیلی شلوغ بود که نیم ساعت دیر کردی؟

    - تو... کی هستی؟

     جونگ کوک قدمی به جلو برداشت و با صدای آروم حرف زد:

    هر چقدر که توی افکار و اون صفحه ی سفید غرق شدم چیزی پیدا نکردم و هر چقدر که سعی کردم دست اون بچه رو بگیرم نتونستم...

    و میدونم اون بچه هنوز منتظرمه ولی...

    یه چیزی درست اینجا...

    با انگشتش به قلبش اشاره کرد و ادامه داد:

    بهم میگفت رها کنم...

    رها کنم و ازش دست بکشم...

    چون عالوه بر پسر ده ساله ی منتظر ، یه مو قرمز هم...

    بین حرفش پرید.

    - چرا نزاشتی شب اخر... ببوسمت؟

    جونگ به چشم های اشکی و لرزون ته خیره شد.

    - من تمام این یک سال رو همینجا منتظرت بودم...

    کوک جلوتر رفت.

    دستهاش رو بلند کرد و دستهای تهیونگ رو گرفت.

    انگشتهاش رو بین انگشتهای تهیونگ قفل کرد.

    تهیونگ با همین یه حرکت شل شد.

    پیشونیش رو روی شونه ی کوک گذاشت و بغضش ترکید.

    + تو شعر های "ناشناس تا به ابد" رو خوندی؟ انگار یه دلیل تازه پیدا کرده بود... یه دلیل قرمز...

    تهیونگ با گریه بیشتر کوک رو به خودش فشار داد و گفت: اگر تنهام بزاری میکشمت.

    کوک با دست ازادش تهیونگ رو بغل کرد و گفت: اون کاناپه ی سبز رنگت رو هنوز داری؟

    تهیونگ از کوک جدا شد.

    با دستهاش صورت کوک رو قاب گرفت و گفت: دارم...

    + تخت یک نفره ت میتونه وزن دو نفر رو تحمل کنه؟

    تهیونگ هق کوچیکی زد:

    میتونه.

    + اشپزخونه ت چی؟؟

    - میشه دو نفر توش بچرخه.

    + گل چی؟؟

    - یه عالمه گل خریدم.

    + اگر بخوام اونجا رو ببینم چی؟

    - تو هر چی که بخوای میتونی داشته باشی.

    + برام از اون سبزا میخری؟

    - همیشه کوک همیشه.

    + میشه بهم بگی کوک؟ همیشه؟

    - اره کوک همیشه.

    کوک لبخند زد و بوسه ی کوچیکی به لبهاش زد:

    دیروز اون دختر از توی مغزم فرار کرد... دیگه جیغ نمیکشه.

    تهیونگ لبخند کوچیکی زد و باز هم جونگکوک رو بغل کرد.

    + قول میدی اگر همه چیز یادم رفت تو باشی که یادم بیاری؟؟

    - من همیشه میمونم... همیشه.

     

    #پیدا-شده-از-لا-به-لای-کاغذها

    #نویسنده-که-نامت-رو-نمیدونم-حلالم-کن

     

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • دوشنبه ۸ آذر ۰۰

    14-*day4*

     

     

     کدوم یکی از آدمای معروف برات الهام بخشه؟ چرا؟ 

     

    از نظرم ویدیو به اندازه کافی گویا هست t~t ...

    من یه اوتی سون کلونم ... ولی داریم در مورد  یک  فرد تاثیر گذار تو زندگی مون صحبت میکنیم ... 

     پس بذارید کیم نامجون رو بهتون معرفی کنم ؛ این مرد جذاب عوضی با پسراش کاری رو توی زندگی من کرد که هیچکس دیگه ای انجامش نداد. 

    حرف های زیادی بود که باید می شنیدم 

    چیزهای زیادی بود که باید می دیدم 

    و مسائل خیلی زیادی بود که باید درک میکردم...

    و بی تی اس همشون رو بهم داد ...

    لابه لای اهنگ های این مرد ، درس های زیادی هست و من هنوز بعد از یک سال و خورده ای ارمی بودن  از نظرم یک دهم شون رو هم درک نکردم :"

    اگه هیچوقت مون چایلد رو نمی خوند ، با سخنرانی هاش ارومم نمی کرد ،پلی لیست مونو رو لابه لای پلی لیست هام جا نمیکرد ، بهم یاد نمیداد چطور خودم رو دوست داشته باشم و امید نمیداد که زندگی رو در هر شرایطی میشه ادامه داد و ازش لذت برد ... من همون ادم شکسته و افسرده قبل می موندم ...

    یه میم بود زیر یه عکس اکلیلی 

    خیلی از ما، از مدت ها قبل بی تی اس رو میشناختیم ؛ ولی اون موقعی ارمی شدیم که نیاز بود به یک طناب محکم چنگ بزنیم و از مشکلات مون عبور کنیم . بی تی اس شد ناجی ما و زندگی هامون ؛ و حالا همه توی این نقطه ایستادیم . 

    و همانا این حق ترین جمله ممکن است :"

    البته که نمیخوام بگم ما ارمی ها زندگی های بهشتی داریم ، ولی حداقل هزاران دلیل داریم که بازم ادامه بدیم :"

     

    و خب ... 

    چیزهای زیادی توی زندگی من هستن و خواهند بود که خیلی هاش رو مدیون لیدرنیم و رفیق هاشم :"

    و بخاطر همشون ازش ممنونم :"

  • نظرات [ ۵ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰

    13-*day3*

     

    یه لیست از چیز هایی که میخوای توی زندگیت بهشون برسی بنویس.

     

    اوه خب فکر نکنم چیزهای زیادی باشه ؛ ولی اینا مهم ترین هاشونن *-* :

    1- مستقل بودن

    این لعنتی واقعا بد چیزیه :" ... می دونید این که تو یه خونه از خودت داشته باشی ؛ بتونی رو پاهای خودت وایستی و از پس کارها و مشکلاتت بر بیای خیلی خفنه . به کسی نیاز نداشته باشی و وابسته چیزی نباشی ؛ و حتی شاید تو بتونی به یه نفر دیگه کمک کنی *-* 

    2- از این تنهایی های اکلیلی :"

    تنهایی در نود درصد مواقع چیز مفیدی نیست ؛ وای ولی من خیلی دوسش دارم .ادم جامعه گریزی هم نیستم و همیشه هم دورم شلوغ نبوده  ولی به میزان زیادی درون گرام و ترجیح میرم تنها باشم و تو لاک خودم زندگی کنم *-* 

    و هیچوقت یادم نمیاد توی زندگیم تونسته باشم با یه ادمی که کنارش تایم میگذرونم کنار بیام "-" ... 

    خودت باشی و دفترات ، کتاب ها و ماگ های قهوه که از سر و کول هم بالا میرن ، یه خونه کوچولو که همه چیش بابا میل خودت چیده شده و توش کارهایی رو میکنی که دوست داری.

     در کل اون لایف استایلی رو داری که خودت می پسندی ؛ بدون اینکه کسی مزاحم یا مانعت باشه ؛ یا تو مزاحم و مانع کسی باشی.

    3- موفقیت 

    خب این قطعا یکی از چیزهایی که همه میخوان ؛ و منم استثناء نیستم.

    منظورم از موفقیت صرفا مدال طلای المپیاد یا بردن توی یه مسابقه نیست ... 

    موفق بودن توی شغل ، روابط و رفتارم با دیگران ، درس و تحصیل ، انتخاب ها و تصمیم هام و زندگی ای که دارم خیلی مهمن :"  

    دلم میخواد هر موقع که به گذشته نگاه میکنم ببینم که توی هر موقعیتی همه تلاشم رو کردم و بهترینم رو انجام دادم 

    اینی که سی سالم باشه ولی هنوز حسرت اشتباه یا کم کاری که تو هفده سالگی کردم رو بخورم خیلی وحشناکه "-" 

    4- حس رضایت و خوشبختی  

    شاید این یک نتیجه مختصر و مفید از همه موردهایی باشه که قبلا گفتم ... ولی باتوجه به اینکه در حقیقت ادم کمالگرا و سخت گیری هستم از صمیم قلبم ارزو میکنم بتونم چنین احساسی رو توی تک تک لحظه های زندگیم داشته باشم *-*

    5- کنسرت بی تی اس :"] 

    هیچوقت قرار نیست بهش برسم و خب میدونم :" 

    ولی اینکه یه لحظه هم بتونم یه ستاره بنفش توی اون اقیانوس قشنگ باشم اکلیلی ترین ارزومه T-T

    ان قدر لایت استیک و تکون بدم که دستام فلج بشه ، یجوری فن چنت رو جیغ بزنم که صدام در نیاد و همه کولی بازی هایی که یک خانم متشخص تو کنسرت انجام نمی ده رو انجام بدم :"

    (* محو شدن در افق به دلیل میزان زیادی عر و پاچیدن اکلیل به در و دیوار t~t )

    * منبع این چالش گوگولی ^^

     

    اره دیگه ... این هم روز سوم 

    راستی حالتون چطوره *-* ؟ 

    چه خبرا ؟ 

    چرا همه تو سکوت کامل رادیویی به سر میبرن "-" ؟

  • نظرات [ ۱ ]
    • Kim UnSoo
    • سه شنبه ۲ آذر ۰۰
    as free as the PURPLE
    as calm as the GREEN