بله، فاینالی کیم اونسو از هیر TT

از اخرین اندراحوالاتی که اینجا نوشته بودم بیشتر از دو ماه میگذره؛ و خدایا دلم خیلی برای اینجا نوشتن تنگ شده بود TT

ولی دیگه نگران کننده نیست، دو ماه از تابستون مونده و کلی چیز هست که دلم میخواد اینجا بنویسم "^"

 

- حالا که این پست رو تایپ میکنم به‌نوعی رو به موت هستم... یک جنازه، توی هوایی که شتر از گرما تشنج میکنه به‌سختی سرماخورده و بخاطر سوزش گلوش دو روزی میشه که چیز درست حسابی نخورده. شما سر درد و سوزش شدید چشم رو در نظر نگیرید

ولی خب... نسبت به دیشب بهترم TT 

* این موضوع هیچ ربطی به شانس زیبای من نداره؛ من قرار نبود امروز برم خونه‌ی سولمیتم خوشگذرونی و این بار دومی نیست که برنامه کنسل میشه ^^ یس، ایم سو هپی ^^

 

-بالاخره امتحان ها رو دادم و از دست مدرسه خلاص شدم، وقتی روحیه‌ات بخاطر جو مدرسه و امتحان ها به‌معنای واقعی کلمه به ف*اک نمیره تازه متوجه میشی وای خدا، چقدر زندگی قشنگه.

به هر حال از همون اوایل مهر به همه میگفتم فقط نیاز دارم سال نهم تموم شه؛ که خدارو شکر تموم شد و من ازاد شدم :"]

*مود: ازاد شدم خوشحالم ننه D:

 

-اولین پنجشنبه تعطیلات؛ با اکیپ سه نفره دوست های دبستانم رفتیم پارک بانوان. اصلا فکر نمیکردم بعد از چهارسال اون سه‌قلوهای‌ افسانه‌ای که کل دبستان رو باهم گذروندن کنارهم جمع شن... ولی خب با همه تغیراتی که کرده بودیم انگار کنارهم هنوز همون دختربچه‌های کوچولو بودیم که باهم خوش‌میگذروندن :]

انقدر ات‌واشغال خوردیم که واسه ناهار یه پیتزا کوچیک با هشت‌تا تیکه به دو وعده غذایی تقسیم شد؛ و موقع برگشت هم من و یکی دیگه گرما زده شدیم TT ولی با اینحال خیلی خوش گذشت... دیوونه بازی، از هر دری حرف زدن و عکاسی های بی دلیل :">

 

-تولد یکی دیگه از دوستام هم دعوت شدم... و خیلی عجیب بود؛ من تا قبل از اون متوجه نشده بودم که بخشی از یه اکیپ چهار نفره پر سر و صدا محسوب میشم :> با اون سه نفرهم یه خاطره اکلیلی ساختم TT هرچند هنوز نمیدونم میشه بهشون اعتماد کرد یا نه ">

 

-دقیقا بعد از امتحان‌ها گوشی و لبتاپ شخصی گرفتم... و باورنکردنی ترین حس دنیا بود TT *هرچند هر دو مدل فوق‌قدیمی دارن و تا بعد از کنکور چیز جدیدی بهم داده نمیشه؛ ولی همین دوتا هم خیلی باب میل و دوست داشتنی هستن برام TT

 

-یسری چیز برای بولت‌ژورنال خریدم و با اینکه هنوز استیکر ها و فتوکارات هام مونده؛ خیلی براش هیجان زدم :"} شماهایی که توانایی ساخت ژورنال‌های اکلیلی رو دارین یکی از زیبایی های دنیا محسوب میشید "^"

 

-هیچ چیزی خفن تر از داشتن یک دوست کی-فن نیست؛ مخصوصا اونجایی که خودتون رو واسه شوهر های مردم شرحه‌شرحه میکنید D:

قدیمی‌ترین دوست دوران طفولیت رو یه اصرار مادر دعوت کردم و حقیقتا یکی از پر عر ترین روزهای زندگیم بود :> 

* شما با مادری که برای روابط اجتماعی فوق ضعیف‌تون، اجبار به گشتن با رفیق‌هاتون میکنه جی کار میکنید "-" ؟

 

-یه مشهد رویایی رفتیم، هرچند با کاروان بودیم و این یعنی تجمع شکنجه‌امیز انسان‌های ناشناس... ولی ارزش سختی‌هاش رو داشت TT

 

در اخر نمیدونم چقدر گذشته، کجام یا چی کار میکنم... ولی هرجقدر هم سخت دارم ادامه میدم، و همه اینا برای شروع خوبه :>