این خیلی نامردیه که هربار پست میذارم نمیدونم چجوری باید شروع کنم.

خیلی وقت میشه که اینجا نیمدم، نه؟ شایدم فقط خودم اینجوری حس میکنم~

ولی به هر حال چیز خاصی نیست. فقط زیادی درگیر درس و زندگی ام... و حتی شاید خیلی درگیر خودم و افکارم ...

 

مدرسه چطور میگذره؟ خب بد نیست... واقعا نسبت به چیزی که قبلا بود بد نیست-

منم، با کلی دیوار بلند که دور خودم کشیدم و یکسری حس های در حال فوران که تحت کنترلن؛ و خب کسی هم نزدیک نمیشه و اذیتم نمیکنه، به هر حال اگه شماهم چندبار به طور جدی با اونسو وحشی عصبی مواجه میشدین، هیچوقت سمتش نمی اومدین :>

 

برای یه دوره کوتاه-تا اخر خرداد- یه برنامه هایی ریختم. هنوز به اونجایی که دلم میخواست نرسیده و باید روش کار کنم... ولی خب تا اخر امروز تموم میشه و باعث دلگرمیه "}

 

تیچر جدید زبانم برای اولین بار یه اقاعه؛ و به معنای واقعی کلمه بامزه ترین فردیه که توی زندگیم دیدم. همه رو با لقب حاج خانوم، دختر جذاب تهرانی و بانوی زیبای ایران صدا میکنه- وسط کلاس چرت و پرت میگه و مسخره بازی در میاره- و امکان نداره، واقعا امکان نداره یکی میکروفونش رو باز کنه و از صداش مشخص نباشه که تا قبل از این داشته از خنده میمرده.

یکی از حس های خوب این روزهاست،و اره... خیلی وقت بود انقدر کلاس های زبانم رو دوست نداشتم.

اگه بتونم حتما ترم های بعد هم با همین استاد گلستانی باحال برمیدارم :}

 

فکر نمیکنم قبلا گفته باشم-

ولی دارم برای یه چنل نویسندگی میکنم... و تا اینجا دوتا وانشات نصف نیمه دارم، واقعا خیلی خوشحالم میکنه *-*

دیدن اسمم توی گپ ادمین ها، هشتگ مخصوصم و علامت توی گپ نظرات... گاد زیادی خوبن TT

 

بابا و داداشم پنجشنبه و جمعه یه سفر مردونه به دماوند دارن، و هر چند متنفرم که بگم؛ اما مامانم برای من و خودش یه عالمه برنامه ریخته که همشون شامل بیرون رفتن از خونه میشن و خب... من خیلی هم ناراضی نیستم.

 

با چند نفر توی مدرسه حرف میزنم، و توی مرز باریک اینکه با همشون کات کنم یا دوست شم موندم... خیلی پیچیده است-

به هر حال میدونم که در نهایت فقط قرار اسیب ببینم، ولی انگار پیشگیری ناپذیره 

 

هی چومیا... اون اونسو دعوایی که یه روزی تایپ شخصیتیش مشاجره گر یا یه همچین چیزی بود یجورایی خودش رو نشون داد؛ و احتمالا بخاطرش یه تشکر به تو ممنونم.

البته طرف زیادی رو مخه. یعنی همه زیادی رو اعصاب هستن ولی خب این شخص عزیز ... باید منتظر بیشتر از این باشه

یکی از همکلاسی هام، و اره زیاد چرت میگه... خیلی زیاد

اگه یه روز جرش دادم میام و هم خاطره این چندوقت و هم خود اون روز رو میگم D:

 

توی تلگرام برای خودم چندتا چنل پرایوت زدم  و گاد فوق العاده ترین چیزین که تا حالا داشتم. کلی چیز رو دارم به طور منظم و مرتب ثبت میکنم و جوری کمکم میکنه که انگار همه زندگیم بهشون نیاز داشتم~

 

این چندتا ریلیز جدید بنگتن :">>>> 

 *دعکهرففغقثطصضحزبیظاههغریخمحخخخودهدغغفزثی

میدونید... گوشام خون افتاد از بس بهشون گوش کردم :]

 

بالاخره تونستم سریال وینچنزو رو تموم کنم "}

و هر چند حالا توی دوره افسردگی بعد از سریالم... ولی دیدن سیزده ریزن وای یاری کننده است ">

 

به طور رسمی فن هالزی شدم D:

اگه دیدین یه روز اومدم و گفتم با یکی رابطه دارم فقط بدونید بخاطر این بود که خواستم با طرف کات کنم تا درک بهتری از اهنگ های این بانو داشته باشم :]

 

داشتن کلوچه گردویی توی خونه بزرگترین نعمت و نبود شیر همراهش بدترین عذاب الهه تلقی میشه ">

 

قرار یه دست به سر و روی اینجا بکشم... خیلی هم براش هیجان زدم :>

 

و بازهم این خیلی نامردیه که هربار پست میذارم نمیدونم چجوری باید تمومش کنم.