این چند روز، شاید کل این هفته؛ مثل همه مواقع توی زندگی من عجیب غریب بودن-

و درک نمیکنم چرا نمیتونم مثل همه ادم های دیگه باهاشون برخورد کنم :>

توی دو سه تا پست قبلی ... حال بد روحیم مشخص بود نه؟ 

تک تک لحظه هام فریاد میزدن که چقدر مثل همیشه بعد از تحمل یه روز دشوار یا قبل از مواجه شدن با یه دوره سخت، تنها چیزی که از من باقی میمونه دیوار های خراب شده از یه ادم ضعیف و اسیب پذیره ")

و میدونید... برای من، برای کسی که هیچوقت با حقایق واضح زندگیش کنار نمیاد، موقعیتی که توش هست رو رو نمی پذیره و به دردهاش عادت نمیکنه؛ برای کسی که توی تاریک ترین شب هاش، اون موقعی که منتظره قلبش بخاطر درد بایسته و همه رو راحت کنه، بازم ادامه میده... همه این ها سختن. 

( حس های زیادی وجود دارن-

مثل نفرتی که از خودم دارم، برای اینکه هیچوقت نا امید نمیشم در حالی که نا امیدی تنها چیزیه که وجود داره.

مثل حس حماقت و حقارتی که نسبت به خودم دارم توی اون موقع هایی که دلیلی حتی برای زنده بودن و نفس کشیدن نیست ولی هنوز دارم انجامش میدم.

احتمالا این ها وابسته به همون سوالی باشن که خیلی وقت ها از خودم میپرسم ولی به جواب نمیرسم...

چرا توی اون روزها تمومش نکردم؟... 

و البته که ترس و امید بخش عمده ایش بود،اما جواب اصلی هنوز ناواضحه... و نمیتونم صددرصد بگم خوشحالم که انجامش ندادم و الان روزهام کلی اکلیلن، چون نیستن. 

هنوز هم یه شب هایی از خودم میپرسم این همه درد ارزش زنده نگه داشتن خودم رو داشت ؟ و هرچند جواب یه نه خیلی بزرگه ولی فردا صبحش این جمله که قراره جوری زندگی کنم که ارزش این همه درد رو داشته باشه؛ بیشتر شبیه چیزیه که میخوام بشنوم.

این کارم یه جورایی دقیقا شبیه کامنت همون یارویی می مونه که زیر یه غذا نوشته بود " خیلی خوشمزه بود، ولی سه بار سفارش دادم و هربارهم بعدش مسموم شدم '' D:  )

 

اینکه مجبور شی قبول کنی همه ساخته هات دارن از هم میپاشن و ببینی که مشکلاتت دوباره دارن جوونه میزنن، بهت فشار میارن و روحت رو میشکافن و بعد بیرون میریزن خیلی سخته - 

من تلاش کردم نه برای از بین بردن مشکل هام فقط برای اینکه ازشون دور بشم و کمتر اسیب ببینم -

این حتی مثل پاک کردن صورت مسئله هم نیست؛ این بالا بردن حد تحمل تو برای ندید گرفتن شونه.

و از یه جایی به بعد دیگه انقدر غیرقابل تحمل و بزرگ میشن که حتی نمیتونی ندیدشون  بگیری ... و اونجاست که از هم میپاشی

مواجه شدن با همه همه همه شون ... 

 

دوباره دارم میرم پیش یه مشاور جدید توی مدرسه؛ و فقط کاش یکی شون نتیجه میداد:)

ازم پرسید مشکل چیه-

و نبود ... من داشتم میمردم ولی دلیل واضح و قابل بیانی براش نبود.

تو چنگ میزنی به هزارتا دلیل کوچیک که نمک های روی زخمت شدن و گاهی حتی این کار نبش قبر کردن گذشته هاس ( چون اون مال مدت ها قبل بوده و تو هنوز حل نشده باقی گذاشتیش :" )

اون اوایل مشکلات مثل یه گلوله برفی بودن، چندتا چیز ریز و کوچیک که من حتی برای درک اینکه اینا بعدا دردسر میشن و بار منفی دارن زیادی خام و بچه بودم-

و زمان گذشت، همه گلوله ها یکجا جمع شدن، بزرگ و بزرگ تر شدن ...  هزاران دلیل و مشکل که مثل یه کوه روی هم تلنبار شدن و تو حتی اون چیز اولیه رو یادت نمیاد-

فقط به هرچیزی که نگاه میکنی یه عالمه حس بد و درد و مسئله حل نشده میریزن روت و تو رو خفه میکنن... و درک میکنی چقدر ناتوانی توی از بین بردنشون ")

و خب من ... شاید مثل خیلی های دیگه، گاهی فقط موقعی صدام در میاد که دیگه توان کنترل کردن چیزی رو ندارم و زیر اون بهمن که داره روی سرم خراب میشه؛ در حال دست و پا زدنم.

 

بعد از اون جلسه نهایت بیست دقیقه ای مشاوره...  

خدای من افتضاح بودم، به معنای واقعی کلمه افتضاح بودم.

من از قبلش هم تحت فشار بودم و نمیتونستم موقع صحبت کردن خودم رو کنترل کنم. واقعا نمیشه پات رو روی پات بندازی، به صندلی تکیه بدی و به راحتی در مورد اون چیزهایی که در برابرشون جلوی خودت رو گرفتی تا بیشتر از این نابود نشی و از پا نیفتی حرف بزنی-

و ما انجامش دادیم ... خیلی کوتاه در مورد یه بخش خیلی کوچکی ازشون حرف زدیم و همون هم برای اینکه سرم توی کل روز در حد مرگ درد بگیره کافی بود ...

بهم گفتن تو در ها رو روی مشکلاتت بستی؛ و ما باز میکنیم و باهم حل شون میکنیم. خدایا همون ده دیقه صحبت درباره یک صدم اونها به اندازه کافی سخت و کشنده بود... بقیه حرف ها قراره چطور باشه "}

اون روز بعد از مدرسه ... روز همچونان مزخرف من ادامه داشت :]

دلم میخواست یه کم بخوابم، برم سراغ دفترهام و بعدش اینجا انقدر در مورد همه چیز حرف بزنم که دیگه باری رو روی دوشم حس نکنم. 

اما نشد. اون همه چیزی بود که توی کل روز میخواستم ولی نشد ">

یه بحث بیخود افتاد توی خونه و من از حرصم کل چیزی که با بدبختی و مصیبت اینجا نوشته بودم رو پاک کردم ")

 

* این جزو قوانین خونه ماست-

وقتی اونسو داره چیزی مینویسه یعنی خیلی تمرکز کرده و انرژی به خرج داده پس مودش رو به هم نزنین-

و وقتی حالش بده و چیزی تایپ میکنه یعنی داره باهاشون مواجه میشه و خودش رو خالی میکنه؛ پس از همیشه بیشتر عصبیه و نباید رو نروش رفت-

 

و چی میتونست از اون بدتر باشه ؟ 

مهمونی :>>>>> 

مهمونی با کلی دعوا سر اینکه من نمیخوام بیام بیرون. من همینجوریش هم بخاطر وضعیت روحیم توی اتاق حس نا امنی دارم پس نمیخوام پام رو توی هیچ جهنم دیگه ای بذارم ... ولی کسی اهمیت نمیده؛ درک نمیکنه که بخواد اهمیت بده :>

من بهش به چشم یه فداکاری نگاه کردم.  اون روز بخاطر همه اتفاق ها و جر و بحث حالم بد بود و قرار نبود هیچ جوره خوب بشم. پس قبول کردم برم که حال بقیه رو هم بد نکنم؛ هر چند بعدش به این نتیجه رسیدم که جهنم اگه قراره حال بقیه بد بشه. من بهشون گفته بودم که میتونن برن ولی خودشون نخواستن من رو تنها بذارن :"}

اونجا، سعی کردم چیزی بخورم ولی هیچی از گلوم پائین نرفت؛ سعی کردم بخوابم ولی توی چهل دیقه بیشتر از پونزده بار چراغ روشن شد و رفتن و اومدن؛ سرم داشت دوتا میشد، داشتم از هم میپاشیدم و تعداد دفعه هایی که چشمام اشکی شدن ولی جلوی خودم رو گرفتم از دستم در رفت... اگه یه مشت اهنگ راک و صدای هالزی نبود، شرط میبیندم از اون اتاق که خودم رو توش حبس کرده بودم بیرون میزدم و با داد و گریه به همشون میفهموندم که فقط میخوام برم خونه و هیچکس رو نبینم ">

با مصیبت، واقعا با مصیبت از اونجا زدیم بیرون 

توی ماشین یه کم گریه کردم... چون مامان و دایی ایم تلاش میکردن باهام حرف بزنن و بفهمن برای چی حالم انقدر بده-

و خب تا حدودی هم به عمق فاجعه پی بردن :)

برای همین دائیم برام بستنی خرید :" انگار تنها چیزی که توی این دختر از پنج سالگی تا حالا تغیر نکرده حس فوق العاده اش نسبت به این مرده ")

 

 شب وقتی رسیدم خونه ساعت دو بود.

فردا صبحش امتحان دفاعی داشتم که هیچی براش نخونده بودم و کلی تکلیف ریاضی که باید انجامشون میدادم. 

نمیخواستم برم، من واقعا نمیخواستم فردا صبحش برم مدرسه چون از توانم خارج بود. 

مامانم توی اتاقم نشست، گفت حالم بده و میخواد پیشم باشه تا تنها نباشم:)

* بهش گفتم؛ بخش گفتم میدونه حالم بده و میخواد برام کاری بکنه ولی نمیدونه چی کار. و بهش گفتم اگه واقعا به حرفم گوش بده کمک میکنه-

ولی نکرد ... اجازه نداد که نرم مدرسه و به زور فرستادم  ... محیط و جو مدرسه، اخرین چیزی بود که دلم میخواست باهاش مواجه شم ...

صبح موقع امتحان داغون بودم، سرم درد میکرد و مسکنی که خورده بودم هیچ چیزی رو بهتر نمیکرد-

دست و پاهام ناجور میلرزید و نفهمیدم ... نفهمیدم چجوری دوره کردم درس رو، نفهمیدم چطور امتحان دادم، چطور زنگ خورد و معلم اومد سر کلاس-

فقط برای فرار از نگاه نگران جلوئیم، تنها کسی که توی کلاس باهاش حرف میزنم سعی کردم خودم رو قاطی بحث بچه های کلاس و معاون پرورشی مون کنم.

دستم رو بردم بالا تا حرف بزنم- فقط میخواستم نشون بدم حالم خوبه، نشون بدم حس خفگی نمیکنم، سرم سنگینی نمیکنه، دست هام نمیلرزه و پاهام میتونن وزنم رو نگه دارن؛ در حال که همه چیزحتی بدتر از اون بود- و اتفاق افتاد.

همون حسی که هرموقع قراره حرف بزنم جلوی جمع اخرین سد دفاعیم رو هم شکست و بدون اینکه دهنم رو باز کنم رفتم دفتر ناظم مون.

میدونستم اجازه نمیده زنگ بزنم خونه، سعی هم کرده بودم با گوشی هایی که بچه ها قایمکی اورده بودن به مامانم پیام بدم و بگم بیاد دنبالم ولی اون لحظه ... فقط میخواستم باهاش صحبت کنم.

ولی خب البته که بهم اجازه نداد :} فقط گفت میتونم نرم سر کلاس و  همونجا جلوش بشینم. ولی نمیشد، من نیاز داشتم گریه کنم و توی دفتر اون فقط حالم بدتر میشد... پس فقط جلوی اشک هام گرفتم و گفتم خوبم :) و اون از همه خوب های زندگیم دروغ تر بود

زنگ بعدش اوضاع حتی بدتر شد"} جاهای ثابت مون رو به کل عوض کردن و منی که همیشه به دوستام میگفتم تنها خوبیه مدرسه اینکه جاهامون مشخصه رو از تنها نقطه امن و گوشه ترین جای کلاس بردن جلوی جلو :")

انگار فقط توی اون روز قرار بود ببینم همه چیز تا چه حد میتونه بد باشه -

اون موقع ها که جاهامون ثابت نبود من زودتر میرفتم تا مجبور نباشم جلو بشینم و موقعی که تونستم گوشه ترین و عقب ترین صندلی رو برای خودم بکنم شاد ترین لحظه عمرم توی مدرسه بود ... اما خب ")...

* احتمالا این رو به هیچ وجه درک نمیکنید. جدی میگم،ولی به هر حال بدترین اتفاقیه که توی این ده سال تحصیلی، توی مدرسه میرم برام افتاده-

 

من روی اون صندلی لعنتی نشستم

و در حد نهایتا دو تا سه دقیقه، برای اینکه خودم رو کنترل کنم انقدر گوشه لبم رو گاز گرفتم که خون اومد...

ولی نشد :)

این بخش نوشته توی پست قبلیم رو یادتونه :

اگه ادامه میدادم؛ چند دقیقه بعد در حالی که صورتم خیس از اشک بود کلاس رو با بچه های بهت زده و طنین فریاد های خودم به سمت حیاط ترک میکردم ...

خب اره ... همونجوری شد -

نه با داد و بیداد ...

ولی کیم اونسو فوران کرد ") ... دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی خودم رو بگیرم 

فقط بدون توجه به بچه هاو معاون های توی کلاس صندلی رو ول کردم و تاجایی که میتونستم با سرعت رفتم توی حیاط 

خودم رو توی یکی از اون دسشویی های مسخره حبس کردم ...

و گریه کردم ... 

یک ربع، بیست دقیقه ... نمیدونم... فقط به اندازه همه دردهای اون روز و همه اشک های روزقبل و همه فشارهای روزهای قبل ترش گریه کردم...

#اونسو- دراما

نمیدونم چجوری جرئت کردم با دروغ و بدون اینکه به کسی بگم شماره خونه رو بگیرم و با هق هق سر مامانم داد بزنم که فقط میخوام برگردم خونه

نمیدونم چی شد سر از دفتر مدیر مون دراوردم و بهش چی گفتم ... چی شنیدم و چه اتفاقی افتاد

از اون لحظه ها، هیچ درکی به جز صورت خیس و ذهنی که فقط میخواست از جهنم بزنه بیرون نداشتم-

و بابام اومد... تونستم نفس بکشم در حالی که دلم میخواست خودم رو توی بغلش غرق کنم، بدون اینکه جوابی برای چشم های نگرانش داشته باشم

یک ربع بعد من پشت موتور بودم و حرف های بابام در مورد قوی بودن رو میشنیدم ...

ولی میدونیدچیه؟ اون لحظه حتی محکمتر بغلش کردم... چون اون فقط یه بابای نگران بود که میخواست کمکم کنه و در عین حال درک میکرد که با پرسیدن سوال چی شده فقط اوضاع بدتر میشه.

رسیدم خونه... من و تخت و پتو و اهنگ - 

و مامانی که سعی میکرد درست رفتار کنه :> ...

از بقیه روز؛ واقعا چیزی یادم نمیاد. اونقدر درگیر ذهن و روح متلاشی شدم بودم که نفهمیدم چی کار کردم-

فقط جهنم برزخ سی فرودین تموم شد و من حس کردم ... تازه تونستم چیزی رو حس کنم

 

فردا صبحش... من نمیدونستم باید چی کار کنم، همه چیز از بین رفته بود و من فقط یه ادم پوچ بودم که همه داشته هاش رو باخته.

و که ذهنم خسته تر از اونی بود که بتونه کمکی بهم بکنه ...

روی تخت خوابیدم-سریال دیدم-کتاب خوندم-و موزیک گوش دادم. 

مغزم برای نوشتن،گریه کردن یا درگیر هرچیز ساده ای شدن پیش از حد سر بود...

 

و حالا دو روز میگذره ...

بادور شدن از همه اون ها و با استراحت و ریلود کردن خودم-

امادم که بلند شم و ببینم چی کار باید کرد.

به هرحال این منم-کیم اونسو، دختری که هیچوقت نا امید نشد:) -