اولین یکشنبه که رفتیم مدرسه، چهاردهم فروردین-

زنگ ورزش بود. منتظر بودم معلم بیاد سر کلاس؛ برای اینکه جدول های مزخرفش رو تکمیل نکردم سرم داد و بیداد کنه و بعد همونجوری که مثل خیلی های دیگه بهش فحش میدم ببردمون توی حیاط تا بدوئیم.

ولی اینجوری نشد؛ اون روز نیمده بود مدرسه و به جاش مشاورمون رو فرستادن ... و من نمیدونم اومدن کدوم یکی بدتر بود -

میشینه پشت میز، با اون لبخندش که انگار همتون یه مشت نوجوون خل وضع هستین و من دوای درد هاتون بهمون زل میزنه و سلام میکنه .

از همه میخواد یه کاغذ بذاریم روی میز و به سوال های بی سر و تهش در مورد خودشناسی جواب بدیم ... 

متوجه نمیشم بچه ها کی کلافه میشن و چجوری بحث رو به مشکل های رفتاری خودشون و خانواده هاشون میکشونن ،فقط موقعی به خودم میام که میبینم داره توی چشم هام زل میزنه و از همه میخواد که توی بحث شرکت کنن. 

اسمم رو صدا نمیزنه چون قبلا بهش گفتم بدم میاد دیگران صدام کنن؛ و ادامه میده که صداهای خیلی هامون رو توی کلاس نشنیده ، چون خودم قبلا بهش گفتم دارم تلاش میکنم روزی برسه که ببینم هیچکس صدا و چهره ام  رو به یاد نداره -

سعی میکنم گوش کنم ... یه جایی میرسه که راه حل هاش برای مسائل مون رو میگه ، و من خندم میگیره در حال که حس میکنم دارم خفه میشم.

دیگران رو نمیدونم ... ولی در مورد من چی فکر کرده؟ یه بچه که حس میکنه مامان باباش بهش توجه نمیکنن یا دوستاش باهاش حرف میزنن؟من واقعا انقدر بچم؟

حالم بهم میخوره، اگه اینا واقعا باید مشکل های یکی مثل من باشه پس چرا به اینجا رسیدم؟ چرا دنیای من انقدر متفاوته؟ 

نظرات و راه حل هاش، بزرگترین توهین به من و همه دردهایی که از سر گذروندم و میگذرونم.

پس برای اولین بار توی این دوسال دستم رو بالا میبرم و همونجا نگهش میدارم، قراره پیش یسری ادم داوطلبانه صحبت کنم و چیزی بیشتر از یه جمله فوق کوتاه بگم... طول میکشه تا نوبت بهم برسه و من بارها جمله هام رو توی سرم تکرار میکنم. این بار اجازه نمیدم بغل دستی هام حرف هام رو به معلم بزنن...

چند دقیقه میگذره و بلند میشم تا صحبت کنم :

 

- دیدگاه خیلی ساده ای نسبت به مشکلات یه نوجوون دارین ، ما بچه های دبستانی نیستیم. 

- من نمیتونم خودم رو با صحبت کردن با یکی از دوست هام اروم کنم چون همه چیز خیلی پیچیده تر از اونی که به نظر میاد.

- خیلی از مسائل توی زندگی ریشه کردن و هر چقدر تلاش کنم از بین ببرمشون ؛ حتی اگه موفق بشم اون بازم جوونه میزنه. 

- وقتی کسی متوجه حرف هات نشه ، با خود افشاگری فقط اسیب بیشتری میبینی. 

- وقتی من کسی نیستم که مشکلی رو به وجودم اوردم ، پس اونی هم که باید حلش کنه من نیستم.

- .....

- ... 

 

زبون باز میکنم تا بگم ... ولی بغض خفم میکنه 

هنوز کلمه ای نگفتم ولی اه لرزونی میکشم و اشک توی چشم هام حلقه میزنه 

نمیفهمم چطور ولی بعد از مکث طولانی فقط خیلی اروم میگم - همه چیز اونقدری هم که فکر میکنین ساده نیست - و بعد روی صندلی میفتم.

برای اولین بار خوشحال میشم که پر حرف کلاسمون اجازه ادامه دادن بهم نمیده و بحث رو به سمت خودش میکشونه  ...

اگه ادامه میدادم؛ چند دقیقه بعد در حالی که صورتم خیس از اشک بود کلاس رو با بچه های بهت زده و طنین فریاد های خودم به سمت حیاط ترک میکردم ...

اما الان به جاش دارم گوشه مانتوم رو توی مشت هام فشار میدم و همونطور که سعی میکنم عادی به نظر بیام؛ از نگاه بغل دستیم فرار میکنم.

 

بر اساس یک داستان واقعی :)